عاقبت بخیری در بلاد کفر!/ شهیدی که هنوز نمی توان همه چیز را درباره او گفت - دیار آفتاب
سایر خبرها
حاج قاسم نمی خواست خانواده ما داغ دیگری ببیند!
من به همراه چهار نفر از بچه های محله مان برای یک سال مفقودالاثر بودیم. حتی برای مان سالگرد شهادت هم گرفته بودند. اما اسارت هرچه بود به خدا نزدیک بودیم و خداوند را بسیار سپاسگزارم که این سعادت را به من عنایت کرد. مادرم بعد از آزادی به من گفت این قدر که فراق شما مرا اذیت کرد، شهادت دو برادرت مرا آزار نداد. بعد از آزادی اولین کسی که برای عرض تبریک به دیدار من و خانواده ام آمد حاج قاسم بود.
مردم از حاج قاسم سلیمانی می گویند/ بخش پایانی
بزنم فقط گریه می کردم. گوشیمو آوردم، تو فضای مجازی دنبال خبری می گشتم که بگه اشتباه شده و سردار تو اون ماشین نبوده؛ اما پیدا نکردم، همه جا پر بود از خبر شهادت سردار. حالا که تقریبا باورم شده بود با شوهرم دوتایی گریه می کردیم، دلم شکسته بود، عجیب نگران زندگی بدون سردار بودم و نفرتمون از آمریکا چند برابر شده بود. همسرم فقط می گفت سردار انتقام می گیریم. سریع با مامانم تماس گرفتم
داستان ازدواج الهام حمیدی و برآورده شدن بزرگ ترین آرزویش/عکس
شدم و همه برنامه ها و افکارم تغییر پیدا کرد. نحوه آشنایی الهام حمیدی و همسرش او درباره نحوه آشنایی و ازدواج با همسرش گفت: ایشان وقتی مسئله ازدواج را با من مطرح کرد، از او وقت خواستم و چند ماهی باهم رفت و آمد کردیم. خانواده ها با هم آشنا شدند تا در نهایت در سال 97 این اتفاق رخ داد و باعث شد تمام اخلاقیات من تغییر کند و دیگر مانند گذشته نباشم. بزرگ ترین آرزوی الهام
همیشه در خانه ما بحث راهیان و راویان و جنگ بود/ سردار سلیمانی نام خان طومان را که شنید چشمانش پراز اشک شد
از رفتن او ناراحت بودم، اما هیچ وقت مانع از حضورش در جبهه ها نشدم. هر ساله پدر از اواسط اسفند تا اواسط فروردین در سفر های راهیان نور بود. همیشه در خانه ما بحث راهیان و راویان و جنگ مطرح بود. یک بار از پدر پرسیدم در کنار خانواده بودن، اولویت چندمت هست؟ پدر در پاسخ گفت: همه کار های من فقط به خاطر خانواده ام است. فردا روزی فرزندت بزرگ شود و ازت بپرست که چرا برای دفاع از مظلوم کاری نکرده اید؟ پاسخت چه
روایت سخت ترین بدرقه "باباحسین"/ پروانه ای که دور حاج قاسم می چرخید
پاهای بابا حسینش را گرفته بود و می گفت: بابا حسین، نرو عراق، دشمنا این دفعه می کشنت! ، بابا حسین گفت: دوستانم مواظبم هستند. ، روی ماهش را برای آخرین بار بوسیدم، آیة الکرسی را خواندم و سپردمش به خدا. خبر شهادت 13 دی 1398 بود، مامان برای اولین بار به اصرار خود بابا با محمدحسین رفته بود مسافرت، من بودم و دخترم پریناز. خواهرم نعیمه هم همراه بچه هایش یعنی النا و مرسانا بود. شب
شوخی مدیری با الهام حمیدی: یه شوهر کردی دیگه چرا اینقدر عوض شدی؟
