و نوه 2,5 ساله ام در خانه ما بودند و عروسم هرازگاهی برای ملاقات با فرزندش به خانه ما می آمد . متهم به قتل ادامه داد: روز حادثه در حال استراحت بودم که ناگهان صدای حمید را شنیدم و فهمیدم او نوه ام را دعوا می کند، به اتاق او رفتم و فهمیدم علت ماجرا غذانخوردن نوه ام است؛ از حمید خواستم کاری به کار پسربچه نداشته باشد، اما او به فرزندش سیلی زد؛ من از این رفتار خیلی ناراحت شدم چون روی کودکان
از افاغنه به نام عارف را صدا زد و او پیش ما آمد. درگیری لفظی اولیه بین عارف و میثم رخ داد که در همین هنگام سایر دوستان عارف به طرفداری از او به سمت ما حمله ور شدند. با شدت گرفتن درگیری، مقتول با چاقویی که در دست داشت، قصد زدن مرا داشت که ضربات وی به من اصابت نکرد. وقتی دیدم او از چاقو استفاده کرده، چاقوی خود را از جیب بیرون آوردم. می خواستم او را بترسانم. به همین خاطر ضربه ای به سمت
گزارش پلیس؛ تلفن همراه کایلا در پارک جنگلی بنتون پیدا شد که از طریق موبایل او جسدش نیز یافت شد و پلیس نیز برای یافتن متهم مصمم تر شد.از طریق تماس ها و پیام های رد وبدل شده بین کایلا و دختر جوان ، قاتل دختر نوجوان پیدا شد. در تحقیقات گسترده تر پلیس معلوم شد؛ کایلا قبل از تعرض به شدت شکنجه شده و پس از تعرض با ضربات متععد چاقو به قتل رسیده است. پلیس محلی بنتون در پایان خاطرنشان
شب یازدهم مهر ماه سال 90 مأموران پلیس شهرستان دماوند در جریان مرگ مرموز مرد جوانی روی تخت بیمارستان قرار گرفتند. به گزارش پایگاه خبری تارود ، بررسی ها نشان داد جواد 34 ساله با ضربات چاقو به قتل رسیده و پیکر خون آلود وی یک ساعت پیش از سوی مردی به نام امیر به بیمارستان انتقال یافته است. امیر که هنوز در بیمارستان حضور داشت از سوی مأموران تحت تحقیق قرار گرفت و گفت: خانه بودم که دوستم
تیراندازی به سوی اجساد را دارد . سرتیپ سر بالا آورده و متوجه حضور البرز و سگ می شود. سرتیپ از دیدن البرز یکه می خورد. در این حال سگ به نشانه وفاداری به صاحبش نزدیک می شود و خود را به سرتیپ می آویزد. سرتیپ تعادلش را از دست می دهد و به همراه سگ به درون چاه فرو می افتد. البرز با شنیدن صدای پا از محوطه بیرونی باغ هراسان دخمه را ترک می کند. البرز چند ماه بعد، با هدف کشف راز زندگی اش، در جستجوی خانه
ایشان هفده-هجده ساله بود و من هم بزرگتر شدم، پشتیبانی و رسیدگی اش به من خیلی زیاد بود. برخلاف خیلی از خانواده های آن زمان که خیلی جر و بحث درآنها زیاد بود، من شاهد هیچ جر و بحث آنچنانی در خانواده نبودم. نه از سوی پدر و نه کل خانواده. شهلا بی ریا در خانه به مادرم کمک می کرد. زمانی که به کلاس هفتم رفتم و وارد دبیرستان شدم شهلا با من همراه بود و می رفتیم با هم کتاب می خریدیم. دفترهایم را برایم جلد می