دانشگاه را رها کرد. گویی صدایی از جایی دورتر او را می خواند. با همان عشق نوجوانی ازدواج کرد و خانواده کوچکش را ساخت. بعدها، راه پدرِ جانبازش را ادامه داد و جامه پلیس بر تن کرد. هربار که او را در آن لباس می دیدم، گویی قامتِ ایستادگی را در قامتش می خواندم. عاشق جمع بود، اما از غیبت بیزار. هروقت دور هم می نشستیم، با بازیِ پانتومیم یا معماهایش، سایه سیاهِ حرف های بیهوده را می زدود. وقتی در سال 1394 پسرش به دنیا آمد، چشمانش برقی از جنس پدر بودن گرفت. به پدر می گفت دیگر نوبت شماست استراحت کنید... ما بزرگ شدیم! حتی یک بار نقشه کشیدیم چرخِ ماشین پدر را پنچر کنیم تا ثابت کنیم دیگر نیازی به زحمتِ بی ...