. تا اینکه من و همسرم جایی همدیگر را دیدیم و آشنا شدیم. بعد از مدتی همسرم از من خواستگاری کرد و از او خواستم که مدتی باهم آشنا شویم و خانواده ها در جریان باشد. امسال بچه دار شدیم و فرزندم 6 ماهه است. بازیگر سریال یوسف پیامبر درباره کار های هنری جدیدش گفت: پیشنهاد های خوب سینمایی و سریال دارم و اگر شرایط فراهم باشد، خوشحال می شوم کار کنم. برای من مدیوم سینما و سریال فرقی نمی کند و هر دو را
از فاطمه مغنیه به قاسم سلیمانی مردی خارج از این زمانه
که همانطور که برای دو پسر و دخترت پدری می کنی برای من به تمام معنا پدری کنی. من شاهد بوده ام که رزمندگان وقت ندارند که به وظایف پدری خود برسند. من همواره جوانی ام را در حال انتظار سپری کردم. همواره منتظر بودم که پدرم یا از جلسه بازگردد یا اینکه منتظر پایان جنگ یا پایان آماده باش بودم یا منتظر وقتی بودم که متعلق به خودش یا من نبود بلکه همواره متعلق به امت اسلامی بود؛ اما شما
اصغر پاشاپور چگونه شهید شد؟
ایران آمد و به خانواده سر زد و از آن به بعددیگر نیامده بود. همه این ها به دلیل مسئولیت سنگین اش در منطقه بود. او ادامه می دهد: همسر من شهید محمد پورهنگ در ایران صمیمی ترین رفیق برادرم، شهید پاشاپور بود. چند سال بعد از اینکه برادرم به سوریه رفت همسرم هم عازم سوریه شد و آن هادر یک جبهه می جنگیدند البته مناطق فعالیتشان با هم متفاوت بود. همسر من در منطقه درگیری مسموم شده و به خاطر مسمومیت
احساس می کرد کنار حاج قاسم به آرزویش می رسد
کرده و مدام در حال پچ پچ کردن بودند این مسئله هم باعث افزایش نگرانی من شده بود ولی باز هم آن را ندید گرفتم. در حالی که داشتم برای رفتن پیش همسر شهید خرمی آماده می شدم یک لحظه نگاهی به فضای مجازی انداختم و دقیقاً همان جا بود که از خبر شهادت سردار مطلع شدم و فهمیدم ماجرا از چه قرار است. حالم بد شد، مادر همسرم هم از حال بدم متوجه خبر شدند. خلاصه حدود ساعت 9 صبح روز جمعه دقیقاً بیست و چهار ساعت بعد از
7 رازِ همسرانِ موفق/ چگونه به روزهای اول ازدواج برگردیم؟
مردم! ما شما را از مرد و زن آفریدیم و شما را ملّت ملّت و قبیله قبیله گردانیدیم تا با یکدیگر شناسایی متقابل حاصل کنید، هر آینه گرامی ترین شما نزد خدا پرهیزگارترین شماست. برخی از زوجین گله می کنند که بعد از گذشت چند سال از زندگی شان همه چیز عادی شده و حتی دیگر آن عشقی که ابتدا نسبت به همسران احساس می کردند را ندارند یا اینکه علاقه شان کمرنگ شده است و مواردی از این دست که شاید زیاد از
روایت جانباز مدافع حرم عراقی از توجه خاص شهید ابومهدی المهندس به جانبازان+فیلم
ببوسم؟ خندید و گفت: البته این خاطره زیبا هیچ وقت از ذهنم نمی رود. بعد از شهادتش بعضی از مسئولین گفتند: بعد از شهادت حاجی تمام پول ها تمام شده. بعد از مدتی طولانی حاجی را در خواب دیدم که در اتاقی نشسته و افرادی در کنارش هستند. از من پرسید: آیا پولی که به شما وعده کرده بودم را گرفتی؟ گفتم: خیر حاجی با غضب به افراد کناری اش نگاه کرد. چند روز بعد شخصی از مدیریت بهداشت با من تماس گرفت و گفت: مبلغی که از حاجی می خواستید، آماده است. بیایید و بگیرید. و من خیلی گریستم از اینکه حاج ابومهدی بعد از شهادت هم هنوز به فکر ماست. ...
