مارکش را نگاه می کنم. صورتش را با ماسک سفید پوشانده. هنوز از مردم خجالت می کشد. نان آور خانه است. نان آور همسر معتاد و دو پسر 9 و 18 ساله اش. هفت صبح از خانه می زند بیرون، از اسلامشهر و توی مترو به قول خودش تا بوق سگ کار می کند. کتف و مهره های گردنش به خاطر وزن سنگین چمدان آسیب دیده. بیمه ندارد و بی خیال درمان شده. از درآمدش می پرسم. می گوید: یک روز خوب است، یک روزهم تعریفی ندارد. خدا را