سایر منابع:
سایر خبرها
سرمقاله های روزنامه های صبح امروز ایران
زخم می خورد و از امیرالمومنین اجر جهاد طلب می کند؛ اما آیا کسی از حال خوانندگان انقلابی که پلیدی های لشکر رسانه ای ساکنان سه راه یاسر را شنیده اند خبر دارد؟ کسی می داند چند کهنه سرباز خمینی که از نزدیک لاجوردی را می شناختند از قاتل خواندن وی به بهانه تصادف عروس هاشمی رفسنجانی با فرزند شهید، دل خون شده اند؟ اینجا استرس انقلابی زیستن حقیقتا بالاست و کسانی شبانه روز مشغول کارند تا با اجرای
سریال هایی با چاشنی خارجی
واکنش تند روزنامه جمهوری اسلامی را به همراه داشت که نوشته بود این مجموعه، عبور از خط قرمزهای ارزشی را تا یک قدم مانده به ابتذال فیلمفارسی دوران طاغوت پیش برده است. کشف دمپایی نادر در دوره رضاخان هم از آن دست حاشیه هایی بود که اتفاقا توسط روزنامه هفت صبح هم رقم خورد و سروصدا کرد. حواشی تا پایان سریال ادامه داشت که اوج آن اعتراض به نشان دادن رختخواب عروس و داماد بود، به طوری که شورای
هشت سنت غلط ازدواج از نگاه رهبر انقلاب
ها پیش می آید، نشوند.(خطبه عقد 1377/4/18) - مبادا بروید پول قرض کنید، جهیزیه درست کنید. مبادا خودتان را به زحمت بیندازید. مبادا خانواده تان را به زحمت بیندازید. مبادا خیال کنید که دخترتان اگر جهیزیه اش کمتر از دختر همسایه و قوم و خویش بود، این سرشکستگی است.(خطبه ی عقد 1381/3/299) تجملات زیاد مگر کسانی که با تجمل عروس و داماد می شوند خوشبخت ترند؟ این کارها جز این که یک
خانواده 44 نفره دور یک سفره
رمز موفقیت؛ مدیریت خوب پدر یک دل بزرگ و یک جمع صمیمی؛ این ویژگی منحصربه فرد خانواده ای است که هنوز تک تک اعضایش دور یک سفره می نشینند؛ سفره ای 44 نفره که شاید در بعضی وعده های غذایی کوچک تر شود، اما هیچ وقت از سالن 50 متری خانه آقا نریمان برچیده نمی شود؛ چراکه در این خانواده، اصل بر محبت و احترام است. دقیقا به همین دلیل است که همه اعضای خانواده بزرگ جابری نژاد، از تک تک لحظه های با هم بودن لذت می برند و سعی می کنند هر طور شده، خودشان را به وعده شام که همه دور هم جمع هستند برسانند؛ اتفاقی که به گفته تک تک اعضای این خانواده، نتیجه مدیریت صحیح نریمان جابری نژاد است؛ مرد 64 ساله ای که 45 سال پیش با همسر اولش حاجیه نازی و 30 سال پیش با همسر دومش گوهر ...
کوه کوتوله ها
اونا از خواب می پرم. مارمولک دیگر گفت: من هم دیشب دیدم که کوه را تکان می دادند تا خونه شون تمیز بشه. و دختراشون هم داشتند بازی می کردند. مارمولک دیگری از راه رسید و وقتی دید که آنها دارند از کوتوله ها صحبت می کنند گفت: من هم از کرم خاکی یه چیزهایی شنیده ام. اون چشم هاش نمی بینه اما حس قوی ای داره و با حسش همه چیزو می فهمه. اون به من گفت که چند وقت پیش روی کوه کوتوله ها بوده و یه چیزهایی
ازدواج با جیب خالی!؟
شاه باید خراب بشود. بعضی ها می گویند که حالا فردی عصبانی شده است و دیگری را کشته است ، بیاییم از او استفاده بکنیم و او را نکشیم .قاتل را باید کشت و الا امنیت عمومی بهم می خورد. پسرها و دخترهای خوب زیاد هستند. الان مهمترین مشکل جامعه ی ما بالا رفتن سن ازدواج است. کسی که بخاطر مادیات و پول ازدواج نمی کند در واقع به خدا سوءظن دارد. در جامعه ی ما چشم هم چشمی وجود دارد. آیا اشکال دارد که انسان چند سال
تنهایی در آخر تهران +(تصاویر)
وقتی به او دادند که خانه جدیدش قزل حصار شده بود. یک بار گرفتنم، وقتی توی زندان بودم، ریختن خونه مون، یه مقدار مواد مصرفی ام خونه بود، اونارو پیداکردن و اومد روی پرونده ام. وقتی گرفتنم 15گرم کراک داشتم. وقتی هم ریختن خونه مون، یک گرم کراک و 3گرم شیشه داشتم که براش 4سال حبس گرفتم. خودم مواد می کشیدم؛ یک سال کراک، یک سال هرویین. الان پاکم. به خاطر پسرم گذاشتم کنار. 14ساله که ازدواج کردم و یک بچه دارم
ایل در یک روز
. "هما یعقوبی" که اجازه نمی دهد تصویری از او داشته باشیم، قلب سوگواری دارد. او می گوید:" بعد از ازدواج در محله کتس بس شیراز ساکن شدم تا اینکه 2 سال پیش شوهرم را در سانحه تصادف از دست دادم، بعد هم به حکم قانون تنها فرزندم به خانواده همسرم سپرده شد و به جمع عشایر برگشتم." این خانم جوان ادامه می دهد: طلا دارم اما دل خوش نه، چه فایده ای دارد وقتی تنها شده ام. به غم و غصه او میدان نمی
پری کوچک دریایی
ها شیپور زدند و به مردم اطلاع دادند که عروسی شاهزاده پسر با شاهزاده خانم است. مردم شهر داخل کلیسایی را که آنها، می خواستند ازدواج کنند به خوبی تزیین کرده بودند. وقتی کشیش آنها را در آن کلیسا به عقد هم درآورد، پری کوچک دریایی هم که دعوت شده بود در کنار آنها راه می رفت اما از بس که ناراحت بود انگار که آنجا به جای عروسی عزا گرفته بودند. وقتی که شب شد قرار شد که عروس و داماد روی کشتی بخوابند
روایتی از مادرها و پدرهای کهریزک
به گزارش ستاره ها؛ حتی نوای آن ترانه شلوغ که از رادیو ضبط پرتابل پخش می شود هم به لب پدرها و مادرهای محکوم به زندگی در کهریزک لبخند نمی آورد. اینجا لبخند دیگر اعتبار خودش را از دست داده است. لبخند مال آن روزهایی بود که خانه ای بود. حالا، در این حکایت رانده شدن، لبخند دیگر جایی ندارد. از راهروهای بخش های آسایشگاه که بگذری، پدرها و مادرها، مبهوتند. مادرها مبهوت مانده اند به گل روسری همدیگر. پدرها مبهوت مانده اند به تاب خوردن تسبیح های ار