سردار سلیمانی به حضور در تشییع پیکر پدر شهیدان میرحسینی پافشاری داشت
بزنم و برنامه سفر سردار سلیمانی را لغو کنم که تا سه ساعت قبل از پرواز تماس نگرفتم، اما چون همه اعضا تماس می گرفتند و اصرار داشتند این کار را انجام دهم ناگزیر به سردار سلیمانی زنگ زدم ایشان فرمود به من هم زیاد زنگ زدند بعضی ها را تلفنی جواب دادم و برخی را نه. میرحسینی اظهار کرد: سردار فرمود که به دفتر آقا و حفاظت سپاه نامه نوشتند ولی من گفتم اگر الان هم کشته شوم ایشان پدرم هستند نمی
خودکشی بعد از قتل همسر و فرزند
تشریح جزئیات زندگی اش پرداخت. او گفت: من فوق لیسانس دارم و کارمند هستم. سال 85 با زهره ازدواج کردم. ما صاحب یک پسر شدیم و زندگی خوبی داشتیم. من عاشق زنم بودم و همه چیز خوب بود تا اینکه متوجه شدم همسرم به من خیانت می کند. مدتی بود به رابطه پنهانی او با یکی از دوستان صمیمی ام پی برده بودم. من و سجاد خیلی با هم دوست بودیم؛ رابطه نزدیکی داشتیم و دوستی ما باعث شده بود بعد از ازدواج هم به این
نگرانی رهبر انقلاب از مأموریت های حاج قاسم
فرماندهان متمایز می کرد و بسیاری از فرزندان شهدا با شهادت سردار دل ها می گفتند ما دوباره یتیم شدیم. ایشان ویژگی های خاصی داشت. یکی از آنها توجه به همه جوانب بود. من با فرماندهان زیادی کار کردم، چه در دوران جنگ و چه بعد از آن. کمتر فرمانده ای را دیدم که همه جانبه نگر باشد. مثلا در بُعد نظامی، نظر می داد، از طرفی هم به مردم و بچه ها و حتی به غذای گرم داخل خط و پشتیبانی و مشکلات آنها توجه
داستان تلخ یک دختر که سر از پاتوق های پسرانه درآورد
کشیدم درس و مدرسه را رها کردم و گریه کنان نزد مادرم بازگشتم تا در کنار او زندگی کنم. مادرم که التماس هایم را دید با اکراه مرا پذیرفت و بدین ترتیب از 15 سالگی در کنار مادرم ماندم تا این که سه سال بعد زمانی که 18 سال داشتم با یکی از آشنایان مادرم ازدواج کردم اما زندگی من و کاظم دوامی نداشت چون خانواده همسرم مرا دختر یک مواد فروش اعدامی می خواندند و به شدت تحقیرم می کردند. با آن که کاظم از من 15 سال
مردم از حاج قاسم سلیمانی می گویند/ بخش دوم
خوبی هم داشته، بعد رفتم سر مزارش و گفتم: کاش بودی تا این درد بزرگ رو هم تو دل تاریخ ثبت می کردی، این یتیمی مشترک همه ما رو. برای تشییع می خواستم برم تهران؛ تا دقیقه 90 با بسیج دانشجویی و ارگان های مختلفی که قرار بود برای تشییع برن تهران ارتباط داشتم، اولش قبول می کردن و بعد تماس می گرفتن که اولویت با بچه های خودمونه و شما فارغ التحصیل شدی! ساعت 11 شب بود با یکی از دوستانم
محاکمه مجدد مردی به اتهام قتل همسر دوم
قتل همسر دوم با خودرو به گزارش خبرنگار ما، پرونده قتل زن جوان به سه سال قبل برمی گردد؛ زمانی که مأموران در جریان یک تصادف و مرگ فردی در این حادثه قرار گرفتند. وقتی پلیس به محل رسید، شاهدان به مأموران گفتند راننده ای این زن را زیر گرفت و رفت. آنها تأکید کردند خودشان دید ه اند که این اتفاق به عمد رخ داد. یکی از شاهدان گفت: راننده زن را کنار جاده پیاده کرد و بعد با سرعت از روی او رد شد
اعتراف عضو شورای شهر به قتل زن دومش!
