میهمانی دعوت شده بودند. بعد از پذیرایی تصمیم گرفتیم عکس یادگاری بگیریم اما از آنجا که صاحبخانه تفنگ شکاری داشت، از او خواهش کردم تفنگ را به من بدهد تا با آن عکس بگیرم. عکس ها گرفته شد و در پایان برای گرفتن یک عکس من ژستی گرفتم و اسلحه را به طرف باجناقم گرفتم و دستم را روی ماشه گذاشتم. من که تصور نمی کردم داخل اسلحه، فشنگ باشد، ماشه را چکاندم. اما ناگهان تیرشلیک شد و باجناقم با
شد و مرد غریبه ای که او را نمی شناختم مرا برای خواندن نوحه در مراسمی که در منزلشان قرار بود برگزار شود دعوت کرد. ابتدا چون او را نمی شناختم نپذیرفتم که فردا شب به آنجا بروم، اما وقتی که احساس کردم آن غریبه دلش شکسته، بلافاصله نظرم را عوض کردم و دعوتش را پذیرفتم و آدرس را گرفتم و خداحافظی کردم، اما همین که گوشی را گذاشتم احساس کردم که اتاق دارد دور سرم می چرخد. دستم را به دیوار گرفتم و
از کسبه قدیمی خیابان هدایت که مشتری ثابت بانک بود و با کارمندان سلام و علیک صمیمی داشت، همین که از بانک بیرون رفت سارقان هم وارد شدند. دو نفر بودند. بالباس تیره و کلاه کاسکت بر سر. یکی با کیسه برزنتی رفت سراغ دخل ها و دیگری با کلاشینکف رفت سراغ رییس بانک. فریاد زدو گلوله ای را از تفنگ کلاشینکفش به دیوار بالای سر رییس بانک شلیک کرد. اینها را رییس بانک به اعتماد می گوید. حالا که یک روز از