پیوسته و متوالی مخاطب از شعر لطمه بزند و مرتب در ذهن او دست انداز ایجاد کند. در مجموع به نظر من می رسد که سیدضیاء قاسمی در این منظومه آن قدرها که به دیگر اجزای شعر اندیشیده است ، به شکل مصراع بندی نیاندیشیده و در این مورد تا حدود زیادی بی مبالات بوده است . مثلاً در این جا: کودکی که صبح زود در کوچه به تو سلام خواهد داد گربه ای که در سیاهی شب به تو خیره می شود ملاحظه
/> ناگفته نماند از آن جا که فیلم بودجه محدودی داشت موریکونه نمی توانست از یک ارکستر بزرگ برای ضبط موسیقی استفاده کند و از این رو ترجیح داد به جای ساختن یک اثر ارکسترال بزرگ دست به ابتکار دیگری بزند و با استفاده از افکت های صوتی مثل صدای شلیک گلوله، نعره آدم ها، صدای شلاق، سوت و تلفیق آن با زنبورک و ترومپت و گیتار الکتریک که در آن زمان تازگی بیشتری داشتند این محدودیت ها را برطرف کند. روش همکاری آن
ای همیشه پیدا از پس ابرهای غیبت؟ ----- در انتظار دیدنت همه دلها بیقرارند ای تک ستاره بهشت حسرت به دلمان نزار به خدا سوگند دنیا را آذین می بندیم اگر لحضه آمدنت را بدانیم... ----- ما معتقدیم که عشق سر خواهد زد بر پشت ستم کسی تیر خواهد زد سوگند به هر چهارده آیه نور سوگند به زخم های سرشار غرور آخر شب
بلندی می کشند و مادربزرگ به آن ها می گوید: تازه شما که زمستون ندیدین! آن ها از کدام زمستان ها حرف می زنند؟ این را پرسیدم. * * * مادر برایم نوشت و در کیفم گذاشت: وقتی هم سن تو بودم، زمستانم با برف معنی داشت. عادت داشتیم به برف؛ نه از این برف های بی پشت! یک دفعه سه روز به خاطر بارش برف تعطیل می شدیم.برفی می آمد که راهی جز تعطیلی نبود.
رفته بودم که خیلی چیزها را فراموش کردم. دفتر معلم ها خالی بود. همه سر کلاس هایشان رفته بودند، خودم را خیلی سریع به کلاس رساندم و درس را شروع کردم. نزدیک های زنگ بود که متوجه مشکل شدم. صندلی ام را درست وسط سکوی کلاس گذاشته بودم و نشسته بودم و مشغول درس دادن بودم، دانش آموزها اما انگار با هم مسابقه نفس گیری و زیر آبی گذاشته بودند، نوبتی زیر میز می رفتند و بالا می آمدند. همه خوشحال بودند و لبخند می زدند. من هم خوشحال بودم. احساس می کردم کلاس شاداب و جذابی دارم. البته حقیقت چیز دیگری بود. شلوار پاره من، جذاب ترین بخش کلاس شده بود! ...
، دایه های مهربان تر از مادر به برف های نشسته روی شقیقه هایش رحم کنند. کاش ... یک شماره ایرانسل از مجای فراموش شده مجالی فراهم کرد تا ناگفته هایش را بشنویم و حرف هایش را به کاغذهای سفید بسپاریم. این شما و این مجاهد خذیراوی. خیلی وقت است از تو خبری نیست. - از یک بازیکن نابودشده خبری به گوش نمی رسد که. مثل اینکه کفش ها را آویختی در سکوت... درست است؟ - راه
، نامه را خواندیم، وصیت نامه محمد جعفر بود، ساعت 11 همان شب به خانه زنگ زد، آن موقع ها در بیجار تلفن نبود و بیشتر خانه ها تلفن هندلی داشتند. از مخابرات زنگ زدند و پشت خط محمد جعفر بود که به خانه زنگ می زد، درست یادم نیست که از اصفهان، یزد یا اهواز زنگ می زد، گفتم چرا به من نگفتی که می روی؟ گفت بابا خبر دارد من و دوستانم آمده ایم امام را ببینیم زود بر می گردیم. بعد از رفتن محمد جعفر چشمم