سایر منابع:
سایر خبرها
مردم از حاج قاسم سلیمانی می گویند/ بخش پایانی
حاج قاسم می رفتند صبح جمعه خواب بودم که عمه ام باهام تماس گرفت و با صدایی غمگین و هراسان گفت که الان تو دعای ندبه مسجد اعلام کردن که سردار سلیمانی رو آمریکایی ها شهید کردن، من باور نکردم و گفتم حتما اشتباه متوجه شده و همچین چیزی امکان نداره! همون موقع سریع رفتم تلویزیون رو روشن کردم و زدم شبکه خبر و دیدم خبر شهادت رو زیرنویس کردن. باز هم باورم نشد زدم شبکه های دیگه همه جا
روایت سخت ترین بدرقه "باباحسین"/ پروانه ای که دور حاج قاسم می چرخید
ی خواند، بعد نماز روبه رویم نشست، به هم زل زده بودیم بدون اینکه حرفی بزنیم، فقط همدیگر را نگاه می کردیم و مثل همیشه لبخند بود که مهمان صورت زیبایش بود. نماز صبح را با مادر پشت سر بابا خواندیم. سر نماز از خدا خواستم این بار هم بابا به سلامت از مأموریت بازگردد، پیش خودم گفتم؛ این دفعه قرار است کجا بروند؟ عراق؟ سوریه؟ لبنان؟ نمی دانستم. نزدیک ظهر بود که تماس گرفت و گفت ظهر به خانه م
شهیدی که حاج قاسم را جای خود به مراسم عقد فرزندش فرستاد
خجالتی بودن، ناراحت هم بودم. حال و احوال ها شروع شد. تا اینکه پدر خانواده آنچه را که ساعت ها منتظرش بودم و خودم را از قبل برایش آماده کرده بودم، پرسید. خودم را جمع و جور کردم و با صدایی غمگین گفتم: پدرم شهید شده، در سوریه مدافع حرم بود. همین دو جمله را گفتم و خلاص. بغض آمد و گلوی همه را گرفت. فقط این را یادم هست که در آن لحظات سخت و سنگین، خاطرات کودکی من و پدرم، شوخی ها، خنده
حاج قاسم فاتح میدان مقابله با استکبار بود/اقامه نماز زیر آتش جنگ
فرهنگ ها را با هر رنگ و زبانی به هم پیوند می داد، همانند مالک در میدان جنگ بدون ترس و دلهره می جنگید. این جانباز مدافع حرم گفت: سردار سربازی معتقد به عاشورا بود و فرهنگ نماز و خودسازی برای ایشان جایگاه ویژه ای داشت و در عملیات همانند عاشورا نمازشان را در همان شرایط سخت زیر آتش جنگ هم می خواند و در زمان ها و مکان هایی که همراه ایشان بودم همیشه ذکر بر لب داشت و با همه با روی خوش احوالپرسی
تاثیر آموزش بورس روی چندسال تجربه فعالیت در بازار
/> وقتی دیگه از حد ضررم گذشت، عملا سهامی که داشتم ارزش نداشت. به هر زحمتی بود توانستم با دوستی که قبلا ازش کمک گرفته بودم ارتباط برقرار کنم و ازش کمک خواستم. خیلی جالب بود که اون هم مثل خودم تمام این موارد را تجربه کرده بود. با این که خیلی وضعم اسف بار بود ولی ته دلم روشن بود. به خودم گفتم خوب پس این هم می توانم درستش کنم. این مشکل هم حتما راه حلی دارد. از اونجا به بعد بود که نیاز بود
13 ساله بودم که مادرم مرا به مرد افغان فروخت و حامله شدم/به شوهرم خیانت می کردم و به خانه سعید می رفتم
اینکه مدتی بعد متوجه شدم دلاور قبل از من ازدواج کرده و همسر و فرزند دیگری هم دارد. از زندگی ام خیلی ناراضی بودم. در این میان سعید که از بستگان دلاور بود کم کم به من توجه نشان داد و من با او درددل می کردم و او همیشه از من حمایت می کرد. بعد هم به او گفتم می خواهم طلاق بگیرم اما شوهرم راضی به جدایی نشد تا اینکه با سعید تصمیم گرفتیم او را بکشیم. شب حادثه چند قرص خواب را در آب حل کردم و به
آیت الله اکبر هاشمی رفسنجانی در طول حیات خود 4 بار ترور شدند!
