سایر منابع:
سایر خبرها
مهراب قاسم خانی و اعترافاتش در اینستاگرام
طرح و کلی با هم هماهنگ کردیم که اونجا بهشون چیا بگیم و سر جلسه هم با وقاحت تمام نشستیم جلوی مهران، محسن و گلیان ها و قصه ای رو که توی ماشین با هم هماهنگ کرده بودیم با آب و تاب واسشون تعریف کردیم. وسطش هم بداهه بهش شاخ و برگ می دادیم. منم برای اینکه همه چیز طبیعی تر باشه یه صفحه کاغذ بی ربط توی دستم بود و وانمود می کردم از روی نوشته دارم می خونم. خلاصه که طرح مورد استقبال قرار گرفت و همه
این یک تئاتر سیاسی است / مشروح کافه خبر نمایش پیوند خونی
می شوم در صحنه که مثلا سنگ را بردارم، چنان دقت نظری وجود داشت که باید من دقیقا این طور تداعی می کردم که سنگ در دست دارم. من خیلی تلاش کردم بازی ام باورپذیر باشد. باور من این است که وقتی تو به عنوان بازیگر نقشت را باور نکنی، تماشاگر هم آن را باور نمی کند. مهرابی: واقعا زمانی که وارد کار شدم با حجم متنی که وجود داشت و کار سختی که پیش رو بود، خیلی دقیق نمی دانستم چطور باید کار کنم
شاگرد ممتاز کلاس حریت، آزادگی و ایمان
من در عرض دو روز این کتاب را خواندم. در صفحاتی درنگ کردم و به فکر فرو رفتم. تصور اتفاقاتی که در این کتاب رخ داده است برای خانواده های خودمان در تهران نیز بسیار مشکل است. شاید اگر از خانم حیدرپور بخواهیم که بگویند چند کلاس سواد دارند، پاسخ قانع کننده ای با متر و معیار امروز نشنویم. ایشان شاید سواد مدرسه ای و کلاسی چندانی نداشته باشند، اما یکی از ممتازترین شاگردان کلاس حریت، آزادگی و ایمان هستند. چنان ک
شوخی های جالب شبکه های اجتماعی (82)
نشید بیکار بمونیم؟ 11. امروز اومدم سر صحبت رو با بابام باز کنم بهش گفتم: چه خبرا؟ گفت خبر زیاده ولی به تو نمیگم که شب بری بذاری تو اون فیس بوک لعنتی و منو سوژه کنی، برو پی کارت! 12. قدیما تا یکی مریض می شده این پیرزنا داروی چرت و بی ربط به خوردش می دادن ویروس ها پیش خودشون میگفتن پاشیم بریم این خله، مریضی ها زود خوب می شدن. 13. موسیقی سنتی تا همون یه ساعت اولش خوبه
اشکان خطیبی مترجم ، نویسنده ، بازیگر ، مجری طرح ، خواننده و..
دانیم چرا شما در زندان بودید. این نمایش، یک کار مولتی مدیا به حساب می آید و به لحاظ تکنیکال نمایش سنگینی است. کار سرشار از تصویر، ویدئو آرت، موسیقی و تغییرات صحنه است. چند قوتی است که به دلیل مشکلات عدیده ای که وجود داشته، نمایش به معنای اخص کلمه روی صحنه نبرده ایم. پارسال دورخیز بلندی کردیم که تک گویی برای یک تماشاگر را روی صحنه ببریم، ولی 15 روز مانده به اجرا، سالن را از ما گرفتند
پیش بینی قیمت مسکن در مرداد و شهریور
زیر تمام اخبار اطلاع رسانی میکرد اونم از سایتهای آگهی مجانی مثل دلتا و دیوار که همین اشخاص کارشون رو با خرید فیش موبایل و دلار و میوه شب عید و سکه شروع کردند و حالا به مسکن رسیدند و با احتکار و هزار عمل غیر مفید به صورت انگلی از شیره و دسترنج مردم ارتزاق می کنند. انگار از بند مجانین فرار کرده خخخخخخخخخ باتوجه به: 1- حصول توافق نهائی هسته ای و تزریق دلارهای بلوکه
خاطرۀ تکان دهنده از یک شهید گمنام
/> عصر همان روز زنگ خانه به صدا درآمد. رفتم در را باز کردم، دیدم پرویز است. خوشحال شدم، حال و احوالش را پرسیدم و گفتم: کجایی؟ بیا تو. گفت: رضا! اول بیا برویم سر کوچه، عکس یادگاری بگیریم. گفتم: فردا هم وقت هست. گفت: نه بیا برویم. رفتیم عکاسی. عکاس هم از بچه های جبهه و جنگ بود و پاسدار رسمی سپاه جیرفت که عکاسی باز کرده بود. پرویز گفت: آقا مجید می خواهم دو تا عکس توپ از ما بگیری. می
دست شان درد نکند / کِی پخش می شه؟
پول می گیرن و تو زمین راه میرن... بحث حاج محمد داشت گرم می شد و به قول خودش آمپرش به ته داشت می چسبید که به او گفتم من خبرنگار تئاتر و سینما هستم و کار ورزشی تخصص من نیست که خندید وگفت: پس آرتیستی! یه تیاتر واسه ما بیا به جاش کرایه نده و بعد هم خندید و گفت شوخی کردم به دل نگیری جوون... ** می شه دست ما رو هم بند کنی؟ مقصد بعدی میدان ولی عصر بود و رفتم سراغ دو جوان که سرگرم
پزشکی که خبرنگار شد/همیشه دوست داشتم معلم باشم
خبرنگار شدید؟ حس میکنم دوست دارم یک شغلی داشته باشم که هم دولتی باشه و هم بتونم در کنارش کار مطبم رو هم داشته باشم. در عین حال از کارای تصویری و نمایشی هم خوشم میومد .از بچگی با این که درسمم خوب بود در گروه های تئاتر مدرسه بود. از بیمارایی که میان مطب، سوژه الهام میگیرید؟ مطب ندارم ولی از مریضایی که خیلی بهم سر میزنند و میان سراغم یا تلفن میزنن خیلی سوژه میگیرم و اکثر
احمد نجفی: یک موی فردین در تن بازیگرها نیست! (2)
دیگر گروه می آید. خانه لوکیشن اصلی ماست هنوز آماده نشده. یک باره هم جدی می شد و من می شدم آقای نجفی ! بماند که قبلش تخته و شطرنج بازی می کردیم و ... گفت آقای نجفی من سه روز دیگر می آیم. گفتم من را می ترسانی؟ من که نمی خواستم بیایم. تو من را به زور آوردی. ولی برو! آنجا اولین بار فهمیدم سناریو چیست. سناریو را خواندم و کلبه را ساختم و دیدم کلبه نو است. پوست درخت هایی که سبزه داشت را می کنم