های اول زندگی مان این روحیه جهادی وجود داشت و هر روز بیشتر می شد. قبل از ازدواجمان، سال 78 برای جنگ با طالبان و تروریست ها عازم افغانستان شد و در دوران نامزدی نیز به افغانستان می رفت؛ ازدواج که کردیم بعد از 6 ماه به افغانستان برگشت و یک سال در جنگ با طالبان بود؛ به ایران که بازگشت مطالعات خود را درباره گروهک های تروریستی ادامه داد و همزمان در حوزه علمیه نیز به خاطر علاقه ای که داشت، درس می خواند
دِین خانوادگی نیست، فردی است، هر کسی برای خودش وظیفه ای دارد و باید به این وظیفه عمل کند. آن کسی که نمی تواند برود بجنگد مانند دختران و همسران شهدا، با صبرشان و روحیه دادن به افراد و روشن کردن برخی قضایا، می توانند دِین شان را ادا می کنند. حالا یک شرایطی به وجود آمده و یکسری افراد می توانند بروند آنجا و دفاع کنند، یک شکل ادای دِین هم به این شکل است. بیشتر بحث روشن کردن مردم و آگاه کردن مردم از سجایای اخلاقی شهدا و زنده نگه داشتن یاد شهدا، همه اینها ادای دِین است و از دست همه برمی آید و حتماً واجب نیست که یک نفر اسلحه دستش بگیرد و برود با دشمن بجنگد. ...
تلفنی به بخش اداری، پارچه سفید طلب می کند. 20 سال در این شغل است. نگاه کنجکاو مرا دنبال می کند و می گوید: آخرش همه دارایی مان همین 14متر پارچه است که کم آمده. از اموات نمی ترسد. حتی وقتی که 15ماه، به تنهایی روزی 13مرده را غسل می داد. اما دوست ندارد نامش ذکر شود زیرا تنها دغدغه اش حرف های مردم و دختری است که در خانه دارد. با خنده به خبرنگار مهر بیان می کند: چرا بترسم، این زبان
مُردگان احترام بگذارد و اینکار را با عشق و علاقه ادامه میدهد و زمانی که همسرش متوجه شغل او میشود ،حاضر به کناره گیری از کار نیست. و در آخر فیلم آخرین جنازه ای را که باید تجهیز و تمیز کند، پدر خودش است که در سالهای کودکی او و مادرش را رها کرده و به جایی دور رفته است و لحظات نابی را در سکانس های واپسین برای مخاطب رقم میزند. و آنجاست که با یک داستان ساده و یکدست و بسیار زیبا هم مخاطب را درگیر