، صبح زود بعد از نماز به سرم زد تا بالای دیوار بروم و سر و گوشی آب بدهم، وقتی به سمت دیوار رفتم دیدم خاکریز است و من در تاریکی شب آن را دیوار دیده بودم، با رفتنم به بالای خاکریز چند گلوله به سمت من شلیک شد، تازه فهمیدم که یک راست ما را به خط مقدم آوردند و خیال این که ما را به آموزش آوردند به طور کلی از سرم پرید! تازه فهمیدم نمی بایست با بچه های اعزام مجدد به جبهه بیایم تا بدون آموزش سر از خط مقدم
/> روز تاسوعای 1359 شمسی مقرر شد اصغر برای عملیات شناسایی در منطقه گیلانغرب به مأموریتی برود. مریم کاظم زاده، ساعت های آخر دیدارشان را این گونه توصیف می کند: اصغر گفت ما داریم می ریم. بعد نگاهی به من انداخت. جلو آمد و صورتم را بوسید. یک آن دلتنگی عالم به سراغم آمد. تا جلوی در با او رفتم اما اصغر دوباره برگشت. باز هم رفت و برای بار سوم آمد...گفتم آرزو داشتم سیمرغ بودم و اصلاً احتیاج نداشتم شما منو
اجتماعی می باشد. رویدادهای پاریس برای منی که سال ها در فرانسه و در پایتخت این کشور درس خوانده و زندگی کرده ام با بسیاری از خاطراتم درهم آمیخته است. در پاریس سال های دهه 70 تا میانه های 90 میلادی از اضطراب، وحشت و ناامنی خبر زیادی نبود تا جایی که می شد در یک روز بارانی از پشت پنجره یک کافه کوچک مثلا در پارس 14 با یک فنجان چای و یک روزنامه مثلا اکیپ یا لوموند آغاز صبح را نظاره گر بود و به
؟ کار هست اما چه فایده؟! سه ماه پیش در یک فیلم سینمایی بازی کردم اما هنوز حقوق من را نداده اند. ده شب از ورامین به فشم رفتم اما آخرش هیچ! کاری هم که پول بدهند، خیلی زیاد نیست. مبلغ اندکی در ابتدای کار می دهند و باید دنبال طلبمان بدویم. چند سال پیش عکسهایی از شما منتشر شد که در تهران مشغول سیگار فروشی هستید. جریان آن عکسها چه بود؟ اتفاقا خیلی ها از من این سوال را می
همین راهرو می مانم. آن شب را به سر کردم و چهار شب دیگر در زندان بودم. البته دوستان به من سر می زدند. در زمانی که من با این جنایتکاران در یکجا بودم معمولا داد و فریاد می کردند و با سوت زدن از داخل سلول ها با یکدیگر ارتباط بر قرار می کردند. اما وقتی من مشغول نماز می شدم همه ساکت می شدند. و حتی می گفتند برای ما هم دعا کن. روز پنجم اتاق یکی از کارمندان را خالی کردند و آنجا استراحت کردم. قبل از آن هم در
گفته بودم که مادرتختی به آن اشاره داشت، ده روز قبلش آمده بود... مدیر آتلانتیک ابتدا می گوید که تختی شب اول 12 شب آمد و می گوید که من از شکار آمده ام و یک مقداری دیر شده و نمی توانم خانه بروم و اسلحه شکاری اش همراه اش بوده. گفته که اسلحه را نمی توانی بالا ببری. اسلحه را امانت گرفته و تختی رفته شب خوابیده. یعنی تختی آمده آنجا خودش را بکشد چون اسلحه را از او گرفتند نتوانست. می گوید دوباره فرداشب می
مشکی و یک تاپ سفید کوتاه بیرون می آید. موهای طلایی اش به پشت بسته شده اند و یک جفت گوشواره بر گوش هایش دارد. آرایشش خیلی کم است و هر چند ادعا می کند چند چین و چروک بر صورتش نقش بسته اما کاملا جوان به نظر می رسد و کرمی بر صورتش زده است که نشان می دهد کاملا ارزشش را داشته تا قرارداد با بعضی کمپانی های محصولات زیبایی را رد کند. ادل از تمرین به همراه بک وکالیست هایش خلاص شده، جائی که او روبروی