سایر منابع:
سایر خبرها
فکر می کردند با دادن خبر شهادت حمید، گریه می کنم / به دستانم حنا بسته بودم
چندمین بار به منزل برادرم رفتم، همین که برادرم روبه رویم نشست، دختر کوچکش گفت: بابا! چرا گریه کردی؟ اتفاقی افتاده است؟ من تعجب کردم، گفتم: برادر! چیزی را از من پنهان می کنی؟ نکند صاحب شهید شده و تو نمی خواهی چیزی بگویی؟ برادرم چیزی نگفت، وقتی این سئوالم را چندبار تکرار کردم، برادرم شروع به گریه کرد و به من فهماند صاحب هم به شهادت رسیده است. انتهای پیام/86029/ذ30/ظ1004
بازیکنی که پرویز مظلومی اشکش را در آورد
/> برای خودم اهداف بزرگی ترسیم کرده بودم که مهمترینش رسیدن به پیراهن مقدس تیم ملی بود. سال دوم بهتر در تیم جا افتاده بودم و بدون استرس بازی می کردم و اعتماد اقای فرکی هم مزید بر علت شد تا نمایشی بهتر داشته باشم. *اگر در استقلال به تو اعتماد می شد می توانستی همین عملکرد را نشان بدهی؟ می توانستم و شاید بهتر هم بازی می کردم. قبول دارم برای جوانی 17 ساله مثل من سخت بود که در استقلال
گفتم دویست میلیون می خواهم/ زنگ زدند اراک گفتند این بازیکن مغرور شده ما نمی خواهیم
باز من یک جورایی ضرر می کردم و درست سالی که می تونستم پیشرفت کنم باز تو لیگ دو می موندم. و دوباره تاکید می کنم وقتی مدیر باشگاه گفته بود ما نصف قرار داد شما رو هم نمی توانیم بدیم و تو باید بروی فکرات را بکنی خب اینجا خیلی چیزها مشخص می شد دیگه . منم رفتم فکرام رو کردم و رفتم اراک و با اونا وارد مذاکره شدم ، و حتی یک ماه قبل از این ماجراها تماسی از سمت مدیر باشگاه گرفته شد که این بازیکن
امیرحسین صادقی زیرآب رحمتی را زد تا کاپیتان شود
که دیدید تمام دوستان و همبازیانش وقتی با این برنامه روبه رو شدند به شدت تعجب کرده بودند. اما در میان تمام افراد بیشتر از همه تو به علی دایی پرداختی و ادای او را درآوردی... گویا مشکلت حل شده ! بعضی ها خواسته یا ناخواسته باعث می شدند که این رابطه خراب و یا شکننده شود اما من همیشه علی دایی را دوست داشتم و او برای من قابل احترام است همان طور که خودتان هم حضور داشتید، دیدید که در
من،اسدالله عسگراولادی یک کاسب جزء هستم
قد و قواره متوسطی دارد و شکم برآمده هم مُهر حاجی بازاری بودنش است. مدل کت و شلوارش ساده با یقه های کشیده است که همیشه روی یقه سمت چپ آن یک نشان فلزی سنجاق کرده است. پیشانی بلندی دارد. اندکی از موهای جلوی سرش ریخته اما مابقی تارهای سفید را به شکلی منظم رو به عقب شانه کرده است. چهره اش همیشه گل انداخته است. پوست سفید و کمی چروک خورده صورت در بیشتر اوقات به سرخی می زند. ابروهای مشکی و کمانی به همراه
منصوریان: مهدی رحمتی برای استقلالی شدن سیدجلال پایش را در کفش غلطی کرد!!
خواهیم داشت. از طرف دیگر باید از سپاهان هم نام ببرم که به خاطر هزینه های هنگفتی که انجام می دهد همیشه یک باشگاه حرفه ای است. از طرف دیگر ذوب آهن و تراکتورسازی هم چنین شرایطی دارند به طوری که می بینیم دست باشگاه تراکتورسازی را باز گذاشته اند تا 13 بازیکن سرباز و خوب جذب کند. به طور مثال برای یک مربی رویا است که در یک زمان سروش رفیعی، علی حمودی، شجاع خلیلی، بختیار رحمانی، سینا عشوری و ... را در تیمش
احمد نجفی پیش بینی کرد ظریف رئیس جمهور ایران می شود
ضعیف کردند، خودبه خود یک خلا مدیریتی به وجود آمد و بعد حمله کردند. غیر از این بود که نصف مملکت و ارتش را نابود کردند و یک میلیون نفر کشته و زخمی شدند؟ این می شود تضعیف مملکت. یواش یواش خیلی چیزها را امتحان کردند نشد. (او در ادامه حرف هایی می زند و خاطراتی را از افرادی می گوید که نه خودش تمایلی به انتشارشان دارد و نه براساس دستور مراجع قضایی امکان انتشارشان وجود دارد. بحث ادامه پیدا می کند
متن نطق تاریخی مقام معظم رهبری در جلسه بررسی کفایت سیاسی بنی صدر
بلائی به سرش آمد که نتیجه ی عکس داد. این آخری که شورای دفاع باشد. ... روز عید فطر من نزد امام رفتم. پنجاه و پنج دقیقه در منتهای هیجان و داد و فریاد همه چیز را گفتم. بعد هم گفتم و تکرار کردم و ... و .... متأسفانه کسانی که کارشان افساد است، هر چیزی را جور دیگر وانمود کردند. نتیجه این شد که اکنون ما یک ملت تنها شده ایم در برابر دشمنی که از ابتدا خود را برای چنین دشمنی آماده می کرده است. بعد درباره ی
به مناسبت سالروز درگذشت علامه بهلول گنابادی
بر علیه پهلوی و دار و دسته او شعار دادند، به آنها گفتم: ما باید خودمان را تقویت کنیم و آماده جهاد شویم و در راه آزاد شدن آیه الله قمی تلاش کنیم. فردا صبح هر کس می خواهد جهاد کند، با هر نوع سلاحی که می تواند، به مسجد بیاید. کم کم به شب نزدیک می شدیم. در آن شب، به ما جمع متحصن حمله نکردند؛ زیرا شهربانی می بایست برای چگونگی برخورد با ما، از تهران دستور می گرفت. آن طور که در همان زمان فهمیدم، آن شب
خدا نگذرد از مادرم من را شوهر داد به یک مرد 40ساله
دارد سوت می زند. بدبختم کرد. فقط می خواست بچه تو دامنم بگذارد. در و دیوار را به هم می دوخت که مدام یا حامله باشم یا بچه شیر بدهم. بچه تو بغلم خواب بود، نصف شب. یکهو می دیدم زیر گلویم دارد می سوزد. چشم باز می کردم. می دیدم خدای من، چاقو گذاشته روی گردنم. زار می زدم که چه شده عارف. باز کی از کوچه رد شده؟ بابا ساعت سه صبح است. ولم کن. دست از سرم بردار. می گفت من بمیرم، زن کی می شوی. دیوانه بود. شکاک