محمدرضا برادر بزرگتر است، چند سال پیش که خشکسالی ها دستش را از زمین های کشاورزی پدری کوتاه کرده بود و نمی توانست خرج خانواده پنج نفری خود را بدهد راهی مرکز استان می شود تا شاید بتواند برای خود کاری دست و پا کند. با گذر از خیابان های شهر چشمش به کارگاهی می افتد که نامی آشنا بر تابلوی آن نقش بسته بود، وارد می شود صاحب کارگاه پسر عمویش است؛ وقتی قصه بیکاری محمدرضا را می شنود به او پیشنهاد می دهد که همانجا مشغول کار شود. ... ... ادامه خبر