سایر منابع:
سایر خبرها
از فاطمه مغنیه به قاسم سلیمانی مردی خارج از این زمانه
که همانطور که برای دو پسر و دخترت پدری می کنی برای من به تمام معنا پدری کنی. من شاهد بوده ام که رزمندگان وقت ندارند که به وظایف پدری خود برسند. من همواره جوانی ام را در حال انتظار سپری کردم. همواره منتظر بودم که پدرم یا از جلسه بازگردد یا اینکه منتظر پایان جنگ یا پایان آماده باش بودم یا منتظر وقتی بودم که متعلق به خودش یا من نبود بلکه همواره متعلق به امت اسلامی بود؛ اما شما
حاج قاسم نمی خواست خانواده ما داغ دیگری ببیند!
من به همراه چهار نفر از بچه های محله مان برای یک سال مفقودالاثر بودیم. حتی برای مان سالگرد شهادت هم گرفته بودند. اما اسارت هرچه بود به خدا نزدیک بودیم و خداوند را بسیار سپاسگزارم که این سعادت را به من عنایت کرد. مادرم بعد از آزادی به من گفت این قدر که فراق شما مرا اذیت کرد، شهادت دو برادرت مرا آزار نداد. بعد از آزادی اولین کسی که برای عرض تبریک به دیدار من و خانواده ام آمد حاج قاسم بود.
داستان ازدواج الهام حمیدی و برآورده شدن بزرگ ترین آرزویش/عکس
شدم و همه برنامه ها و افکارم تغییر پیدا کرد. نحوه آشنایی الهام حمیدی و همسرش او درباره نحوه آشنایی و ازدواج با همسرش گفت: ایشان وقتی مسئله ازدواج را با من مطرح کرد، از او وقت خواستم و چند ماهی باهم رفت و آمد کردیم. خانواده ها با هم آشنا شدند تا در نهایت در سال 97 این اتفاق رخ داد و باعث شد تمام اخلاقیات من تغییر کند و دیگر مانند گذشته نباشم. بزرگ ترین آرزوی الهام
مردم از حاج قاسم سلیمانی می گویند/ بخش پایانی
بزنم فقط گریه می کردم. گوشیمو آوردم، تو فضای مجازی دنبال خبری می گشتم که بگه اشتباه شده و سردار تو اون ماشین نبوده؛ اما پیدا نکردم، همه جا پر بود از خبر شهادت سردار. حالا که تقریبا باورم شده بود با شوهرم دوتایی گریه می کردیم، دلم شکسته بود، عجیب نگران زندگی بدون سردار بودم و نفرتمون از آمریکا چند برابر شده بود. همسرم فقط می گفت سردار انتقام می گیریم. سریع با مامانم تماس گرفتم
شوخی مدیری با الهام حمیدی: یه شوهر کردی دیگه چرا اینقدر عوض شدی؟
. تا اینکه من و همسرم جایی همدیگر را دیدیم و آشنا شدیم. بعد از مدتی همسرم از من خواستگاری کرد و از او خواستم که مدتی باهم آشنا شویم و خانواده ها در جریان باشد. امسال بچه دار شدیم و فرزندم 6 ماهه است. بازیگر سریال یوسف پیامبر درباره کار های هنری جدیدش گفت: پیشنهاد های خوب سینمایی و سریال دارم و اگر شرایط فراهم باشد، خوشحال می شوم کار کنم. برای من مدیوم سینما و سریال فرقی نمی کند و هر دو را
روایت آخرین بدرقه "باباحسین"/ پروانه ی شمع حاج قاسم
، ساعت 23:15 بود که بابا برای آخرین بار زنگ زد، بابا زنگ زده بود برای آخرین سفارش ها: مواظب خودتان باشید، بچه ها... ، دو ساعت و پنج دقیقه بعد، وقتی که اصلاً فکرش را هم نمی کردیم و در خواب بودیم... ساعت 5:45 بود که تلفن زنگ خورد، به امید اینکه بابا حسین پشت خط باشد، تلفن را جواب دادم: الو بابا... ، اما بابا نبود، خاله مهدیه بود، تعجب کردم از اینکه اول صبحی تماس گرفته است، گفت: خاله! بابایت
