تحمل می کردیم. بر اثر ضربات زیادی که بر سرش وارد شده بود، پی در پی دچار تشنج می شد و صبح همان روز بعد از چند بار تشنج به شهادت رسید. در حالی که برادرها هنوز آنجا بودند بعد از ظهر همان روز ما را سوار خودروی امنیتی کردند و از آنجا بردند. سرگشته و بی قرار؛ با کوله باری از درد و شکنجه برادرانمان، راهی مقصدی نامعلوم شدیم... پرده دوم: من زنده ام! ... سلمان نگاهی به من کرد و گفت: قول