نشسته اند، یکی شان دستش زخمی شده، کمی آن طرف تر مهمات را در گوشه ای گذاشته اند و هرکسی مشغول کاری است. حاج احمد هم اینجاست، کنار خاکریز. نشسته و با هم سنگرها صحبت می کند، در همین بین صدایش می کنند؛ بی سیم چی است، حاجی کنار ماشین می رود و بی سیم پی آرسی را برمی دارد و در حالی که از ماشین دور می شود به بی سیم هم گوش می کند، خشکش می زند، حالش دست خودش نیست و انفجاری که در کنارش اتفاق می افتد