اعتراف عضو شورای شهر به قتل زن دومش/ در دادگاه تهران چه گذشت؟
او روی زمین افتاد .اما واقعا قصد زیرگرفتن و کشتن او را نداشتم .من میخواستم فقط دست و پای همسرم بشکند و او تنبیه شود . وی در حالی که سرش را پایین انداخته بود روبه روی فرزندانش ایستاد و گفت : من هیچ وقت راضی به مرگ مادرتان نبودم. من سالها با او زندگی خوبی داشتم و مرگ او یک اتفاق بودم. حالا شرمنده شما هستم و حاضرم 600 میلیون تومان پول و یک قطعه زمین که در شریف آباد دارم را به عنوان دیه
7 رازِ همسرانِ موفق/ چگونه به روز های اول ازدواج برگردیم؟
عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُمْ؛ ای مردم! ما شما را از مرد و زن آفریدیم و شما را ملّت ملّت و قبیله قبیله گردانیدیم تا با یکدیگر شناسایی متقابل حاصل کنید، هر آینه گرامی ترین شما نزد خدا پرهیزگارترین شماست. برخی از زوجین گله می کنند که بعد از گذشت چند سال از زندگی شان همه چیز عادی شده و حتی دیگر آن عشقی که ابتدا نسبت به همسران احساس می کردند را ندارند یا اینکه علاقه شان کمرنگ شده است و مواردی از این
احساس می کرد کنار حاج قاسم به آرزویش می رسد
کرده و مدام در حال پچ پچ کردن بودند این مسئله هم باعث افزایش نگرانی من شده بود ولی باز هم آن را ندید گرفتم. در حالی که داشتم برای رفتن پیش همسر شهید خرمی آماده می شدم یک لحظه نگاهی به فضای مجازی انداختم و دقیقاً همان جا بود که از خبر شهادت سردار مطلع شدم و فهمیدم ماجرا از چه قرار است. حالم بد شد، مادر همسرم هم از حال بدم متوجه خبر شدند. خلاصه حدود ساعت 9 صبح روز جمعه دقیقاً بیست و چهار ساعت بعد از
همیشه در خانه ما بحث راهیان و راویان و جنگ بود/ سردار سلیمانی نام خان طومان را که شنید چشمانش پراز اشک شد
از رفتن او ناراحت بودم، اما هیچ وقت مانع از حضورش در جبهه ها نشدم. هر ساله پدر از اواسط اسفند تا اواسط فروردین در سفر های راهیان نور بود. همیشه در خانه ما بحث راهیان و راویان و جنگ مطرح بود. یک بار از پدر پرسیدم در کنار خانواده بودن، اولویت چندمت هست؟ پدر در پاسخ گفت: همه کار های من فقط به خاطر خانواده ام است. فردا روزی فرزندت بزرگ شود و ازت بپرست که چرا برای دفاع از مظلوم کاری نکرده اید؟ پاسخت چه
دختر ابومهدی: پدرم می گفت نمی خواهد حاج قاسم را بین گرگ ها تنها بگذارد
شهادت) انتظار این را داشتیم... الحشد الشعبی هدف بود... اوایل غیرمستقیم مثلا میگفتند که اسرائیل به فلان تیپ در مرز حمله کرده یا انبارهای سلاح منفجر میشد و میگفتند علتش دمای هواست یا برخی اوقات میگفتند عملیاتی [خرابکارانه] بوده... بعدا اتهامات به الحشد بخصوص بعد از بازگشایی گذرگاه مرزی البوکمال [در مرز با سوریه] بیشتر شد... به شکل خاص تر بعد از تظاهرات های اکتبر... مقرهایی که هدف قرار گرفت، مقرهای
خودکشی بعد از قتل همسر و فرزند
تشریح جزئیات زندگی اش پرداخت. او گفت: من فوق لیسانس دارم و کارمند هستم. سال 85 با زهره ازدواج کردم. ما صاحب یک پسر شدیم و زندگی خوبی داشتیم. من عاشق زنم بودم و همه چیز خوب بود تا اینکه متوجه شدم همسرم به من خیانت می کند. مدتی بود به رابطه پنهانی او با یکی از دوستان صمیمی ام پی برده بودم. من و سجاد خیلی با هم دوست بودیم؛ رابطه نزدیکی داشتیم و دوستی ما باعث شده بود بعد از ازدواج هم به این
