بنوسیم. وقتی آن جوان شروع کرد به خواندن شعر؛ شهید غلامعلی دید که این یکی از سروده های خودش است، ولی چیزی نگفت و شروع کرد به نوشتن و تا آخر شعر را نوشت. دوست غلامعلی می گوید: من همین طوری مانده بودم که چرا غلامعلی نمی گوید این شعر خودم است؟! غلامعلی شعر را نوشت و شب هم رفت در گردان و آن را خواند. آن جوان هم به همه می گفت که این شعر را من به غلامعلی داده ام! دوست غلامعلی می گوید: از غلامعلی پرسیدم
وقتِ سرخاراندن داشته باشد. او طنزنویسی بود که برای برنامه های متعددی از جمله صبح جمعه با شما، عصر جمعه با رادیو، سلام صبح بخیر، راه شب، برنامه های کودکان، نوجوانان، خانواده، کارگر، کشاورز، صدای هنر، گروه نمایش و... مطلب می نوشت. همچنان که صادق عبداللهی به عنوان یکی دیگر از طنزنویسان با سابقه رادیو، حجمی این چنینی را در نویسندگی مدیریت می کرد. همین طور بود ایرج برخوردار که از نویسندگان موفق رادیو در
عملیاتی انجام بشود. بعد از صحبت های مرتضی قربانی، بچه ها با نوشیدنی خنک پذیرایی شدند. همان شب، کار آموزش و آماده سازی بدنی نیروها شروع شد. روز از بس هوا گرم بود، تحمل آموزش واقعاً مشکل بود؛ اما شب ها تا صبح آموزش، راهپیمایی، انفجارات مختلف با مین های غنیمتی، تیراندازی با دوشکا و .. داشتیم. در کنار گردان امام جعفر صادق(ع)، گردان حضرت ابوالفضل(ع) نیز در حال آماده سازی نیروهایش بود
یرزقون بودند. در آن شرایط سخت و خشن جنگ، چنان با بچه ها خوب برخورد می کرد که انگار سالیان سال است او را می شناسم. جنگ و دشواری هایش را از یاد برده بودم. لهجه غلیظ عربی سید جاسم در عراق خیلی کمک حال بچه ها بود. او در آن شرایط حساس منطقه و اوضاع تروریست های خائن داخل نیروهای دشمن نفوذ می کرد، اطلاعات کامل را کسب می کرد و بازمی گشت. خوب به خاطر دارم، شب 19 ماه مبارک رمضان سال 1393بود که سید جاسم با
رفت من به شاهورانی که بعدا شهید شد گفتم فکر کنم وضعیت بغرنج تر از اونی هست که ما فکر می کنیم.گفت چطور مگه:گفتم فرماندمون که اینه از قیافش هم معلوم بود که ایشون خیلی نگران و هراسان بود حالا به خاطر چی نمیدونم دو شب و دو روز و یا بیشتر موندیم و به ما گفتند آمادگی را داشته باشید باید برویم به عقب و اینها.تیپ ما و گردان ما خوب عمل کرده بود.تیپ بغلی ما دست والحاق به ما نداد و نتوانسته بود در عمق
قرآن قرآن زیاد می خواند به ما هم توصیه می کرد.گاهی بعد از نماز و قرآن به سرکار می رفت و حتی کم بودن زمان برای صرف صبحانه برایش مهم نبود اما قرآن خواندن برایش اولویت داشت. یک بارگفتم: خب قرآن راوقت دیگر بخوان تا به صبحانه برسی. گفت: قرآن صبح لذت دارد. خوب است روز را با قرآن شروع کنیم. ( راوی: همسرشهیدعلی عاصمی) قرآن در تمام لحظه ها زودتر از من به خانه آمده وچون کلید نداشت