رفتن به جبهه، رضایت نامه می خواهم. گفتم کجا می خواهی بروی؟ از دست تو کاری بر نمی آید. گفت مادر بگو بمیر، می میرم، ولی نگو نرو. باید بروم. هیچ کاری که نتوانم بکنم، آب که می توانم به رزمنده ها برسانم. مادر این شهید اظهار کرد: علی وقتی به دیدنم می آمد و چیزی برایم می آورد برای اینکه خجالت نکشم، وسایل را پشت در خانه می گذاشت و خودش می آمد داخل، بعد از سلام علیک می گفت مادر جان، ببین کفش های مرا
بودم... گورستان جمعی، سنگر، زنی جوان... هنوز چند کلمه از آغاز صحبت هایش نگذشته بود که از شهید غلامحسین گذری یاد می کند، عطر یاد شهید که در کلامش می پیچد، سخنش گرم می شود، او که جانباز 40 درصد و متولد سال 43 است از روزهای جبهه و جنگ می گوید: از سال 60 وارد بسیج شدم در شهرک ما مسجد صاحب الزمان بود با حدود 15 نفر از بچه های محله عازم مناطق جنگی شدیم، پیشنماز مسجد به نام غلامحسین گذری هم با
. در حالی که این انتخاب من است و باید به آن احترام بگذارند.در ادامه این گفتگو با عباس کمالی دولت آبادی جانباز دوران دفاع مقدس هم گپ و گفتی داشتیم هر چند تلخ بود ولی گشتیم تا شیرین هایش را منتشر کنیم. عباس آقای داستان ما 60 ساله است و در دوران جوانی به شغل کارگری معدن مشغول بود. می گوید: وقتی 28 ساله بودم جنگ آغاز شد و من از طریق نهاد نخست وزیری برای حضور در جبهه ها گزینش شده و با قطار عازم اندیمشک