/> زیور ز گوش دخترکان بی هوا گرفت حتی مدینه این همه زجرم نداده بود یک نیم روز جان مرا کربلا گرفت ***احسان محسنی فر*** وقتی نسیم می وزد، این بوی سیب چیست؟ این سرزمین تیره و گرم و غریب چیست؟ بی اختیار باز دلم شور می زند با من بگو گواه دل بی شکیب چیست؟ شاید رباب بشنود آرام تر بگو آن تیرهای چله نشین
دید با خود زیر لب می خواند ربابی هست این جا که چنان لیلا نبود ای کاش! چه می شد که نبود اصغر در این لشگر، اگر هم بود سفیدیِ گلویش این قدر زیبا نبود ای کاش! هزاران مرد تیر انداز را می دید و هی می گفت علمدار حسین این قدر بی پروا نبود ای کاش! نقاب و معجر و خلخال با خود آرزو می کرد اگر هم بود بعد از ظهر عاشورا نبود ای کاش! (مهدی رحیمی
آماده ام، حواله اگر شد، سپر شوم وقتش رسیده است یزید پلید را همچون زبان زینب کبری تشر شوم وقتش رسیده است که در چشم ابن سعد چونان به چشم شعر لعین نیشتر شوم وقتش رسیده حرمله نابکار را گردن به شعر گیرم و تیر و تبر شوم مرد خدا به غیر شهادت هنر نداشت وقتش رسیده است که اهل هنر شوم وقتش رسیده است
/> هر کس که پای تو مصمّم ایستاده باید یزیدی های این امّت بدانند! که شیعه در خط مقدّم ایستاده وَ الله که از هر عذابی در امان است سینه زنی که زیر پرچم ایستاده از بس أنا العطشان تو خورده به گوشش از جوشش خود چاه زمزم ایستاده ده روز دیگر خواهری در بین گودال پهلوی جسم نامنظّم ایستاده (2) عالم به ماتم تو حسینیۀ غم است