قحطی بود و جنگ جهانی هم به این موضوع دامن زد و باعث شد غله در ایران کمیاب شود و غله ای که به خرواری نزدیک به سه یا چهار تومان خرید و فروش می شد به ده برابر قیمت رسیده بود که باز هم در بازار نبود. نقل است مرحوم کیخسرو شاهرخ به احمد شاه می گوید که غله را به مردم بدهد اما شاه نمی پذیرد و کیخسرو به او می گوید که تو همان هستی که هنگام شاهی قسم خوردی در حفظ مال و جان مردم کوشا باشی و شاه می
کرده بودند. از جاده زدم بیرون و از لابه لای درخت ها و بوته ها می رفتم که یکهو چیزی مثل قنداق اسلحه خورد توی دماغم که الان هم جای شکستگی اش است (شکستگی را نشانم می دهد) افتادم زمین. بعد یکی شان آمد بالای سرم و با کارد زد به دستم که انگشت اشاره ام برای همیشه ناکار شد. خود ضارب به دیگری گفت چشمش را دربیاورم؟ کاردش را آورد به طرف چشمم که سرم را تکان دادم و چاقو توی استخوان بالای چشمم گیر کرد. بعد با
به شکل تخصصی و آکادمیک تهیه کننده ای وجود ندارد، ما حتی کتابی مرجع در مورد چگونگی تولید تئاتر نداریم. من خیلی تلاش کردم که این مسائل را در تئاتر ایران حل کنم، ولی ما پر از سوءتفاهم هستیم و تا بخواهیم این سوءتفاهمات را حل کنیم، وقت و انرژی مان تمام می شود. در سال 87، زمانی که ایده سالن تئاتر خصوصی یک ایده انتزاعی بود ما سالن حافظ را با حداقل هزینه ساختیم و قرار بود چندین سالن با همان معماری در نقاط