در زمان جنگ، شما مدیر کل آقای روغنی زنجانی بودید؟ بله .من مسئول دفاع بودم.مدیر عمومی و دفاعی .زیر نظر معاونت اجتماعی که اقای ستاری فر بود. تقریبا هر بودجه ای از طرف دولت به نیروهای مسلح داده می شد، از طریق دفتر شما بود. الان بحثی است که گفته می شود دولت آقای موسوی خیلی به جنگ کمک نکرد و جنگ را پیش نبرد . روش های کمک مالی به جنگ هم به شیوه های مختلف بود . یکی کمک های مردمی بود که حساب و کتاب نداشت و به طرف سپاه یا بسیج می رفت، یک بخشی بودجه های عمومی شفاف و غیر شفاف دولت
نقطه عطف آن زمانی بود که کریستین امانپور گزارشی با عنوان ایران بعد از خاتمی در سی ان ان پخش کرد. در آن گزارش خیلی شیطنت کرد و خروجی آن گزارش این بود که محصول خاتمی بزن و برقص و بی بند و باری است. خیلی به من برخورد که ما اصلاح طلبان چه می خواستیم و این چه می گوید!؟ یادداشتی علیه این گزارش نوشتم و در روزنامه های داخل ایران چاپ شد. توقع داشتم از من تشکر کنند ولی دوستان بعدا گفتند آن چرت و
. تو رویاهام د ید م کانال زد ه ام و یه سری آد م منفور که ازشون بد م میاد رو هم اد کرد م و یه ریز د ارم بد و بیراه میگم و لذت می برم: ممد گلاب تو اون قیافه ات، کلا باهات حال نمی کنم. / آرش سگ تو روحت که همیشه بعد از امتحان می گفتی من می افتم، آخرش از همه بیشتر می گرفتی! منافق! / آقای جعفری با موهای قرمز! آنشرلی گرامی! هویج محترم! اون صد تومن ما رو بیار بد ه [...] (سرد ار ایرانی هخامنشی)/ بابک جان د
. . . با اینکه تو از من دل بریدی زود رفتی و اشکامو ندیدی دلتنگم قطعه بعدی بود که بهنام صفوی همچنان با انرژی و علاقه آن را اجرا کرد. این قطعه نیز از جمله قطعاتی بود که با همخوانی حاضران همراه بود. با اجرای این قطعه و دست و جیغ حاضران، صندلی های سالن تکان می خورد. و بعد از آن مجدد به سمت پیانو می رود و این یک بیت بخدا بی تو اینجا دیوونه می شم/ دیگه برگرد بیا بمون پیشم را
: اینکه نمی شود، هرکسی هر کاری بخواهد بکند تو خودت را کنار بکشی، خدا خودش بهتر می داند، برو به مسجد. * البته یک مرتبه گفتید که به خاطر درس راضی نشدید او به جبهه برود، آیا بعد ها مخالفتی با جبهه رفتنش نکردید؟ چرا داشتم، بعد از شهادت پسرعمویش سید حسن خیلی ها به من گفتند نگذارید او برود، خیلی ها نیز به او اصرار کردند که نرود، چون شیمیایی شده بود، بعد از مدت طولانی که به مرخصی آمد، می خواست
. نماز مغرب را باید در مشعرالحرام بخوانیم. پیرزن تکانی به خود داد و خانم معینه دستش را گرفت و به اتوبوسی هدایت کرد که مدتی بود همه منتظر آمدنش بودند. یکی که طاقتش تنگ شده بود، داد زد: - اجکه جان، بجنب ما رو کاشتی در این بیابان همه رفتند و ما به خاطر تو مانده ایم... معینه خانم، از پشت عینک خود به اون مرد که ته اتوبوس نشسته بود و غرولند می کرد؛ نگاهی مدیرانه انداخت و
علیه السلام میفرماید گناه تهمت زدن و دروغ بستن به دیگران از کوهی عظیم سنگین تر است. او در ادامه حرف های خود آورده است:اگر تا امروز سکوت کردم و هنوزم قصد ندارم خیلی حرفها را بزنم فقط به حرمت اینه که رفاقت من و هادی خیلی بیشتر از این چرت و پرت هایی که بهم میگید ارزش داشت.من نذاشتم تو تشیع جنازه هادی کسی سر او تبلیغات بکنه. همه توانم را با کمک بچه های کانون هواداران به کار بستم تا بهترین
من مه سیماست. بابام این اسم رو برام انتخاب کرده. اون می گفت صورتم مثل ماه قشنگه، مثل فرشته ها، شبیه شاپرک ها. من مه سیما هستم اما همه منو به نام پدرم سیدحمیدرضا حسینی می شناسن، می گن شهید شده، می گن تو حج بوده که شهید شده، اما می دونم که پدرم زنده است و یه جایی تو عربستانه، خیلی وقته که پدر عزیزم رو ندیدم. بابا حمیدرضا کجایی؟ مگه قول ندادی زود برگردی؟ مگه قول ندادی واسم اون