و چوپانی را... تکه ای که هرروز در آسمانش دسته دسته پرنده شناورند. مازندرانم... حریمی که در آن بذر می پاشند تا مردمانش ، هرروز خویشاوند ابر و خاک و باد شوند و دانه ها و نهال ها در دل زمین اش بلغزند و زاد و ولد کنند. سرزمینی که در تعریف حالش باید سطرها از مهربانی و رنج و شُکر نوشت... از نجابت... خوب که گوش کنید آواز طالب طالبای مرا می شنوید ، پیر و جوانی که نشسته بر