سایر خبرها
شهیدی که حاج قاسم را جای خود به مراسم عقد فرزندش فرستاد
به گزارش خبرنگار کتاب و ادبیات خبرگزاری فارس، مراسم عقد عنوان خاطره ای است از سردار حسین کاجی که در کتاب مالک زمان درباره شهید حاج قاسم سلیمانی مطرح شده است. در این خاطره می خوانید: دلشوره همه وجودم را گرفته بود، نمی دانستم باید خوش حال باشم با ناراحت، آرام باشم یا مضطرب. با هر حالی که بود رسیدیم به دختر خانم، زنگ را زدیم و وارد خانه شدیم. خواستگار معمولاً کمی خجالتی و کم
ماجرای یادگاری باارزش آیت الله قاضی در مرقد "حاج قاسم"/ راز تدفین "شهید سلیمانی" همزمان با آغاز ایام ...
، دیدی که یتیم شدیم"! من عصبی شدم و گفتم "این چه حرفی است که می زنید؟"، در جواب من گفت که "این اتفاق واقعاً رخ داده است". از آنجا که از نیروهای مردمی عراق بود، دیگر حرف او را باور کردم. وقت نماز صبح بود که تلویزیون خودمان خبر شهادت را زیرنویس کرد. زنگ زدم به پسرم و او را به خانه حاج قاسم فرستادم؛ او هم سن وسال فرزندان حاج قاسم و حاج سهراب سلیمانی است و با هم اخت هستند؛ گفتم برود و
انچه حاج قاسم در دیدارهایش از خانواده شهدا تقاضا می کرد
پدر شهید فاطمیون گفت: دیدم اشک، چشمان سردار را پر کرده. با خودم گفتم: خدایا! من حرف بی تربیتی زدم یا چیزی گفتم که او ناراحت شد؟ در فکر خودم دنبال علت می گشتم که سردار گفت: شما پدر شهید هستی دعا کن من هم ردیف پسران شما باشم.
قالیباف: سردار سلیمانی در همه شئونات زندگی مرد عمل بود
متوجه زلزله می شوند. بلافاصله این را به تهران منعکس کردند و مرا مطلع کردند. وی ادامه داد: من گزارش اولیه را گرفتم و دیدم بقیه هنوز مطلع نشدند. اتاق من و حاج قاسم دیوار به دیوار هم بود. مطمئن بودم او بیدار است. او را صدا زدم و گفتم شهرتان زلزله آمده، نماز را خواندیم و موضوع را پیگیری کردیم و به عمق فاجعه پی بردیم. حاج احمد را صدا کردیم و از همان لحظه تقسیم کار کردیم. شهید کاظمی در نیروی
شهادت سردار و بی قراری کودکی که شاخه گل را به سردار اهدا کرد+عکس
از این دیدار سردار دو بار با ما تماس گرفت می خواست به دیدارمان بیاید که میسر نشد، محمدجواد که بی تاب بود یک نقاشی کشید به سردار سلامی رساندیم تا به دست حاج قاسم برساند، پس از اینکه نقاشی به دستش رسید گفت این نقاشی زیبا را تا آخر عمرم حفظ می کنم، راستی محمدجواد همان پسر بچه ای است که در مقابل رهبر ناخواسته حالت احترام نظامی به خود گرفت و حضرت آقا به او گفت؛ آزاد سردار... وی اضافه می کند
حاج قاسم گفت به سمت آمریکایی ها شلیک کن
نداشته حضورش در کنار آقامهدی از او شخصیتی می سازد که سال ها بعد، یعنی در میانسالی به عنوان کارآزموده میدان های نبرد به یکی از مخوف ترین آوردگاه ها و میدان های نبرد فراخوانده می شود. می گوید سال 93 از طرف حاج قاسم با او تماس گرفتند و به سوریه دعوتش کردند و او با تمام وجودش به این دعوت لبیک گفته است. رفت و در میانسالی برای دومین بار در مکتب خانه ای ساکن شد که جان و روحش را از عشق و شور و معرفت
حلالیت حاج قاسم از نیروهای تحت امرش
