آقا محسن و آقای شمخانی بودم. در داستان نامه نویسی و... کنارشان و کاملاً در جریان آن روزها بودم . جنگ تمام شد و پیش آقای ایزدی با حفظ سمت بودم و به دافوس ارتش رفتم و یک سال، از مهر 67 تا مهر 68 دوره دیدم. دوباره به عنوان جانشین قرارگاه حمزه از 68 تا 71 آنجا بودم. سال 71 برگشتم و 6-5 ماهی با شهید صیاد شیرازی در بازرسی ستاد کل بودم و بعد به دانشگاه پلیس و پس از آن به لبنان رفتم و دوباره معاون
اصلاً جدی نگرفته بود و فکر می کرد نیاز به کاری ندارد و مثل انتخابات 80 خاتمی که مصاحبه ای کرد و اشکی ریخت. فکر می کرد اگر او هم چنین کاری کند، کفایت می کند، ولی احساس کرد موج خیلی قوی تر از این حرف هاست. همه آنچه گفتم، مربوط به سال 87 است. جلوتر که آمدیم در سال 88 ستادهای مختلفی راه انداختند مثل ستاد صیانت از آرا. در خبرگان سال 85 مهدی هاشمی ستاد صیانت از آرا را برای آقای هاشمی در تهران
به استان دیگر. احساس کرد دارد قافیه را می بازد. سفر اصفهان جو را برگرداند و در مشهد با استقبال عظیم چند ساعته جو شکسته شد. احمدی نژاد اصلاً جدی نگرفته بود و فکر می کرد نیاز به کاری ندارد و مثل انتخابات 80 رییس دولت اصلاحات که مصاحبه ای کرد و اشکی ریخت. فکر می کرد اگر او هم چنین کاری کند، کفایت می کند، ولی احساس کرد موج خیلی قوی تر از این حرف هاست. همه آنچه گفتم، مربوط به سال 87 است. جلو تر که
حرفش فقط ازدواج است. بالاخره پدر هست و روی دخترش حساس! یک روز رضا به منزل آمد و با پدرومادر ملاقات داشت و تمام شائبه ها از بین رفت. به هرحال این اختلاف سنی چهل و چهار ساله، کمی ذهنشان را درگیر کرده بود. یکی از شرایط آنها این بود که رضا اجازه بدهد درسم را تمام کنم. تمام شد درستان؟ تارا: مشغول تحصیل بودم که رضا سکته کرد و به خاطر مراقبت از وی درس را رها کردم. داستان