را باز کردم و صحنه درگیری آنان را دیدم. رفتم داخل. آن مرد چند بار به صورت آقای هاشمی زده بود و صورت او سیاه شده بود. بعد نفر دوم منافقین با اسلحه وارد اتاق شد. اول فکر کردم که یکی از پاسدارها برای کمک آمده. اما دیدم نه، این آدم غریبه است. پریدم جلو. آقای هاشمی را پرت کردم روی زمین. یادم آمد که منافقین به سر آقای مطهری شلیک کرده بودند. خودم را انداختم روی آقای هاشمی و دست هایم را دور سر او گرفتم
مادر طاهره، فقط مادر طاهره نیست
است می گوید: 14 ساله بودم ، ولی عروسش سمانه خواجه علی استدلال می کند که باتوجه به سن دخترشان احتمالا زمان عروسی 18 ساله بودند. شوهرش حاج غلامحسین انصاری در جوانی سالار دهقان بوده و برای اربابش با سهم برابر کشاورزی می کرده است. بعد از انقلاب زمین های آن ارباب را می گیرند و بین دهقان ها از جمله همسر زهرا خانم تقسیم می کنند، اما آن ارباب می گوید زمین های من را زورکی گرفته اند و به شما داده اند، نماز
ماجرای اسیدپاشی هولناک عروس روی خواهرشوهر در تهران/ عکس
/> قربانی اسیدپاشی گفت: وارد خانه برادرم شدم، یک ماه قبل تولدم بود و عکس های تولدم را به زن برادرم نشان دادم و بعد شام خوردم و به اتاق خواب رفتم و برادرم و عروس مان که صبح می خواستند از خانه خارج شوند در سالن پذیرایی خوابیدند. صبح برادرم به محل کارش رفت و بعد از نیم ساعت در خواب و بیدار بودم که زن برادرم به اتاق آمد و نوه کوچک مان را داخل اتاق آورد و ادعا کرد که به درمانگاه می رود و
ظریف: حاج قاسم سلیمانی قهرمان تلاش برای صلح بود
حال سوار شدن هواپیما هستم، اگر شما نیاز بود به آقای امیرعبداللهیان معاون من زنگ بزن، او به حاج قاسم می گوید و کار عملیاتی می شود. وی افزود: وقتی به اندونزی رسیدم جان کری زنگ نزده بود، گفتم چرا زنگ نزدی گفت سعودی ها نظرشان عوض شده بود و گفتند ما سه هفته دیگر جنگ را می بریم. ظریف گفت: آن سه هفته الان پنج سال طول کشیده است. آمریکایی ها این شکست ها را مخصوصا در دوره ترامپ که تمام
کار کوچکی برای خاندان عصمت و طهارت کردم/ دو بار مجروح شدم
جانباز مدافع حرم مسلم محمدی در گفتگو با نوید شاهد سمنان گفت: متولد 1374 درشهرستان بردسیر استان کرمان هستم که در سال 87 به همراه خانواده به افغانستان عزیمت کردیم. پس از اشغال سوریه توسط داعش برای اعزام به سوریه و دفاع از حریم اهل بیت (ع) به سمنان آمدم و تحت آموزش های تیپ فاطمیون به آنجا اعزام شدم. مادرم به رحمت خدا رفته است و خانواده ام در افغانستان هستند. برادرم علی محمد نیز در سوریه به شهادت
ماجرای شهیدی که در بیابان گم شد
گفت و از دعایی که برایش کرده است. خواهر شهید مدافع حرم محمدعلی حسینی و همسر شهید مدافع حرم محمدنبی محمدی : از دیدارم با شهید حاج قاسم سلیمانی می گویم بعد از شهادت همسرم سال 97 دیداری با ایشان در بیت الزهرای کرمان داشتم آنجا یک مشکلاتی داشتم که با ایشان در میان گذاشتم، حاج قاسم گفت الان اینجا مراسم هست انشاءالله از روی فرصت انجام می دهم. حاج قاسم دو روز بعد از دهه فاطمیه که
حاج قاسم، استکبارستیزی را در جبهه مقاومت بنا نهاد/نفوذ کلام حاج قاسم، استثنایی بود
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا ؛ حجت الاسلام عبدالله رضایی رزمنده و جانباز مدافع حرم اردبیلیدر گفتگو با سبلان ما ، به تبیین ویژگی ها و شاخصه های سربازان ولایت پرداخت و گفت: اخلاص، تواضع و فروتنی در کنار ولایت پذیری و عمل به اوامر ولی فقیه از جمله خصوصیات بارز سربازان ولایت است. وی با بیان اینکه حاج قاسم سلیمانی نه تنها سرباز ولایت بود، بلکه در ولایت ذوب شده بود و تنها راه رستگاری
حاج قاسم نمی خواست خانواده ما داغ دیگری ببیند!