محض ورود به طرف وضوخانه رفته و ما هم پشت سر ایشان سریع نماز خود را به جماعت اقامه کردیم. بین نماز مغرب و عشاء حاج قاسم به ما گفتند از شما یک سوال دارم، امام حسین(ع) تمام سرمایه، زن و بچه و تمام هستی خود را ظهر عاشورا برای چه چیزی عرضه کردند ؟ ما گفتیم برای نماز. ایشان فرمودند: اگر امام حسین (ع) با آن همه اُبهت تمام دارایی دنیوی خود {خانواده} را برای نماز فدا کرد؛ پس از رزمندگان اسلام
شهید سلیمانی مدیریت میلیون ها کیلومتر در خاورمیانه را برعهده داشت
که بلافاصله موضوع به تهران منعکس شد و به من در تهران اطلاع دادند. رئیس قوه مقننه با بیان اینکه هنوز در آن زمان کسی متوجه وقوع زلزله بم نشده بود، گفت: اتاق من و اتاق حاج قاسم دیوار به دیوار بود و از حیاط منزل ما صدا به ایشان منتقل می شد، چون مطمئن بودم حاج قاسم بیدار است صدایش زدم و گفتم حاج قاسم ظاهرا در شهرستان بم زلزله آمده است بلافاصله نماز را خواندیم و موضوع را پیگیری کردیم و متوجه عمق
مکتب قاسم سلیمانی، ایرانی،اسلامی و انسانی است
مبتکرین دانش هسته ای بودند و امیدواریم خدا ما را در پیمودن راه سرخ شهدا که مسیر حضرت اباعبدالله الحسین(ع) است،موفق و پایدار نگه دارد. فرمانده سپاه پاسداران در دوران دفاع مقدس گفت:من وقتی به ایلام می آیم، احساس می کنم، در خانه خودم هستم. شب ها و روزهایی در اطراف این شهر زندگی کرده ام و مظلومیت مردم این منطقه را دیده ام و در دوران دفاع مقدس با برادر عزیزم حاج قاسم در ارتفاعات میمک و قلاویزان تا
فرمانده سپاه استان کرمان: حاج قاسم در سرزمینی سوخته ماند و عزت آفرینی کرد
آنجا به من گفت "حسین از خدا دو چیز را خواستم و گفتم خدایا اگر من بخواهم به انقلابت خدمت کنم باید خودم را وقف کنم." وی با بیان اینکه حاج قاسم خودش را وقف انقلاب کرد و آرام نبود ادامه داد: حاج قاسم آن شب به من گفت " دومین چیزی که خواستم این بود که به خدا گفتم خدایا به من آنقدر مشغله بده که من فکر گناه نکنم." وی با بیان اینکه حاج قاسم صداقت ابوذر، امانت سلمان، حقگویی عمارگونه
پس از شهادت هم بخشنده بود
دارم می سوزم... تشنه ام... آب بدهید... با کمک همسایه ها محمد را به بیمارستان رساندیم، اما حدود 2 ساعت بعد جلو چشمان حیرت زده ما با لبان تشنه به شهادت رسید. وقتی بیمارستان بودم بچه ها از خانه دائم زنگ می زدند و حال پدرشان را می پرسیدند. من هم دلداری شان می دادم و می گفتم زخم بابا را پانسمان می کنیم و می آییم. بچه ها به خیال اینکه بابایشان به خانه می آید برایش رختخواب پهن کرده بودند که وقتی آمد به
حاج قاسم پژوهشگری متواضع بود/ همیشه در خط مقدم نبرد حضور داشت
قاسم سوال کردم. پاسخ داد که حاج قاسم مرد دیندار و با تقوا و به شدت مراقبت آخرتش است. یک بار به فردی سو ظن پیدا کرده بود و بعد از اینکه عکس این موضوع برایش ثابت شد، فوراً عذر خواهی و طلب بخشش کرد. معذرت خواهی اش با التماس و خاضعانه بود. حاج قاسم آدمی است که نمی خواهد در ملاقاتش با خدا، ذمه کسی بر گردنش باشد و به شدت به این موضوع توجه دارد. در خانه یکی از توفیقات الهی بنده این
نامه خواندنی دختر عماد مغنیه برای حاج قاسم
