حسابدار بانک بود. هر ماه می رفت روستاهای دور و بر واسه مأموریت. وقتایی که پدرم نبود مامانم یه یارو رو میاورد خونه. ما هم مدرسه بودیم و فقط برادر کوچیکم خونه بود. اون موقع فقط شیش سالش بود. بابام یه بوهایی برده بود ولی به روی زنه نمیاورد. یه روز که بابام رفته بود ماموریت، بدون اینکه به مامانم خبر بده و مثلا سورپرایزش کنه، زودتر برگشت خونه. اون روز اون یارو خونمون بود. وقتی مامانم فهمید بابام زودتر
یک فستیوال غیررسمی و مردمی در این روز برگزار می شود. این برنامه برای توریست ها و مهمانان خارجی نمایشگاه جذابیت زیادی دارد. به محل سرویس های داخلی نمایشگاه می رسیم، باید چند دقیقه ای برای سوارشدن منتظر بمانیم. با کمی فاصله، چند دختر و پسر ژاپنی با لباس سامورایی و شمشیرهای چوبی چهار زانو روی زمین نشسته اند. چهره های جدی آن ها سن شان را بیشتر از آنچه هست، نشان می دهد. خیلی مایلم که از آن ها
به زندگی ادامه می داد. همچنان که مثال های نقض این را در جامعه خودمان هم داریم. شما نگاه کنید همسران جانبازان با وجود این که فرد بخش قابل توجهی از زیبایی چهره خود را از دست داده یا تن او رنجور است و از بیماری های متعددی رنج می برد و دچار نقص عضو شده و توان حرکت ندارد با این همه می بینید آن خانم به گونه ای تربیت شده که نه تنها احساس بدی ندارد بلکه عاشقانه در کنار همسر خود زندگی می کند. چرا؟ به خاطر این که آن فرد به گونه ای تربیت شده که زیبایی درونی و ارزش های وجودی و شخصیتی آن جانباز را می بیند. پایان پیام ...
خیلی ساده و با مهریه یک سفر حج به عقد شهید کجباف در آمدم. آن روز عیدغدیر بود و شهید کجباف نذر کرده بود که اگر به استخدام سپاه دربیاید با لباس سبز سپاه بر روی سفره عقد حاضر شود. یکی از افتخارات و خوشی آن روز جاری شدن خطبه عقد به وسیله شیخ شوشتری(ره) بود. پس از ازدواج در شهرستان شوشتر ساکن شدیم. از اینکه شهید کجباف همیشه در جبهه ها بود گلایه ای نداشتید؟ همسر شهید