نشید بیکار بمونیم؟ 11. امروز اومدم سر صحبت رو با بابام باز کنم بهش گفتم: چه خبرا؟ گفت خبر زیاده ولی به تو نمیگم که شب بری بذاری تو اون فیس بوک لعنتی و منو سوژه کنی، برو پی کارت! 12. قدیما تا یکی مریض می شده این پیرزنا داروی چرت و بی ربط به خوردش می دادن ویروس ها پیش خودشون میگفتن پاشیم بریم این خله، مریضی ها زود خوب می شدن. 13. موسیقی سنتی تا همون یه ساعت اولش خوبه
طرح و کلی با هم هماهنگ کردیم که اونجا بهشون چیا بگیم و سر جلسه هم با وقاحت تمام نشستیم جلوی مهران، محسن و گلیان ها و قصه ای رو که توی ماشین با هم هماهنگ کرده بودیم با آب و تاب واسشون تعریف کردیم. وسطش هم بداهه بهش شاخ و برگ می دادیم. منم برای اینکه همه چیز طبیعی تر باشه یه صفحه کاغذ بی ربط توی دستم بود و وانمود می کردم از روی نوشته دارم می خونم. خلاصه که طرح مورد استقبال قرار گرفت و همه
کارهای موزیکال را عیب بدانیم باید تمام کارهای برشت را غلط بدانیم. برشت حرف روز جامعه اش را می زد. ما هم در ترانه های محلی و ترانه های قدیمی آدم های امروز را می بینیم، برای همین است که تماشاگر به راحتی ارتباط برقرار می کند. مساله این است که اینجا موسیقی بر نمایش تسلط پیدا می کند؛ مثلا وقتی علی زند وکیلی با آن صدای پرحجمش در یک سالن کوچک می خواند، خب خیلی ها را تحت تاثیر قرار می دهد
در عمل می توانستیم ببینیم مردان بی ادعا چه کسانی هستند و پرویز هم پلاک و شماره نداشت تا شناسایی شود. متوجه شدم که پرویز بستری است. خوب، من هم زخمی بودم. زنگ زدم خانه شان. پدرش گوشی را برداشت، گفتم: پرویز هست؟ گفت: نه، هر وقت آمد، می گویم زنگ بزند. عصر همان روز زنگ خانه به صدا درآمد. رفتم در را باز کردم، دیدم پرویز است. خوشحال شدم، حال و احوالش را پرسیدم و گفتم: کجایی؟ بیا تو. گفت
زیر تمام اخبار اطلاع رسانی میکرد اونم از سایتهای آگهی مجانی مثل دلتا و دیوار که همین اشخاص کارشون رو با خرید فیش موبایل و دلار و میوه شب عید و سکه شروع کردند و حالا به مسکن رسیدند و با احتکار و هزار عمل غیر مفید به صورت انگلی از شیره و دسترنج مردم ارتزاق می کنند. انگار از بند مجانین فرار کرده خخخخخخخخخ باتوجه به: 1- حصول توافق نهائی هسته ای و تزریق دلارهای بلوکه
من در عرض دو روز این کتاب را خواندم. در صفحاتی درنگ کردم و به فکر فرو رفتم. تصور اتفاقاتی که در این کتاب رخ داده است برای خانواده های خودمان در تهران نیز بسیار مشکل است. شاید اگر از خانم حیدرپور بخواهیم که بگویند چند کلاس سواد دارند، پاسخ قانع کننده ای با متر و معیار امروز نشنویم. ایشان شاید سواد مدرسه ای و کلاسی چندانی نداشته باشند، اما یکی از ممتازترین شاگردان کلاس حریت، آزادگی و ایمان هستند. چنان ک
دیگر گروه می آید. خانه لوکیشن اصلی ماست هنوز آماده نشده. یک باره هم جدی می شد و من می شدم آقای نجفی ! بماند که قبلش تخته و شطرنج بازی می کردیم و ... گفت آقای نجفی من سه روز دیگر می آیم. گفتم من را می ترسانی؟ من که نمی خواستم بیایم. تو من را به زور آوردی. ولی برو! آنجا اولین بار فهمیدم سناریو چیست. سناریو را خواندم و کلبه را ساختم و دیدم کلبه نو است. پوست درخت هایی که سبزه داشت را می کنم