عملیات فرمانده لشکر با بچه ها صحبت می کرد. ما در قرارگاه لشکر و من در واحد انتظامات لشکر بودم. خیلی مشتاق دیدار و روبوسی با حاج قاسم بودم. حاج قاسم عادت داشت بعد از سخنرانی برای روحیه دادن و مصافحت بین نیرو ها می آمد. من هم سر از پا نمی شناختم تا خلاصه نوبت به من رسید. حاج قاسم به محض دیدنم از شباهت زیادی که با حسین داشتم مرا شناخت و گفت شما برادر حسین هستی؟ گفتم بله. گفت من به حسین اجازه ندادم بیاید
همیشه در خانه ما بحث راهیان و راویان و جنگ بود/ سردار سلیمانی نام خان طومان را که شنید چشمانش پراز اشک شد
به گزارش خبرگزاری بسیج، زهرا کابلی دختر شهید حاج رحیم کابلی از شهدای مدافع حرم گفت: پدر در سال 1342 از پدر و مادری اهل تسنن متولد شد. یکی از مادربزرگ های پدر شیعه بود که در مسیر مذهب شیعه قرار گرفت. پدرم در ابتدای انقلاب و هشت سال دفاع مقدس نیز فعال بود و در سه عملیات جنگ تحمیلی جانباز شد. یکی از دغدغه ها و دل تنگی هایش دوستان شهیدش بود؛ هیچ وقت خودش را از شهدا دور نکرد. در سال 1386 سفری به کربلا
شباهت های حاج قاسم به شهید رجایی و آیت الله هاشمی رفسنجانی
و تظاهر نداشت. با چشم های نافذ خود به کعبه نگاه می کرد و این نگاه هنوز در خاطر من هک شده است. با همدیگر خارج شدیم و به بعثه رهبری برگشتیم. یک بار هم من به نماز جمعه تهران رفتم و با حاج قاسم در مسیری همراه شدم؛ از خیابان طالقانی با هم راه رفتیم و صحبت کردیم. می خواست در خود خیابان بایستد و به من گفت اینجا می نشینی؟ گفتم من باید بروم. نماز جمعه نماندم و رفتم ولی ایشان نشست. پتویی زیر پا
مردم از حاج قاسم سلیمانی می گویند/ بخش دوم
، اول فکر کردم خبر فوت کسی از نزدیکان رو تلفنی دادن، سریع رفتم و گفتم چی شده؟ گفت قاسم سلیمانی شهید شده، دیدم تلویزیون مجری داره صحبت می کنه تا نشستم رو مبل زیرنویس کرد شهادت حاج قاسم... محکم زدم رو زانوم، تا نوشت ابومهدی یکی دیگه کوبیدم، ضربان قلبم رفته بود بالا، اعصابم خورد، به یکی دو تا از رفقا که احتمال میدادم بی خبرن پیام دادم و بعد دوباره خوابیدم! بیدار شدم شنیدم تظاهراته، رفتم و
مردم از حاج قاسم سلیمانی می گویند
، دانشجوی پزشکی، مقیم گرجستان روز تشییع حرف همه یک چیز بود؛ حاج قاسم صبح بعد از نماز توییترم رو باز کردم و تقریباً همه توییتر پُر شده بود از خبر شهادت حاج قاسم، لحظه اول فقط دنبال این بودم که مطمئن بشم تشابه اسمی نیست و همون حاج قاسم خودمونن! و بعد از اون در یه شوک عظیمی فرو رفتم و بلافاصله بعد از بیدار شدن پدرم با یک بغض شدید خبر رو به ایشون دادم، پدرم بعد از شنیدن خبر اول
درخواست دیه از بیت المال بعد از خودکشی قاتل