نگرانی رهبر انقلاب از مأموریت های حاج قاسم/ به عراق و سوریه که می روی، نگران جان تو هستم
متمایز می کرد و بسیاری از فرزندان شهدا با شهادت سردار دل ها می گفتند ما دوباره یتیم شدیم. ایشان ویژگی های خاصی داشت. یکی از آنها توجه به همه جوانب بود. من با فرماندهان زیادی کار کردم، چه در دوران جنگ و چه بعد از آن. کمتر فرمانده ای را دیدم که همه جانبه نگر باشد. مثلا در بُعد نظامی، نظر می داد، از طرفی هم به مردم و بچه ها و حتی به غذای گرم داخل خط و پشتیبانی و مشکلات آنها توجه داشت. حاج قاسم
مردم از حاج قاسم سلیمانی می گویند/ بخش دوم
خوبی هم داشته، بعد رفتم سر مزارش و گفتم: کاش بودی تا این درد بزرگ رو هم تو دل تاریخ ثبت می کردی، این یتیمی مشترک همه ما رو. برای تشییع می خواستم برم تهران؛ تا دقیقه 90 با بسیج دانشجویی و ارگان های مختلفی که قرار بود برای تشییع برن تهران ارتباط داشتم، اولش قبول می کردن و بعد تماس می گرفتن که اولویت با بچه های خودمونه و شما فارغ التحصیل شدی! ساعت 11 شب بود با یکی از دوستانم
شهادت سردار و بی قراری کودکی که شاخه گل را به سردار اهدا کرد/ محمدحسین به آغوش سردار قانع شد
سردار به ما انگشتری هدیه داد، من به سردار گفته بودم که با خودم قرار گذاشتم بعد از پیروزی داعش، اگر روزی سردار خانه ما بیاید جلویش زانو می زنم، سردار در پاسخ گفت؛ این حرف را نزنید من می خواهم چادرتان را ببوسم شما مادر شهید هستید و احترامتان واجب است، گفتم احسنت که نیروهای خوبی تربیت کردید و از ایشان دعوت کردم که به منزل مان بیایند... خانم جلیلی یادآور می شود؛ سردار در پاسخ گفت: چشم شما
داستان تلخ یک دختر که سر از پاتوق های پسرانه درآورد
کشیدم درس و مدرسه را رها کردم و گریه کنان نزد مادرم بازگشتم تا در کنار او زندگی کنم. مادرم که التماس هایم را دید با اکراه مرا پذیرفت و بدین ترتیب از 15 سالگی در کنار مادرم ماندم تا این که سه سال بعد زمانی که 18 سال داشتم با یکی از آشنایان مادرم ازدواج کردم اما زندگی من و کاظم دوامی نداشت چون خانواده همسرم مرا دختر یک مواد فروش اعدامی می خواندند و به شدت تحقیرم می کردند. با آن که کاظم از من 15 سال
شهید پاشاپور دفاع از حرم را مقدم بر همه کارها می دانست/ پیش بینی حاج قاسم از نحوه شهادت "آقای اصغر"
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا ؛ به نقل از کردتودی ، سال گذشته بعد از شهادت سردار حاج قاسم سلیمانی خبری رسید که یکی از فرماندهان جبهه مقاومت حاج اصغر پاشاپور در حومه حلب سوریه به دست تکفیرهای به شهادت رسید. حاج اصغر بچه شهر ری بود و از پدر و مادری که اهل بیجار کردستان بود متولد شده بود و خود را کُرد می دانست و علاقه خاصی هم به کردستان داشت. دارای یک ویژگی خاصی بود ، او از یاران
محاکمه مجدد مردی به اتهام قتل همسر دوم
