، دوباره به سوی آرامگاه رسول خدا(ص) بازگشت و با صدای بلند گریست. من به امام نزدیک شده، سلام کردم و علت این امر را جویا شدم. امام در جواب فرمود: من از جوار جدم بیرون می روم و در غربت از دنیا خواهم رفت... هجرت امام رضا(ع) یک مهاجرت سیاسی اجباری بود که در سال 200 هجری به دستور خلیفه وقت انجام شد. مسیر هجرت امام از مدینه به مرو چنین است: مدینه، مکه (برخی این شهر را مسیر هجرت نمی دانند)، نباج، بصره
کارگردانی علی حاتمی فقط در تیتراژ خواندم و بازی نکردم و در مقابل اصرار حاتمی برای بازی کردن، گفتم: علی جان من هر کار هم بکنم به اندازه تیتراژ مورد توجه مردم قرار نمی گیرد که همینطور هم شد. "باباشمل"و"قلندر"را هم با او کار کردم و از کارهای بعد از انقلابش هم بازی در "هزاردستان" را پیشنهاد داد که آن زمان مساله بیماری همسرم مطرح بود که مبتلا به سرطان بود که همه دار و ندارم را خرج او کرده بودم و
هیچ فشار و استرسی روی تیم ما نباشد و در مقابل همه انتظار برد از A.Z را داشته باشند. در نیمه اول بازی خوبی انجام دادیم و چندین موقعیت گلزنی داشتیم؛ در مقابل A.Z تنها از تک فرصت گلزنی اش استفاده کرد و یک بر صفر جلو افتاد. در نیمه دوم باز هم وضعیت حملات ما بد نبود تا اینکه آنها صاحب یک پنالتی شدند و بعد از گل دوم تقریبا انگیزه بازیکنان نایمخن خیلی کاهش یافت. در ادامه یک گل زدیم اما دیگر نتوانستیم گل
آروم بازی کنیم. گفتم اگه بچه ها رو بزنی بد تلافی می کنم. خلاصه قول داد خطا بازی نکند. چند روز بعد هم بازی کردیم تا اینکه وسط های بازی آقای شاپور سرحدی یکی از بازیکنان ما که اتفاقاً چند ماه پیش فوت کرد رو همین آقای فخرآرایی زد. من دفاع بازی می کردم. دویدم تا وسط زمین و محکم زدم به ساق پاش. دعوامون شد و همین درگیری کم کم باعث دوستی ما شد. با هم رفت آمد داشتیم. وضع مالی بسیار بدی داشت. بعدها فهمیدم توی
هر حال بشدت امام، در صحنه نبودند. حالا برخی از افرادی که آن زمان نزدیک آقای شریعتمداری بودند شدیداً مورد حمله بودند که اینها روحانیون مرتجع و همراه ساواک هستند. در حالی که آدمهای متدینی بودند و امام بعدها از آنها در سمتها و مسئولیت ها استفاده کرد که من اسم نمی برم. خلاصه در آن زمان امام آمدند و آن سیستم سه نفره را ایجاد کردند که زیاد پا نگرفت. یعنی امام فرمودند که در حوزهها سه نفر باشند که دادگاه
، تصمیم گرفتم پیامبر را ترور کنم. آرام آرام به او نزدیک شدم. پیامبر(ص) در حال طواف به من رو کرد و گفت: تو فضاله ای؟ گفتم: بله ای رسول خدا! گفت: در پی چه کاری هستی، به چه می اندیشی؟ گفتم: ذکر خدا می گویم. پیامبر(ص) خندید؛ خنده ای که مرا آرام کرد و پس از آن گفت: بیا جلو، جلو رفتم، پیامبر به آرامی دستش را روی سینه من گذاشت، من تا لحظات قبل پر بودم از کینه پیامبر اما وقتی دستش را آن چنان با محبت روی سینه
که نمی آیند از امثال من راهنمایی بگیرند و بپرسند؛ به عنوان مثال در آن سال ها همه خانم های درباری سطح بالای زمان رضا شاه، اصلا از این کلاه ها سرشان نمی گذاشتند ولی متاسفانه به آقایان برمی خورد که از کسی سوال کنند در حالی که واقعا بی اطلاع هستند و این جای تاسف است. مرتضی احمدی یک زمانی بود مرضیه برومند سریال می ساخت، یک زمانی هم شمسی خانم! این پیشکسوت در ادامه