ادامه دهد و زندگی جدیدی را شروع کند. متهم در خصوص قتل گفت: خیلی به او علاقه مند بودم به همین خاطر به او گفتم حاضرم این ماجرا را فراموش کنم و با من زندگی کند، اما او قبول نکرد. سمانه در حال کشیدن قلیان بود که از شنیدن این حرف عصبانی شدم به همین خاطر با چکشی که برای خرد کردن زغال قلیان آنجا بود، چند ضربه ای به سرش زدم و او روی زمین افتاد. همانجا شلواری که گوشه اتاق افتاده بود را برداشتم
خودکشی بعد از قتل همسر و فرزند
. به زهره گفتم با این کار موجب بدبخت شدن پسرمان و ازهم پاشیدن زندگی سجاد و زن و بچه اش می شود، اما زهره گفت این ماجرا به او ربطی ندارد. من که به شدت عصبانی شده بودم، همسرم را کشتم و بعد به خانه رفتم و پسرم را به قتل رساندم و بعد هم خودکشی کردم، اما زنده ماندم. با اعتراف های تکان دهنده این مرد، پلیس به جست وجو در خانه وی پرداخت و یک فلش کشف کرد که حاوی فایل صوتی هفت ساعته ای بود
جمعه رفتی اما باز می گردی جمعه ای دیگر، در سپاه صاحب العصر
انجا باشم. گفتند چند نفر هم در مراسم از دنیا رفتند اینجا بود به آن حکمتی که دوستم گفت رسیدم ،گفتم شاید اگر من هم بودم ،به همراه حاج قاسم رفته بودم ،شاید او خواسته اینجا باشم خاطره ام را بنویسم و ادامه دهنده راه مبارک اش باشم . به امید روزی که همراه منتقم مادرمان برگردید،بار دیگر در قدس نمازی به جماعت صاحب الزمان(عج) بخوانیم ،شهادت مبارک ات بادسردار دلها. انتهای پیام/
مجید گوش های دوست دخترش را برید و به زنش هدیه داد + عکس
. در آنجا سر پول درگیر شدیم و او به من ناسزا گفت و من که بشدت عصبانی بودم با چاقویی که همراهم بود ضربه ای به گردنش زدم و با سرقت ضبط خودرو، گوشی و پولی که همراهش بود از آنجا فرار کردم. چند ماه بعد با دوستم علی سوار بر ماشین او به نزدیکی جاده بهشت زهرا رفته بودیم. او یک باغ انگور دید و گفت برویم آنجا انگور بخوریم. گفتم اگر صاحب باغ ما را ببیند درگیری پیش می آید به همین خاطر مخالفت کردم
شهیدی که در سوریه انتخاب شد/ حاج قاسم گفت وحید بیاید
. بهش گفتم حاجی چطور شهید شده؟ دوستم گفت: با موشک زدند. نماز صبح را خواندم ...بعد از نماز نشسته بودم و همین طور فکرم درگیر بود. پیش خودم گفتم وحید که همیشه با حاجی بود. یک دفعه به دلم افتاد و بلند شدم و دو رکعت نماز صبر خواندم. دیگر مطمئن شده بودم که وحید شهید شده. ساعت هشت و نیم صبح بود که مادرم زنگ زد و گفت چه خبره؟ تلویزیون چی میگه؟ مادرم بعداً تعریف کرد که همان ساعت که خبر شهادت حاجی را
یک روز بارانی در سنگر با حاج قاسم/ پدری مهربان را از دست دادیم
رساندند. تأکید بسیاری به نماز اول وقت داشتند و جلسات را با رسیدن وقت اذان تعطیل می کردند. یک بار بعد از نماز پشت سر ایشان در صف نشسته بودم، چنان تسبیحات حضرت زهرا (س) را می خواند که گویی اصلاً بر روی زمین نیست. حال حاج قاسم در هنگام ارتباط با خدا و ائمه ( ع) اصلاً با زمان های دیگر قابل مقایسه نبود. خاطرم هست یکی از شب ها در حرم حضرت رقیه (س) نشسته بودم. حرم تقریباً خلوت بود. یک دفعه
