سایر منابع:
سایر خبرها
بازارهای خیابانی برتر در بانکوک تایلند (عکس)
از طلوع آفتاب در ساعات 3 تا 4 صبح است . بسیار از فروشندگان گل ها را دسته بندی و به صورت حلقه در می آورند تا برای مراسم های مختلف از جمله عروسی آماده باشد . 2 بازار پتونم (Pratunam Market in Bangkok) بازار پتونم 1 در منطقه پتونم ، مراکز خرید بسیار بزرگ با محصولات متنوع ، مخصوصا تنوع پوشاک بسیار بالا وجود دارد . تقریبا بعد از ساعت 5 بعدازظهر محصولات این مراکز خرید به
مصادره حق شهروندان زاهدانی توسط کاسبان
برخی نه تنها از انجام آن ابایی ندارند بلکه بعضا خود را صاحب حق و حقوقی دانسته و در سایه عدم نظارت و برخورد قانونی متولیان پا را از گلیمی که قانون برایشان پهن کرده فراتر نهاده و به حریم شهروندان تجاوز می کنند، اگر بخواهید نمونه ای از این تجاوز به حقوق شهروندی که بسیارآشکاراست را مشاهده کنید کافیست در سطح شهر زاهدان گشت و گذری داشته باشید و آنوقت قضاوت کنید که حق با شهروندان است یا کسبه ای که با هر
داورزنی: برخی نگران خودشان هستند نه تیم ملی
پس اجازه بدهید تیم ملی مسیر درست خود را طی کند و به المپیک برسد. ما با شیب درستی به سمت قله در حال حرکت هستیم. دوستان فراموش کرده اند که والیبال ما به سمت دره در حال حرکت بود و حتی در بازی های غرب آسیا به قطر باختیم؟! ما در آسیا فقط پنجم یا ششم می شدیم. در حال حاضر، والیبال دنیا، فدراسیون جهانی و همه تیم های قدرتمند جهان به تیم ایران احترام می گذارند ولی ما مشغول تخریب و انتقاد هستیم و تنها ژست
نیمه شب در پاریس
دوست داشتم در آن رشته تحصیل کنم. اما دیدم هفت سال طول می کشد تا مدرک گرفته شود و تازه بعد از آن دوره های جدید شروع می شود و من نمی توانم این مقدار ادامه بدهم. برای همین رشته علوم سیاسی را در دانشگاه انتخاب کردم و مشغول خواندن آن شدم. رشته ای که هم به آن علاقه داشتم و هم به حرفه خانوادگی مان هم نزدیک بود. به طور همزمان در رشته تئاتر هم مشغول تحصیل شدم و در کلاس های خصوصی یک خانم مسن و دوست داشتنی که
بشاگرد نمایی از بهشت/پیغام امام(ره) به حاج عبدالله
کنند: *بشاگرد الان برای شما واجب است محمود والی که بعد از حاج عبدالله برادر بزرگتر است و در همه این سالها یا او بوده می گوید: حاج عبدالله همیشه دستش در کار خیر بود. قبل از اینکه وارد کمیته امداد امام خمینی(ره) شود کارمند بانک صادرات بود. شعبه ای که او در آن مشغول بود در خیابان ایران کنار مدرسه علوی قرار داشت و این زمینه ای بود تا وی با مرحوم عسگر اولادی و آقای نیری آشنا شود
رفع تحریم، فرصت طلایی است که می تواند سم مهلک شود
مدیران آن، میدان وسیعی داد و آنها را در تصمیم گیری ها مشارکت داد. آل اسحاق در دوران مدیریتش بارها به اتاق بازرگانی رفت و با مدیران بخش خصوصی طرح تعامل ریخت. یحیی آل اسحاق در تابستان سال 1390 با دعوت از اقتصاددانان مطرح کشور، سنگ بنای تشکیل شورای مشورتی اقتصاددانان را گذاشت. اقتصاددانان مطرحی همچون مسعود نیلی، موسی غنی نژاد، داوود دانش جعفری، فرهاد نیلی و حسین عبده تبریزی هر هفته در اتاق تهران جمع می
دانشمندان در استند بای/ اجازه بازرسی هر زمان، هر جا؛ هیچوقت/ مانور موشکی پاسخی به زیاده خواهی
نوامیسمون دست دشمن نیفته و این همه دانشمند با غیرت در عرصه دیگه داریم. فقط این یه چند تایی که آلت دست شما هستند و استفاده ابزاری می کنین عزیزن ؟ - مگه دانشمند داریم ؟ مگه هست ؟ آقا شما برو آبگوشت بزباش برای صادرات درست کن. از به اصطلاح روشن فکرها که نفعی به کشور نخواهد رسید. - یکی از این شهیدها رو اسم ببر که توی مرام و اخلاقش این نباشه که دلش بخواد برای نظام فدا بشه، بعد
چطور به مادرم کمک کردم از کره شمالی فرار کند
اول هم می دانستی که دیگر هیچ وقت برنخواهی گشت. چه طور دلت آمد که بی خداحافظی بروی؟ مین هو به لکنت زبان افتاد و گفت: حرفم را باور کن. قرار نبود که برنگردم. حتی هنوز هم می خواهم برگردم. اما نمی توانم اوما را هم با خود برگردانم. اما چگونه می توانم تنهایی برگردم؟ کشو من را نگاه کن. تمام پول هایم هنوز در آن کشو هست. همه اش آنجاست. اگر قرار نبود که برنگردم، تمام پول هایم را در آن کشو می
روایت حمید فرزاد از دوستی با شهید دستواره
دستواره و چند نفر دیگر هم داخل آن بودند. ماشین از جلوی من رد شد و صد متر بعد جلوتر ایستاد. به سرعت دویدم و خودم را به آنها رساندم. گلوله از زمین و آسمان روی سرمان می بارید. ماشین، جنازه، تانک و... از وسط همه خودم را به ماشین رساندم. به رضا رسیدم و سلام کردم. تا مرا دید، شناخت و گفت: اینجا چه کار می کنی؟ گفتم: موقع تقسیم نیرو ما را به نجف اشرف منتقل کرده اند. گفت: سوار ماشین بشو و با من بیا. گفتم: آن
وقتی امیر کاظمی برای کمک به همسرش جارو می کشد!
دستمزد گرفتی؟ دو سال بعد گلاره عباسی که هنوز بازیگر نبود از طرف خانم برومند زنگ زد به من و گفت خانم برومند می خواهد یک کاری بسازد به اسم همه بچه های من و گفته شما هم بیا برای بازی. من فکر می کردم دوباره یکی از همان سکانس های پنج دقیقه ای است و گفتم که من نمی آیم برای بازی، اما می آیم خود خانم برومند را ببینم. آن جا خانم برومند یک نوشته ای را دادند به من، شروع کردم به ورق زدن