نوامیسمون دست دشمن نیفته و این همه دانشمند با غیرت در عرصه دیگه داریم. فقط این یه چند تایی که آلت دست شما هستند و استفاده ابزاری می کنین عزیزن ؟ - مگه دانشمند داریم ؟ مگه هست ؟ آقا شما برو آبگوشت بزباش برای صادرات درست کن. از به اصطلاح روشن فکرها که نفعی به کشور نخواهد رسید. - یکی از این شهیدها رو اسم ببر که توی مرام و اخلاقش این نباشه که دلش بخواد برای نظام فدا بشه، بعد
اول هم می دانستی که دیگر هیچ وقت برنخواهی گشت. چه طور دلت آمد که بی خداحافظی بروی؟ مین هو به لکنت زبان افتاد و گفت: حرفم را باور کن. قرار نبود که برنگردم. حتی هنوز هم می خواهم برگردم. اما نمی توانم اوما را هم با خود برگردانم. اما چگونه می توانم تنهایی برگردم؟ کشو من را نگاه کن. تمام پول هایم هنوز در آن کشو هست. همه اش آنجاست. اگر قرار نبود که برنگردم، تمام پول هایم را در آن کشو می
دستواره و چند نفر دیگر هم داخل آن بودند. ماشین از جلوی من رد شد و صد متر بعد جلوتر ایستاد. به سرعت دویدم و خودم را به آنها رساندم. گلوله از زمین و آسمان روی سرمان می بارید. ماشین، جنازه، تانک و... از وسط همه خودم را به ماشین رساندم. به رضا رسیدم و سلام کردم. تا مرا دید، شناخت و گفت: اینجا چه کار می کنی؟ گفتم: موقع تقسیم نیرو ما را به نجف اشرف منتقل کرده اند. گفت: سوار ماشین بشو و با من بیا. گفتم: آن