تشییع پیکر سردار سلیمانی در مشهد به روایت یکی از مستندسازان
محسن اسلام زاده - مستندساز | شهرآرانیوز - تازه از کردستان عراق آمده بودم و هنوز سرمای استخوان سوزش توی تنم زوزه می کشید. شب را کنار شوفاژ صبح کردم. از خواب که بیدار شدم، اول شروع کردم به وررفتن با گوشی و چک کردن شبکه های اجتماعی. حامد برایم پیامک فرستاده بود، آن هم سر صبح و بعد از مدت ها. هرچه می خواندمش درست ملتفت موضوع نمی شدم: حاج قاسم به حاج احمد کاظمی و باکری و دیگر رفقای شهیدش پیوست. سرمای
هجر حبیب|دل نوشته همسر شهید مدافع حرم سعید انصاری در فراق حاج قاسم/ حکایت دیداری که به آخرت رسید
خبرگزاری تسنیم قرار داده اند. در ادامه متن دلنوشته همسر شهید مدافع حرم سعید انصاری را می خوانید: گوشیم زنگ خورد شماره افتاد یعنی آشنا نبود، در حال رانندگی بودم خوشبختانه جایی که بودم خلوت بود کنار ایستادم: - سلام علیکم خانم شهید انصاری صدای خانم جوانی بود؛ - سلیمانی هستم وای وقت مشاوره با خانم دکتر سلیمانی داشتم؛ -ببخشید شما از دفتر
پاسخ بارزانی به جان کری درباره حضور حاج قاسم در اقلیم کردستان
شد: سردار سلیمانی با تمام مشغله های کاری نسبت به سرکشی از خانواده شهدا حساس بود. این دوست و یار صمیمی حاج قاسم با بیان اینکه حاج قاسم با جانبازان نیز مأنوس بود؛ اضافه کرد: شهید توبِیها ، که پس از تحمل مدتی جانبازی- قطع نخاع و نابینا- به درجه رفیع شهادت رسید، ایشان در اصفهان زندگی می کرد؛ حاج قاسم مقید بود سالی یکبار هم شده به ایشان سرکشی کند. ایشان چند روز قبل با خانواده این جانباز
شهادت سردار و بی قراری کودکی که شاخه گل را به سردار اهدا کرد/ محمدحسین به آغوش سردار قانع شد
خبرگزاری فارس مازندران زری طاهری پرکوهی| همان طور که می دانید، خانواده های شهدای مدافع حرم مازندران در دوم اسفند ماه سال 1397، در شهر بابل، میزبان سردار سلیمانی بودند، در این میان حرکت دلی، فرزند شهید بواس در هنگام نماز جماعت، شاخه گلی به سرلشکر حاج قاسم سلیمانی هدیه کرد، لنز دوربین ها را به خود معطوف کرد و خبرساز شد. عکس ها و فیلم منتشر شده از این ماجرا پس از شهادت سردار سلیمانی رنگ و
وقتی خبر شهادت را شنیدم، حس کردم که تمام عمرم را در خواب بودم
کسی بتواند بخندد. دیدم که یک مرد، روی پله های سوپر مارکت نشسته بود و گریه می کرد. بلند بلند گریه می کردم. اما کسی تعجب نمی کرد که چرا یک نفر باید الان گوشه خیابان بنشیند و گریه کند. همه می دانستند که چرا حال همه امروز بد است. همه حال هم را می فهمیدند. من خواب بودم! زینب که یک جوان 18 ساله است از روز شهادت حاج قاسم سلیمانی گفت: من خواب بودم که خبر شهادت سردار سلیمانی منتشر شد. با