سایر منابع:
سایر خبرها
10 سال است که رانندگی می کنم و هنوز هرجا می بینم زنی با مردی تصادف کرده، اطرافیان فکر می کنند مقصر راننده، آن خانم است. من در این 10 سال اکثرا تصادفاتم با ماشین هایی بوده که راننده آن مرد بوده و اکثرا هم مقصر راننده آقا بوده، نه من. اما فکر می کنم این تصور که رانندگی زنان بدتر از مردان است، این روزها اصلاح شده است، چون زنان و دختران جوان زیادی این روزها رانندگی می کنند و رانندگی آن ها هم خوب و
ارائه می کند. به درمان مشکلات تنفسی، سرفه، آسم، برونشیت و اختلال دمای بدن کمک می کند و یکی از بهترین چاره برای پایین آمدن تب است. همچنین نوشیدن چای اسطوخودوس موجب خوب شدن جای زخم ها و بریدگی ها می شود. هرجا سخن از رنگ زیبا و عطر دل انگیز است، نام اسطوخودوس می درخشد. • چای بادرنجبویه: هم به سلامتی جسم کمک می کند و هم به سلامتی روح. نوشیدن این چای شفابخش شما را از استرس ها و فشارهای روانی
نظر حجاب و شرکت کردن در مهمانی ها و مجالس لغو با هم اشتراک نظر داشتند تفاوت زیادی کرد. وقتی در سطح کشور راهپیمایی ها و تظاهرات علیه رژیم ستمشاهی فراگیر شد ما نیز وارد مسائل اجتماعی شدیم. یکی از اساتیدمان در سال56 گفت حالا شما باید به مسجد بروید و به نام یاد دادن قرآن به خانم ها در مساجد با آن ها از انقلاب و مسائل اجتماعی صحبت کنید. ما هم در مساجد با زبان ترکی برای خانم ها سخنرانی می کردیم و مسائل
، استخوان بندی، تناسب اندام و حتی عادت ها و سیاست های خانوادگی آنان اختلاف داشت و در بعضی زمینه ها سیاست اجتماعی آنان نیز هماهنگ نبود، ولی از جانب دیگر بر این جماعت های انبوه وحدتی به تمام معنی حکومت می کرد. وحدتی از جهت طرز تفکر در جهان و انسانهایی که در این جهان زندگی می کنند، وحدتی که همه آنها را نسبت به حفظ حقوق یکدیگر و احترام متقابل به یکدیگر مکلف می کرد. چنانکه انسانی در مشرق عالم برای انسانی
. خلاصه این که من دیدم طلبگی با روح من بهتر می سازد. از این رو، وارد حوزه علمیّه مشهد شدم و در مدرسه علمیّه نوّاب مشهد به تحصیل مشغول شدم و مقدّمات و ادبیّات را پیش اساتیدی چون: جناب آقای صدرزاده که الاَن مقیم تهران هستند ، مرحوم آقای خدایی، دامغانی و مرحوم محقّق قوچانی خواندم. همچنین جلدین لمعه، قوانین و معالم را نزد مرحوم حاج سیّد احمد یزدی تلمّذ کردم. رسائل، مکاسب و کفایه را نزد
جا این مطرح شد که ما گفتیم. اگر قرار است ما پنج کیلومتر بیاییم تو هم باید پنج کیلومتر بیایی. هم وزن این بحث. نه این که بیایی بگویی صادرات پتروشیمی. بله. وقتی که این مطرح شد. آنها گفتند پس اجازه بدهید ما یک تنفس داشته باشیم. بعد آمدند گفتند این بحث ها خوب است. ما باید به پایتخت هایمان برویم و مشورت بکنیم و به شما اطلاع بدهیم. خود آنها این را بیان کردند. نگفتند که بله. ایران آمده. بعد که خانم اشتون
. سکانس دیگر که خیلی دوست دارم ابولهب در حمام در حال استحما م هست ابوالمطلب وارد می شود و می گوید که چرا که دریغ می کنی از اینکه ام جمیل بیاید به پیامبر خداشیر دهد ،و ابولهب همه چیز را به دوش همسرش می اندازد. از سکانس هایی که خودم حضور نداشتم و واقعا عاشقشون هستم و دوستشون دارم و هر وقت می بینم روی من تاثیر می گذارد. یکی سکانس مواجه ابتدایی حلیمه با پیامبر نوزاد و سکانسی که شتر خانواده حلیمه
است، اگر کسی نتواند، خوب نتوانسته است. اگر من به راحتی بگویم: دست به بیت المال نمی زنم، هنر نکردم، چون دستم نرسیده که دست نمی زنم. برای همین اگر انسان در کوه و بیابان برود و زهد و تقوی پیشه کند، خیلی مهم نیست. این که درون شهر باشد و جلوات دنیا جلوی چشمش باشد و گناه نکند، مهم است. لذا این سؤال برای این جوان پیش آمد که حالت عصمت معصوم، کدام حالت است؟ برای همین از ایشان پرسید: آقاجان! شما می
همان موقعها دستگیر شده بود. سیاسی های خانواده شما بجز پدر ، علی و حسین هستند. درست است؟ بله. من و محمد سیاسی نبودیم. حسین فرزندی نداشت؟ یک پسر داشت که او هم کشته شد. چطوری؟ اسمش محسن بود. پدرش که کشته شد تحت نظارت حاج آقای جنتی تربیت شد. تحت کنترل بود و مساله ای هم نداشت. یک روز در بسیج مشغول گشت زنی بود که توی یک تصادف کشته شد. حدود
آمدها؟ حسین را گرفتند. ولی نتوانستند علی را دستگیر کنند. علی به راحتی دم به تله نمی داد و ساواک را عذاب گذاشته بود. ولی خب حسین همان موقعها دستگیر شده بود. سیاسی های خانواده شما بجز پدر ، علی و حسین هستند. درست است؟ بله. من و محمد سیاسی نبودیم. حسین فرزندی نداشت؟ یک پسر داشت که او هم کشته شد. چطوری؟ اسمش محسن بود. پدرش که کشته شد تحت نظارت حاج آقای جنتی
مخالف بودن با اصل فکر تو. با اصل حرام و مسلک تو اون گفت با، باور های تو مخالف ان. می گفت خوک ها خوب فهمیده بودن که خطرناک ادم ها به فکر ها و باور هاشون نه به زور و بازوشون. باور های تو درباره آزادی در باره انقلاب اون ها را ترسانده بود انقلاب اره همین کلمه بابا همین امروز برای اولین بار کشاندتم دفتر خانم موسوی ناظم مدرسمون.از همون نگاها که به شاگرد بدها می اندازه بهم انداخت گفت.-ازتو توقع نداشتم رحیمی