بودم ؛ چرا که او هرگز برای من نبود بلکه برای یک امت بود. اما شما حاج قاسم یک زمان زیبا و مقدس را از جدول زمانی خودت می دزدی و به سمت من می آیی و آنچه را که پدرم نتوانست یا فرصت نداشت تا به من آموزش پدر و فرزندی بدهد شما به من دادید. من همه آنچه را که از عماد نخواستم از شما طلب کردم و هر آنچه را که نتوانستم به عماد بگویم به شما گفتم؛ درخواست های ساده و اغلب کودکانه... من هر
روایتی از آخرین دیدار حاج قاسم با خانواده شهید مغنیه 48 ساعت قبل از شهادت
شهادت برسد. خانواده مغنیه تعریف می کنند که 48 ساعت قبل از شهادت سردار سلیمانی، وی در منزل آنها، برای هیچ کاری عجله نمی کرد و تمام کارهایش را سر صبر انجام می داد. کسانی که در آن شب، در منزل شهید مغنیه بودند، از وی خواستند به عراق نرود اما حاج قاسم گفت که مجبور است به بغداد برود و بعد از آن در تهران می ماند. سردار سلیمانی تلاش می کرد به آنها بگوید که هدف قرار دادن وی منطقی نیست چرا که او با
ماجرای عصبانیت سردار سلیمانی از ظریف
نصف جهان: محمدجواد ظریف، وزیر امور خارجه جمهوری اسلامی ایران در ویژه برنامه سالگرد شهادت حاج قاسم سلیمانی با عنوان مرد میدان که از شبکه 3 سیما پخش شد، ناگفته هایی از رابطه اش با شهید سردار سلیمانی را بازگو کرد. بخشی از اظهارات او را می خوانید: *من با حاج قاسم قبل از وزارت خیلی رفیق بودم، لذا بعد از اینکه وزیر شدم نیاز دیدیم که همه کارهایمان را در حوزه منطقه ای باهم هماهنگ کنیم.
مادر طاهره، فقط مادر طاهره نیست
هم عیبناک می شود. برادرم گفت حقا که تو مامایی... زهرا خانم سخت ترین قابلگی را برای بچه زن برادرش می داند و می گوید: زن برادرم کارم را قبول نداشت و از روستای باغ سالار و محله های اطراف 3 قابله آورده بودند که یک ماه خانه شان بودند تا زایمان کند. حاج حسن میرزائی برادرم آمد و گفت زهرا، زنم دارد می میرد بالای سرش نمی آیی؟ من هم بهم برخورده بود گفتم 3 قابله آورده ای من را می خواهی چکار
مردم از حاج قاسم سلیمانی می گویند/ بخش پایانی
. *تو باید مثل حاج قاسم بشی من برای نماز صبح بیدار شده بودم که همسرم پیام داد: خانم! حاج قاسم شهید شد. منو می گید؟ باورم نمی شد همین جوری اشک می ریختم، اینترنت گوشیمو روشن کردم و دیدم اینستاگرام شده صحنه عاشورا. کاش دروغ بود یا یک خواب بود. همسرم ماموریت شمالغرب بود، می گفت خانوم نمی دونی اینجا چه خبره، هر کدوم از بچه ها یه گوشه کز کردن گریه می کنن از اون طرف هم
چرا شهید حسین پورجعفری مخزن الاسرار حاج قاسم بود؟+ تصاویر
ریختم و دور سر بابا چرخاندم. قرآنی بالای سرش گرفتم تا وارد خانه شود. آغوش و لبخند مهربانش ارام بخشمان شد. لبخندی که جزء اصلی چهره مهربانش بود. چقدر دلم هوایش را کرده بود. دلم برایش تنگ شده بود. حالا هم مثل همان روزها دلتنگم. دلتنگ نماز خواندن و تعریف کردن خاطراتش... گویی هنوز هم انتظارش را می کشم و مدام ساعتم را نگاه می کنم که زمان چه بی رحمانه سپری می شود و می گذرد. اما من باور نمی کنم
شهیدی که مخزن الاسرار حاج قاسم سلیمانی بود /زندگی نامه شهید حسین پورجعفری، از جنگ تحمیلی تا همراهی سردار ...
