نمونه از آن در اختیار شما مخاطبان قرار می گیرد. تو این دنیای رنگارنگ هر کی یه چیزی می خوره هیچ کی گشنه نمی مونه همه جا از غذا پُره غذای خرگوش هویجه، غذای خر یونجه و کاه ماهی قرمز می گیره، کنار حوض گربه سیاه گاو از تو آخور می خوره با لپای پُر می خوره هی می خوره هی می خوره بدونِ کنتور می خوره غذای سگ استخونه غذای موش نون و پنیر سگ
دیگران می پرسم حرفهای جالبی می زند. هم محاسن دارد. هم معایب. البته محاسنش بیشتر است. اینکه همه می گویند این پسر استعداد دارد و با این سن مرا برای شعرخوانی درجاهای مختلف انتخاب می کنند خوب است. اما وقتی سراغ ناشر می روی می بینی همه کسانی که کتاب چاپ کرده اند بالای 30 سال سن دارند و تو فقط 22 سال داری. خب در این جمع ها ابتدا آدم احساس غریبی می کند. یا اینکه بعضی بزرگان شعر حس می کنند که بیشتر از
دانشمندان آن زمان بود تخصصی داشتم. ناتلی به من منطق و هندسه آموخت و چون مرا در دانش اندوزی بسیار توانا دید به پدرم سفارش کرد که مبادا مرا جز به کسب علم به کاری دیگر وادار سازد و به من نیز تاکید کرد جز دانش آموزی شغل دیگر برنگزینم. من اندیشه خود را بدانچه ناتلی می گفت می گماشتم و در ذهنم به بررسی آن می پرداختم و آن را روشن تر و بهتر از آنچه استادم بود فرامی گرفتم تا اینکه منطق را نزد او به
گروه فرهنگی - امروزه رسانه ای نیست که فعالیت داشته باشد و به مقولات فرهنگی توجهی کند . چه اینکه فرهنگ و رسانه دو روی یک سکه بوده و اصلاً نمی توان دم از کار رسانه ای زد ولی مقولات فرهنگی را نادیده گرفت . در این شرایط، یکی از مهمترین رسانه هایی که از قدیم الایام و به طور مدام، موضوعات فرهنگی را مورد بررسی قرار داده است، روزنامه ها بودند . تا جایی که بعید است
. من هم برخی از این اقلام فرهنگی را به مدرسه می بردم. در همین گیرودار حاج حمید تصمیم گرفت مرا از خانواده خواستگاری کند. – این تفاوت در نوع زندگی برای شما مشکل ساز نبود؟ نه چندان. چون خانواده ما هم اعتقادات مذهبی داشتند و برادرانم هم همیشه مراقب ما بودند که تحت تأثیر جو جامعه آن زمان قرار نگیریم. خانواده حاج حمید در روستا زندگی می کردند و فاصله زیادی تا شهر داشتند
. می خواستیم تهران باشد اما زمان خوب سالن ها پر بود و ما هم همان زمان خوب را می خواهیم. برای همین فکر کردیم اول در شهرستان ها کنسرت داشته باشیم و چون بچه زاهدان هستم، خواستم ادای دینی هم به محل تولدم کرده باشم. چون سال هاست مردم زاهدان منتظر کنسرت من هستند البته کنسرت بلوچ، زابلی که قولش را به آنها داده بودم. یعنی در کنسرت تان آهنگ های محلی هم می خوانید؟ نه، آن یک پروژه دیگر است
کلاس پنجم می رفتم، کتاب پر بود از لغاتی که معنی شان را نمی دانستم و فقط از آنها رد می شدم، چند صفحه ای که جلو رفتم، موضوع دستم آمد و چنان سرگرمم کرد که نفهمیدم کی غروب شد. خواندن کتاب چنان کیفی به من داد غم دوری مادرم را فراموش کردم، پیش خودم فکر کردم چه خوب است که کتاب فروش بشوم و غم مردم را از بین ببرم؛ کم کم این اشتیاق تبدیل شد به قصه هایی که برای همکلاسی هایم می گفتم و سرگرمشان می کردم. من