رفتگان به جلالت رسیده اند دارد کرم به وادی کر و فر آینه دل دل نمی کنند به حیرت شکستگان با آینه است گرچه شود پر پر آینه با نرم و با درشت جهان صاف دیده ایم پیدا شود به زرگر و آهنگر آینه از شام تار و تیره توان روشنی گرفت هر زلف یار داده چو شعر تر آینه دل را غلام قامت قومی کنم که خود گیرد ز سنگ آب و ز چشم