قتل همسر دوم با خودرو به گزارش خبرنگار ما، پرونده قتل زن جوان به سه سال قبل برمی گردد؛ زمانی که مأموران در جریان یک تصادف و مرگ فردی در این حادثه قرار گرفتند. وقتی پلیس به محل رسید، شاهدان به مأموران گفتند راننده ای این زن را زیر گرفت و رفت. آنها تأکید کردند خودشان دید ه اند که این اتفاق به عمد رخ داد. یکی از شاهدان گفت: راننده زن را کنار جاده پیاده کرد و بعد با سرعت از روی او رد شد
تازه دامادی که همراه حاج قاسم شهید شد
برعهده مادرشان بود؛ درواقع من تربیت چنین فرزندانی را مدیون همسرم هستم. وی درباره اعزام فرزندش به سوریه بیان می کند: وقتی آقا وحید گفت می خواهد عازم سوریه شود، ما گفتیم این همه جوان دارند می روند، مگر خون بچه من رنگین تر از دیگران است. در طول آن چهار سال، آقا وحید دو الی چهار ماه در سوریه بود، یک هفته به دیدن ما می آمد و دوباره می رفت؛ چندین بار به سوریه رفت و جهاد کرد. وقتی حاج
مردم از حاج قاسم سلیمانی می گویند
شده! دیگه نفهمیدم چی شد، منم مثل بقیه... تمام دعای ندبه همه گریه می کردیم، بعد از دعا تو ماشین، تو خونه پای تلویزیون همین طور... اون قدر بی قرار بودم که همسرم سعی می کرد منو آروم کنه. برای خواهرم همون صبح زود تو مسجد پیام فرستادم ولی باورش نشد، مدام سؤال می کرد، پیامک می داد، منم حال نداشتم جواب بدم، گفتم برو بزن زیرنویس شبکه خبر رو ببین... من ساکن یکی از روستاهای اراک هستم و از شهر
روایت آدم های معمولی از داغ مشترک
های متفاوت. فضای مجازی فرصتی شد تا پای روایت آدم های معمولی از حس مشترک متفاوت ترین غم دسته جمعی بنشینم و گلچینی از آن ها را ثبت کنم: فاطمه از اهالی رسانه است و خبرنگار حوزه اجتماعی است: باورم نمی شد، دنبال تکذیب خبرش بودیم با داداشم. بعد از چند ساعت دیدیم هیچ تکذیبیه ای در کار نیست و خبر صحت دارد. راستش دیگر حسی در وجودم نبود که بروم سرکار.... محدثه خانه دار است و حدود 4 سال
یادداشت/ تو ساعتی ننشستی که آتشی بنشانی
هنوز داخل حسینیه بودیم. آمدم بیرون که هوایی عوض کنم. مهدی و مصطفی همت و رضا شفیع خانی را دیدم که کنار مادرشان ایستاده بودند. رفتم جلو و به همسر شهید همت و شفیع خانی سلام کردم. چند دقیقه بعد مهدی به همراه یکی از بچه های قدس آمد. رو به ما و به اتاقک اشاره کرد و گفت تابوت حاجی آنجاست. می رویم داخل. شب قبل همه بچه ها رفته بودند و روی کفن حاجی شفاعت نامه نوشته بودند و من نشد که بروم. حالا فرصت
سردار فضلی: حاج قاسم یک نمونه از سربازان امام بود
پایگاه خبری جماران: 13 دی ماه سال گذشته خودروی حامل سپهبد قاسم سلیمانی و همراهان ایشان در فرودگاه بغداد مورد اصابت موشک های آمریکایی قرار گرفت و ایشان به درجه رفیع شهادت نائل آمد. در یک سالی که از شهادت سردار دلها گذشته خاطرات و توصیفات فراوانی به نقل از افراد مختلف سیاسی، نظامی و سایر گروه ها دیده و شنیده ایم و همه آنها به نوعی از نقش حاج قاسم در نابودی داعش سخن گفته اند اما شاید کمتر به بُعد
حاج قاسم از عراق و سوریه پیگیر وضعیت والدین شهدا بود