قبول دارم با همسر دومم اختلاف داشتم، اما هرگز راضی به مرگ او نبودم. ما مدتی بود مدام با هم درگیر بودیم. آن روز وقتی دعوا داخل ماشین بالا گرفت همسرم قصد پیاده شدن از ماشین را داشت. او حتی اجازه نداد ماشین را به طور کامل متوقف کنم. من هم که عصبانی بودم وقتی همسرم در حال پیاده شدن از ماشین بود بود حرکت کردم و او روی زمین افتاد. اما واقعا قصد زیرگرفتن و کشتن او را نداشتم. من میخواستم فقط دست و پای همسرم بشکند و او تنبیه شود.
شهادت سردار و بی قراری کودکی که شاخه گل را به سردار اهدا کرد/ محمدحسین به آغوش سردار قانع شد
سردار به ما انگشتری هدیه داد، من به سردار گفته بودم که با خودم قرار گذاشتم بعد از پیروزی داعش، اگر روزی سردار خانه ما بیاید جلویش زانو می زنم، سردار در پاسخ گفت؛ این حرف را نزنید من می خواهم چادرتان را ببوسم شما مادر شهید هستید و احترامتان واجب است، گفتم احسنت که نیروهای خوبی تربیت کردید و از ایشان دعوت کردم که به منزل مان بیایند... خانم جلیلی یادآور می شود؛ سردار در پاسخ گفت: چشم شما
مردم از حاج قاسم سلیمانی می گویند
شده! دیگه نفهمیدم چی شد، منم مثل بقیه... تمام دعای ندبه همه گریه می کردیم، بعد از دعا تو ماشین، تو خونه پای تلویزیون همین طور... اون قدر بی قرار بودم که همسرم سعی می کرد منو آروم کنه. برای خواهرم همون صبح زود تو مسجد پیام فرستادم ولی باورش نشد، مدام سؤال می کرد، پیامک می داد، منم حال نداشتم جواب بدم، گفتم برو بزن زیرنویس شبکه خبر رو ببین... من ساکن یکی از روستاهای اراک هستم و از شهر
حاج قاسم از عراق و سوریه پیگیر وضعیت والدین شهدا بود
سرویس ایثار و مقاومت جوان آنلاین: وقتی ابراهیم شهریاری را برای گفتگو به ما معرفی کردند گفتند ایشان سرتیم حفاظت حاج قاسم در کرمان بوده است، اما همان ابتدای همکلامی تکلیف ما را روشن کرد که من دوست و همرزم حاج قاسم هستم. با ابراهیم شهریاری به گفتگو نشستم تا از حاج قاسم برایم بگوید؛ از رزم او در جنگ تحمیلی تا بعد از جنگ و نامه ای که به مقام معظم رهبری نوشته و خواسته بود تا اذن جهاد در شرق کشور و برقراری امنیت را به او بدهد. از روز های خادمی شهدای حاج قاسم در کرمان تا فرماندهی اش در می
دختر ابومهدی: پدرم می گفت نمی خواهد حاج قاسم را بین گرگ ها تنها بگذارد
شهادت) انتظار این را داشتیم... الحشد الشعبی هدف بود... اوایل غیرمستقیم مثلا میگفتند که اسرائیل به فلان تیپ در مرز حمله کرده یا انبارهای سلاح منفجر میشد و میگفتند علتش دمای هواست یا برخی اوقات میگفتند عملیاتی [خرابکارانه] بوده... بعدا اتهامات به الحشد بخصوص بعد از بازگشایی گذرگاه مرزی البوکمال [در مرز با سوریه] بیشتر شد... به شکل خاص تر بعد از تظاهرات های اکتبر... مقرهایی که هدف قرار گرفت، مقرهای
درخواست دیه از بیت المال بعد از خودکشی قاتل
شرح ماجرا گفت: فوق لیسانس دارم و کارمند شهرداری بودم. سال 85 با سمانه آشنا شدم و با هم ازدواج کردیم. سه سال بعد ماهان به دنیا آمد. زندگی خوبی داشتیم تا اینکه فهمیدم سمانه با یکی از دوستان صمیمی ام رابطه دارد. همین باعث شد بار ها با هم درگیر شویم تا اینکه کار به جدایی رسید و در نهایت فروردین سال 96 طلاق گرفتیم. متهم ادامه داد: بعد از جدایی همسرم بار دیگر رجوع کرد. او آرایشگر بود و خانه