قاسم ، جعبه سیاه حاج قاسم ، یار همیشگی و ... اما او معتقد است حاج قاسم، بابا حسینش را برادر می دانست و همیشه می گفت: حسین مثل پروانه دور من می چرخد. روایت هایی دخترانه به نقل از نفیسه پور جعفری در ادامه می آید: هشتم فروردین 1342بود که قابله فراخوانده شد تا هشتمین فرزند خوانواده را به دنیا بیاورد. زمانی که نوزاد متولد شد قابله رو به هاجر گفت: این فرزند را نشان هرکسی نده، این کودک آینده
روایت جانباز مدافع حرم عراقی ازابومهدی المهندس
نخستین سالگرد شهادت سپهبد شهید قاسم سلیمانی و ابومهدی المهندس، معاون رئیس سازمان الحشد الشعبی عراق در گفتگو با تسنیم از خاطره دیدارش با ابومهدی روایت می کند. او می گوید: در مرکز درمانی رسول اعظم(ع) بغداد که زیر مجموعه مدیریت بهداشت حشد الشعبی است، بودم که حاج ابومهدی به این مرکز آمد. ظهر شده بود و کمی بهتر شده بودم. برای اقامه نماز ظهر رو به قبله نشسته بودم که دوستم آمد و خبر از حضور
بیش از من حاج قاسم در موفقیت کنفرانس بن برای صلح در افغانستان نقش داشت/ آن زمانی که مریض بودم و بعضی ...
حاج قاسم سلیمانی پیشنهادی برای آتش بس دادیم و جان کری (وزیر خارجه پیشین آمریکا) به من زنگ زد و من عازم اندونزی بودم و گفت که ما توانستیم سعودی ها را راضی کنیم که این پیشنهاد را بپذیرند. او ادامه داد: من گفتم من در حال سوار شدن هواپیما هستم، اگر شما نیاز بود به آقای امیرعبداللهیان معاون من زنگ بزن، او به حاج قاسم می گوید و کار عملیاتی می شود. وی افزود: وقتی به اندونزی رسیدم
ماجرای درخواست مهم ظریف از رهبر انقلاب درباره سردار سلیمانی
فاجعه بود. چون حاج قاسم در مقاطع مختلف، آن زمانی که مریض بودم و بعضی دلخوری ها را داشتم خانه ما آمده بود و همسرم رفتارشان را با من دیده بود. واقعا ما هر دو به هم ریختیم. وی افزود: وظیفه من این بود که کار را شروع کنم. همان زمان به دوستان در وزارت خارجه زنگ زدم و برای هفت و نیم صبح جلسه شورای معاونان بگذارید و هر کسی که هر جا هست خودش را برساند. از صبح به وزارت خارجه رفتیم و هدف من نیز
ناگفته های جالب دختر شهید ابومهدی المهندس
را برداشته اند. تنها نشسته بودم زیرا وقت نماز بود. به فکرم رسید که اهل خانه را یکی یکی بیدار کنم تا نماز بخوانند. رفتم سراغ مادرم که از صدای من حس کرد اتفاقی افتاده. گفتم چیزی نیست بلند شو برای نماز. مادر ناگهان گفت، پدرت شهید شد؟ گفتم بابا و حاجی. به خواهر دومم هم حتی فقط گفتم بلند شو برای نماز. گفت بابا شهید شد؟ گفتم آره. بابا و حاجی شهید شدند... برای اولین بار در عمرم نهایت عزت را حس کردم یعنی
سردار سلیمانی را قهرمان تلاش برای صلح می دانم/ هیچگاه با سردار درباره برجام صحبت نکردم/ آمریکایی ها از ...