سرویس ایثار و مقاومت جوان آنلاین: وقتی ابراهیم شهریاری را برای گفتگو به ما معرفی کردند گفتند ایشان سرتیم حفاظت حاج قاسم در کرمان بوده است، اما همان ابتدای همکلامی تکلیف ما را روشن کرد که من دوست و همرزم حاج قاسم هستم. با ابراهیم شهریاری به گفتگو نشستم تا از حاج قاسم برایم بگوید؛ از رزم او در جنگ تحمیلی تا بعد از جنگ و نامه ای که به مقام معظم رهبری نوشته و خواسته بود تا اذن جهاد در شرق کشور و برقراری امنیت را به او بدهد. از روز های خادمی شهدای حاج قاسم در کرمان تا فرماندهی اش در می
حاج قاسم فراجناحی بود، ولی خط قرمزش ولایت بود/حاج قاسم با پوتین ارتباط تنگاتنگی داشت
/> شما همزمان با فرماندهی شهید سلیمانی در سپاه قدس نماینده ولی فقیه شدید. دو سال بعد از آن بود. در یک سفری من با حاج قاسم به کرمان همراه بودیم. ساعت 11:30 و یا دوازده شب به کرمان رسیدیم. برادر خانم ایشان آقای نامجو آمد و ایشان را سوار کردند و منزل نامجو رفتند. تا برگشت که در هواپیما کنار هم قرار گرفتیم. من به حاج قاسم رو کردم و گفتم این کاری که دیشب کردید من را ناراحت کرد و تا صبح
درخواست دیه از بیت المال بعد از خودکشی قاتل
شرح ماجرا گفت: فوق لیسانس دارم و کارمند شهرداری بودم. سال 85 با سمانه آشنا شدم و با هم ازدواج کردیم. سه سال بعد ماهان به دنیا آمد. زندگی خوبی داشتیم تا اینکه فهمیدم سمانه با یکی از دوستان صمیمی ام رابطه دارد. همین باعث شد بار ها با هم درگیر شویم تا اینکه کار به جدایی رسید و در نهایت فروردین سال 96 طلاق گرفتیم. متهم ادامه داد: بعد از جدایی همسرم بار دیگر رجوع کرد. او آرایشگر بود و خانه
مشاورعالی فرهنگی سپاه قدس بیان کرد ماجرای توصیه دوستان شهید سلیمانی به او پیش از سفر به عراق
می کرد و همه وسایل را آماده می کرد و سفره پهن می کرد. ظرف غذا را درون سینی می برد و کنار جانباز می نشست و لقمه می گرفت و قاشق قاشق غذا درون دهان جانباز می گذاشت و می گفت حاج قاسم را ببخش اگر نسبت به شما کوتاهی می کرد. از بچه ها و خانواده او طلب عفو می کرد. بعد از دو روز به دیدار والدین خودش می رفت. حاج قاسم با جانبازان اینجور بود. من قصه ای را از شهید پورجعفری بیان کنم که
ماجرای انگشتر حاج قاسم در وسایل یک شهید
. گفت شما دعا کنید من شهید بشوم، هر چه بخواهید به شما می دهم. گفتم نه حاجی شما هم بروید دیگر کسی نیست. گفت: ما اینقدر سرباز برای امام زمان (عج) گذاشته ایم که ناراحت نباشید. بگذار ما هم به آرزویمان برسیم مثل پدرانتان. ما هم مرگ زیرکانه داشته باشیم و دعا نکنید در بستر بمیریم. گفتم: ان شاءالله هر چه خیر است همان می شود. باز اصرار کرد که بعد از نمازهایت برای من دعا کن. شما فرزندان شهدا هر چه دعا کنید، پدرانتان نه نمی توانند بیاورند. این جمله آخرش بود و از پیش ما رفت.
یک روح بودند در دو بدن
یا به اصطلاح پارتی بازی نبود. برخی از دوستانم عضو سپاه کرمان بودند و آنها نیز علاقه داشتند به سوریه اعزام شوند. با روحیه پدرم آشنا نبودند و به من می گفتند که به او بگویم تا برای اعزام آنها کاری انجام دهد. به آنها می گفتم که اواگر اهل این حرف ها بود ابتدا برای من که پسرش بودم این کار را می کرد. بروید و دنبال فردی دیگر باشید. چگونه با فقدان پدر کنار آمده اید؟ یکسالی از شهادت