یک روح بودند در دو بدن
یا به اصطلاح پارتی بازی نبود. برخی از دوستانم عضو سپاه کرمان بودند و آنها نیز علاقه داشتند به سوریه اعزام شوند. با روحیه پدرم آشنا نبودند و به من می گفتند که به او بگویم تا برای اعزام آنها کاری انجام دهد. به آنها می گفتم که اواگر اهل این حرف ها بود ابتدا برای من که پسرش بودم این کار را می کرد. بروید و دنبال فردی دیگر باشید. چگونه با فقدان پدر کنار آمده اید؟ یکسالی از شهادت
یک روز بارانی در سنگر با حاج قاسم/ پدری مهربان را از دست دادیم
شد که حتی به مادرم نگفته بودم می خواهم بروم و وقتی با من تماس گرفته بود که خریدی برای خانه انجام دهم، با شنیدن اینکه من مشهد هستم، متعجب شد. وقتی به مشهد رسیدم، با فردی آشنا شدم که از مدافعان حرم بود و بعد هم بالاخره بعد از دو سه روزی که در مشهد بودم، ثبت نام کرده و راهی دوره 12 روزه برای آموزش شدم. بعد از ورود گروه 110 نفره ما در سوریه، تقریباً همه افراد تقسیم شده و راهی منطقه شدند
حاج قاسم یک نمونه از سربازان امام
همه خدمات و اقدامات ایشان مطلع نبودند. اما یک وفاق ملی و یک بی نظیری و بی همتایی از حضور گسترده مردم را در مراسم تشییع این شهید بزرگوار شاهد هستیم. 13 دی ماه سال گذشته خودروی حامل سپهبد قاسم سلیمانی و همراهان ایشان در فرودگاه بغداد مورد اصابت موشک های آمریکایی قرار گرفت و ایشان به درجه رفیع شهادت نائل آمد. در یک سالی که از شهادت سردار دلها گذشته خاطرات و توصیفات فراوانی به نقل از افراد
خاطرات وکیل/ بخشش17سال حبس سارق مسلح با یک لیوان
پیش از آشنایی با مهندس،آنقدر تحت تاثیر توصیفات گوته از حافظ و شیراز قرار گرفته بودم که بلافاصله پیشنهاد ازدواج دانشجوی شیرازی دانشگاه را پذیرفتم وبار سفر از مونیخ به شیراز را به عشق او و به هوای تنفس در محیطی که حافظ غزل سرایی کرده بستم.حال و احوال چهل سال زندگی کنار همسرم عطر و بوی بهار نارنج وطراوت غزل های حافظ را داشته،من و مهندس در شیراز زندگی آرام و با عشقی داشتیم تا اینکه ....
حکایت دیداری که به آخرت رسید
/> - سلیمانی هستم وای وقت مشاوره با خانم دکتر سلیمانی داشتم؛ -ببخشید شما از دفتر خانم دکتر سلیمانی تماس گرفتید؟ -نه من سلیمانی ام دختر حاج قاسم وااااااای خدای من؛ -سلام ببخشید نشناختم، -خواهش می کنم، پیام داده بودید تماس گرفتم، ببینم امری داشتید؟ و من دستپاچه گفتم نه عرضی نبود فقط، فقط الهی من و بچه ها فدای سردار، دیدم
روایت آدم های معمولی از داغ مشترک
را از دست دادم. من همچنان بعد از گذر 1 سال در سوگ ایشان به سر می برم. مبینا از اهالی رسانه: سیزدهم دی ماه پارسال، جمعه بود و شیفت من. ساعت 8 صبح بود که از خانه آمدم بیرون و طبق معمول شروع کردم به چک کردن گروه های خبری، که دیدم سردبیر خبرگزاری در گروه نوشته: به خاطر شهادت حاج قاسم، امروز همه خبرنگاران باید در خبرگزاری حاضر باشند. اینطوری فهمیدم چه اتفاقی افتاده و واقعاً باورم نمی شد