داشتم خانه من آمده بود و همسرم رفتارشان را با من دیده بود. واقعا ما هر دو به هم ریختیم. ظریف با بیان اینکه برای هفت و نیم صبح جلسه شورای معاونان گذاشته و خواستم همه آنان در جلسه حضور پیدا کنند، ادامه داد: از صبح به وزارت خارجه رفتیم و هدف من نیز همین بود. می دانستم آمریکایی ها آنقدر وقاحت دارند که می خواهند یک چهره وارونه ای از حاج قاسم ترسیم کنند، لذا اولین هدف ما و بسیجی که در وزارت خارجه
قصد اجرای برجام 2و 3نداشتیم
به گزارش اقتصادآنلاین به نقل از فارس، محمدجواد ظریف وزیر امور خارجه جمهوری اسلامی ایران در ویژه برنامه سالگرد شهات حاج قاسم سلیمانی با عنوان مرد میدان که از شبکه سه سیما پخش شد، عنوان کرد: وقتی سعودی ها جنگ یمن را شروع کردند با کمک حاج قاسم سلیمانی پیشنهادی برای آتش بس دادیم و آقای جان کری (وزیر خارجه پیشین آمریکا) به من زنگ زد و من عازم اندونزی بودم و گفت که ما توانستیم سعودی ها را راضی کنیم که
بی بی جان شما که لالایی بلدی...
بی بی گفت: - وااااااااای ننه، دلوم پوسید تو خونه دیه، گفتم سه چار تِی بییِن اینجا، یَی تیلیت کشک دورهَمی بخوریم... عمو قربان گفت: - ننه شوما رو چیش ما جا داری، حوصَلَت سر رفتود زنگ می زدی تا بییِم دُمالُت... بی بی پشت چشمی نازک کرد... - خُبه، خُبه... هو اودَفه که تیلیفون کردم بَسه، دیدم هرکی یَی بونه ای اُورد... همه سرشان را پایین
به سردار سلیمانی گفتم اگر شهید شوی، رهبر انقلاب در فراق تو می سوزد /ماجرای غذای محلی پختن برای اهالی خانه
اهل نماز شب بود، همواره وقت سحر در ساعت های 2 یا 3 شب بیدار می شد. *ارتباط سردار سلیمانی با خدا و خانواده نیز یک ارتباط ویژه بود. *حاج قاسم جمعه ها یک غذای مخصوص محلی برای خانواده خود تهیه می کرد. *بقای جمهوری اسلامی وابسته به کارهای خالص و بی ریای نخبگان کشورمان است. *به حاج قاسم گفتم که اگر تو از دنیا بروی و شهید بشوی، آقا (رهبرانقلاب) در فراق تو می سوزد.
حاج قاسم نمی خواست خانواده ما داغ دیگری ببیند!
من به همراه چهار نفر از بچه های محله مان برای یک سال مفقودالاثر بودیم. حتی برای مان سالگرد شهادت هم گرفته بودند. اما اسارت هرچه بود به خدا نزدیک بودیم و خداوند را بسیار سپاسگزارم که این سعادت را به من عنایت کرد. مادرم بعد از آزادی به من گفت این قدر که فراق شما مرا اذیت کرد، شهادت دو برادرت مرا آزار نداد. بعد از آزادی اولین کسی که برای عرض تبریک به دیدار من و خانواده ام آمد حاج قاسم بود.
ذوالفقار / برش هایی از خاطرات شفاهی شهید سلیمانی
را به ایشان گفتم و منتظر عکس العمل مثبت و خوشحالی ایشان بودم. رهبری بلافاصله فرمودند: همین الان زنگ بزن آزادش کنند! من بدون چون و چرازنگ زدم، اما بلافاصله با تعجب بسیار پرسیدم که آقا چرا؟ من اصلا متوجه نمی شوم که چرا باید این کار را می کردم؟ چرا دستور دادید آزادش کنیم؟ رهبری گفتند: مگر نمی گویی دعوتش کردیم؟ بعد از این جمله من خشکم زد. البته ایشان فرمودند: حتما دستگیرش کنید. و ما هم در یک عملیات سخت دیگر دستگیرش کردیم. مرام شیعه این است که کسی را که دعوت می کنی و مهمان تو است حتی اگر قاتل پدرت هم باشد حق نداری او را آزار بدهی. ...