سایر منابع:
سایر خبرها
کردم و با داد و فریاد آوردمشان پشت کانال اول بین کانال دو جداره و خاکریز مثلثی بهشان گفتم باید سه طرف رو داشته باشید دارن از سه طرف می زنن. آن جا هراس به جان آدم می افتاد. قصه سه طرف زدن ها شروع شده بود آنجا قصه مثلثی ها خوب برایمان جا افتاد. از هر طرف می خوردیم هر یک گلوله برای یک نفر عجب سیری شده بود. انگار رو دست خورده بودیم رفتم کنار بهمن بهمن داشت آرپی جی می زد. نترس و جیگردا این
فرانس پرس در گزارشی نوشت: مهم ترین هدف ایران از مذاکرات کاهش فشار تحریم هاست اما یک دیپلمات ارشد غربی در این باره گفت: انتظارات یک طرف، با تمایلات طرف های دیگر موافق نیست. تهران خواستار لغو فوری همه تحریم های اتحادیه اروپا، سازمان ملل و آمریکا به محض امضای توافق است، اما کشورهای 5+1 همچنان بر این موضوع پافشاری می کنند که تحریم ها تنها به صورت تدریجی و زمانی لغو خواهد شد که ایران، ظرفیت های برنامه هسته ای مشکوک خود را کاهش دهد.
شهدای ایران :بارها واژه جانباز را شنیده ایم؛ ظاهر کلمه از کسی حرف می زند که جان خود را باخته است. در فرهنگ عمومی هم به کسانی جانباز می گوییم که در راه دین، کشور، ناموس، ارزش ها، بایدها و نبایدها و ... فداکاری کرده اند و بخشی از صحت و سلامت خود را از دست داده اند. وقتی با آنها حرف می زنی هزاران درد دارند ولی روح بزرگ آنها همه دردها را در خود غرق می کند و آرامش دریای دلشان، خود را در
گفت جناب سروان رستمی (فرمانده پاسگاه حدود) گفتند هر چه زودتر خودتان را به محل ما برسانید ؛ ستوان زارعیان که در کنار من بود، گفت من می روم و تو یگان را ساماندهی کن. بلافاصله به طرف سرپرست تانک ها رفتم، وضعیت را به آنها گفتم و از آنها خواستم تا آماده باشند. سرپرست تیم تانک دستورات لازم را صادر کرد، و تانک های چیفتن را بلافاصله گلوله گذاری کرده و به طرف موضع رفتند. سرپرست تیم
شود که یک مقدار لو رفته، بلافاصله خودش را به کلت مسلح می کند و شاید حدود یک ساعت بعد بود که ما در همان کنار استخر غذا را صرف کرده بودیم و قرار بود که پس از آن دادگاه مجدداً تشکیل شود، در آن موقع کاظم افجه ای حمله می کند. وقتی او ظاهر شد و حدود 6 یا 7 متری از پشت سر ما آمد، من یک وقت دیدم یک کسی صدا می زند به نام خدا و به نام خلق قهرمان ایران ، برگشتم و دیدم کاظم است و کلت به دست دارد و
هرگز تصور نمی کرد که این زایمان زودهنگام باعث فلج مغزی پسرش شده باشد و زندگی او را به کلی تغییر دهد؛ شهریور سال 59 زمانی که جنگ شروع شد من 4ماهه باردار بودم. با آغاز جنگ خیلی از اقوام مان که در شهرهای جنگزده زندگی می کردند به خانه ما پناه آوردند. البته امیدیه و میانکوه از این جنگ در امان نبودند و ساکنان این شهرها با صدای بمباران و گلوله روزهایشان را سر می کردند. مدام هواپیماهای جنگی بر فراز امیدیه
بودند، او در اثنای عملیات والفجر 2 به تاریخ 8/5/62 و روی ارتفاعات حمزه کردستان عراق، برای خاموش کردن آتش مسلسل یکی از سنگرهای دشمن نارنجکی برمی دارد و به طرف سنگر می رود. اما میان خاکریز دشمن و نیروهای خودی مورد اصابت گلوله های دشمن قرار می گیرد و به شهادت می رسد. به دلیل اینکه دشمن به منطقه تسلط داشته، جنازه عبدالنبی 18 روز در همان جا می ماند و پس از این مدت او را به بوشهر انتقال می دهند و نهایتاً
اعزام شدی گفتم سپاه شهر ری . گفت توی لیست من نیستی. دوتا کارت ها را نشان دادم. ابتدا من را نگه داشت ولی با التماس بچه ها بود که به منطقه رسیدم. آنجا برای اینکه مرا به عقب برنگرداند فرار کردم. شانسم گرفت و مسئول بسیج لشکر، از بچه محل های دولت آباد بود و من را با یکی از دوستانش به نام ناصر جعفرپور اشتباه گرفت. اتفاقاً همین اقای جعفرپور بعدها برادر خانمش شد. به من گفت تو اینجا چه می کنی
فرد ایده آلم رو پیدا کنم، همیشه دچار مشکل بودم. همش می گفتم شاید طرف از قیافه من خوشش نیاد. فقط رو این حساب بود که اعتماد به نفس پیدا می کنم و موقعیت های بیشتری برام پیش میاد. همین پاسخگو در ادامه می گوید: مثلاً تو دوره لیسانسم یه موردی بود که من ازش خوشم می اومد، ولی اون با دوست من دوست شد. قبل از اینکه حتی با دوست من دوست بشه، ما خیلی با هم صمیمی بودیم، ولی من هیچ وقت به اون