سایر منابع:
سایر خبرها
سالروز درگذشت منوچهر آتشی، شاعری از جنوب
روزنامه ابتکار: 29 آبان ماه سالروز درگذشت شاعر بنام معاصر منوچهر آتشی بود. آتشی در دوم ماه مهر 1310خورشیدی درروستای دهرود دشتستان که از توابع بوشهر است، چشم به جهان گشود و در 74 سالگی پس از گذراندن یک دوره بیماری، در 29 آبان 1384 در بیمارستان سینای تهران درگذشت وبنا بر وصیتش، در بوشهر به خاک سپرده شد. نیما یوشیج بنیانگذار شعر نوین را به واسطه تعلق خاطر او به زادگاهش - یوش مازندران- می توان شاعر
مرا تلنگر یادت بس
ایران آنلاین /جایگاه و تأثیرگذاری شعر آتشی را دوست و دشمن ستوده و تحسین کرده اند؛ از شاملو، فروغ، عبدالمحمد آیتی و نادرپور گرفته تا سپانلو، حقوقی، محمد مختاری، شمس لنگرودی و خیلی های دیگر که یکی او را پاسدار فرهنگ و وجدان ملی نامیده است و دیگری او را شایسته نشستن بر صدر شعر معاصر فارسی. اما اینها تنها یک روی سکه هنر آتشی هم نیست. با نگاهی حتی اجمالی به کارنامه هنری او می توان با آن روی سکه هنرش آ
جزییات جدید از زندگی خصوصی و شب قتل تختی
* شهلا توکلی از شما مقداری بزرگ تر بودند. بله 7 سال بزرگتر بود. *با توجه به همین تفاوت سنی می خواهیم بدانیم شهلا توکلی خواهر بودن خود را به معنای واقعی برای شما ترجمه کرد؟ صد درصد، خیلی زیاد. اینکه مفهوم این خواهر و جایگاهش چه تفاوتی با خواهرهای دیگر داشت خیلی زیاد بود. اولین تصاویری که از او در ذهن دارم مربوط به پنج سالگی ام است. یک دختر بشاش و شاداب. زمانی که ایشان هفده-هجده ساله بود و من هم بزرگتر شدم، پشتیبانی و رسیدگی اش به من خیلی زیاد بود. برخلاف خیلی از خانواده های آن زمان که خیلی جر و بحث درآنها زیاد بود، من شاهد هیچ جر و بحث آنچنانی در خانواده نبودم. نه از سوی پدر و نه کل خانواده. شهلا بی ریا در خانه به مادرم کمک می کرد. زمانی که به کلاس هفتم رفتم و وارد دبیرستان شدم شهلا با من همراه بود و می رفتیم با هم کتاب می خریدیم. دفترها ...
دیدار در ساعت امید
تنها نام تمام مردگان یحیی است هر شب فراز ساحل باریک دریا تماشا می کند هم بازیانش را در متن این آبیچه تاریک یک دسته کودک را که چون یک خوشه گنجشک بر پنج سیم برق هر شب، گرد می آیند اسفندیار مرده ای (بی وزن، مانند حباب کوچک صابون) تا می نشیند شعر می خواند این پنج تا سیم چه خوشگله مثل خطوط حامله گنجشگ تپل مپل نک می زنه
کفش قرمزی
سرویس اندیشه جوان ایرانی ؛ بخش شعر و ادبیات: نویسنده: هانس کریستین آندرسون برگردان: کامبیز هادی پور در روزگاران قدیم دختربچه ی زیبایی به نام کارن بود که هیچ وقت کفش های درست و حسابی نداشت که بپوشد. او تابستان ها مجبور بود پابرهنه باشد و زمستان ها هم کفش های کهنه و پاره به پا می کرد که از سوراخ هایش برف و سرما داخل می شد. توی آن روستایی که کارن در آن زندگی می کرد
نام تمام مردگان یحیاست/ محمد علی سپانلو
ماست این سرود و سپید با رنگ امید فردا که رسید سرمایه ماست ای برف ببار تا صبح بهار ... نوبت به نوبت، تا شب تحویل سال نو گنجشک ها و بچه های مرده می خوانند با چشم های کوچک شفاف تا صبح، روی سیم های برق می مانند.
بند انگشتی
داشت زیادتر به خانه ی دوستش رفت و آمد کند یک تونل از لانه ی بزرگ خودش به لانه ی دوستش زد و به دوستش و بند انگشتی گفت که هر وقت خواستند می توانند از تونل بیایند به خانه ی او اما یک پرنده ی مرده توی تونل افتاده که باید مواظبش باشند. موش کور بعضی از جاهای سقف تونل را سوراخ کرده بود که روشنایی به داخل بتابد و دوستانش راحت تر بتوانند رفت و آمد کنند. یک روز که هر سه داشتند از تونل رد می شدند چشم
فرهنگ در رسانه
دخترت می سوزد/ یک روز همین جا/ درست همین جا/ اشک هایش درخت می شود/ و شاید مثل من/ با وحشت/ به تمام درخت های پارک/ نگاه کند) یکی از ویژگی های اولین مجموعه های شعر، تنوع مضمونی آن هاست؛ شاید به این دلیل که شاعر، گزیده ای از اولین سروده هایش را تا هنگام انتشار مجموعه، به دست چاپ سپرده؛ یعنی ماحصلِ چندین سال شاعری را؛ گزینشی که در مجموعه های بعدیِ شاعران کمتر اتفاق می افتد، چون مجموعه های
مردم کتاب نخوان سر ذوق آمدند/ چیستا یثربی، نویسنده پاورقیِ پستچی کیست؟
همیشه آرزو داشتم خانه باغچه ای داشتم، با علی ازدواج می کردم و بچه های زیادی هم داشتیم. *درست است، اما چرا در تمام این سال ها تغییری اتفاق نمی افتد؟ بلوغ این عاشقانه کجاست؟ چرا از 14 تا 20 و چند سالگی هر قدر هم بزرگ تر می شوید، عشق تان تغییری نمی کند؟ آرزوهای من بزرگ شد، علی هم به همان نسبت بزرگ شد. او پسربچه پستچی بود و من وقتی عاشقش شدم، نمی دانستم عمران می خواند. علی تیزهوش
جزییات جدید از زندگی خصوصی و شب قتل تختی
قدیمی ها گفته اند و چه خوب گفته اند حرف راست را باید از بچه شنید. حالا نیز برای شنیدن حرف راست و رسیدن به واقعیت سراغ کودک 62 ساله ای رفتیم که هنوز خود را همان نوجوانی می داند که روزگاری را با بزرگ ترین اسطوره ورزشی-اجتماعی تاریخ معاصر ایران سپری کرده است. بچه ته تغاری خانواده توکلی که خود را سرجهازی خواهرش در خانه جهان پهلوان می داند؛ دردانه آقا تختی و همسرش. رضا توکلی بعد از47 سال از مرگ تختی از خاطرات مشترک خود با شوهر خواهرش گفت. توکلی می گوید حالا که شهلا خواهرم مرده است باید واقعیت را گفت. باید مردم بدانند که شهلا توکلی چگونه به وصیت تختی عمل کرد. چگونه با سختی ها کنار آمد و چقدرمهربان بود. درادامه ماحصل گپ و گفت با مرد خوش برخوردی را می خوانید که عاشقانه خواهر و شوهر خواهر پهلوانش را دوست داشت و در این سال ها به احترام خواهر که سکوت کرده بود، او نیز حرفی نمی زد. ...