سرودها را زیرا که مردگان این سال عاشقترین زندگان بوده اند دستت را به من بده دستهای تو با من آشناست ای دیریافته با تو سخن میگویم بسان ابر که با توفان بسان علف که با صحرا بسان باران که با دریا بسان پرنده که با بهار بسان درخت که با جنگل سخن میگوید زیرا که من ریشه های تو را دریافته ام
سحر عصرآزاد در دنیای تو ساعت چند است؟ ، عاشقانه ای است گرم و جذاب از آدم هایی که با ما و در کنار ما هستند اما به واسطه تن سپردن به حادثه عشق، شایستگی دیده شدن بر پرده نقره ای را پیدا می کنند. نخستین فیلم سینمایی صفی یزدانیان، با وام داری از تجربه فیلم های کوتاه او و به طور خاص قایق های من ، جنس و طعم خاصی از سینما، عشق، شمال و شهر رشت با آسمان معروف ابری اش و حتی باران را به مخاطب می چشاند؛ آنچنان که فاصله صندلی تا پرده سینما را درمی نوردد؛
باشم بدان امید دهم جان که خاکِ کوی تو باشم به وقت صبح قیامت که سر ز خاک بر آرم به گفت وگوی تو خیزم، به جست وجویِ تو باشم حدیث روضه نگویم، گُل بهشت نبویم جمال حور نجویم، دوان به سوی تو باشم می بهشت ننوشم، ز دست ساقی رضوان مرا به باده چه حاجت که مست روی تو باشم سعدی قسمت دهم اِلهی اِعْتِذاری اِلَیْکَ اعْتذارَ مَنْ لَمْ یَسْتَغْنِ عَنْ
اندیشه دست زده و فضایی فغان زده یا مضحک را در بستر شمایلی دوگانه از زیست قرار می دهند، در دنیای یزدانیان بدون هیچ گونه تصنع در بیان روایت، همراه با فرآیند دلدادگی مردی عاشق پیشه چون فرهاد می شویم که گویی از یک پیش آگاهی ماورای زمینی برخوردار است و برای دور ماندن از نگاه دنباله دار برخی در این زمانه پرسش مدار، خود را به دیوانگی زده تا با این پوشش فریبنده، دنیای بازیگوشانه خود را در قاب عشقی یادگاری از