سایر منابع:
سایر خبرها
این درد از سرطان هم دردناک تر است!
کشاورزیشان را فروختند و خرج خواهرم کردند. اما باور کنید سر هر ماه عزا می گیریم که ای وای این بار چه کنیم؟ زندگی مان جهنم شده، جهنم. اما مگر می شود زن 33 ساله را رها کنیم؟ گفتند شش ماه هم نمی ماند، ولی این داروها را خورد و جواب داد، حالا می گویند اگر این داروها را ادامه بدهد، شاید سه چهار سال بماند. می توانیم رهایش کنیم؟ بچه 10 ساله اش چه می شود؟ پدر و مادرم چه کنند؟ کاندیدای بعدی سرطان کیست
چهره به چهره با دو رزمنده | نشانی از برادر در تابوتی که می درخشید
خنثی کنند. مهدی و محمدرضا بعد از 28 سال همدیگر را در یک گعده بچه های مدرسه معرفت در دماوند می بینند. فرمانده، هم مدرسه ای و رزمنده اش را خوب می شناسد و آشنایی می دهد اما محمدرضا بهت زده او را فقط نگاه می کند و اشکی از گوشه چشمانش سرازیر می شود و همه آن روزی که هر دو کنار هم در شلمچه بودند و بعد از آن دیگر خبری نداشتند را مرور می کنند. مهدی تهرانی پس از جنگ به کلاس های دانشکده
چهره ها در شبکه های اجتماعی (185)
شده" که اگر کسی نشناسدش فکر میکند که بچه نافِ بارسلون است و از بچگی در کوچه های خاکیِ کاتالونیا، تورتیلا میفروخته است! یک بار سفر به بارسلون که این حرف ها را ندارد مهدی جان! جشن تولد 52 سالگی امیر قلعه نویی، پر افتخار ترین مربی تاریخ لیگ ایران. جشنی با حضور فراز کمالوند، ضیاءالدین درّی و امیر علی دانایی! حضور اقبال واحدی در جشن میتوانست پازل نامانوس میهمانانِ جشن تولد ژنرال را تکمیل کند
کاندیدای بعدی سرطان کیست؟
کشاورزی شان را فروختند و خرج خواهرم کردند. اما باور کنید سر هر ماه عزا می گیریم که ای وای این بار چه بکنیم؟ زندگی مان جهنم شده، جهنم. اما مگه می شود زن 33 ساله را رها کنیم؟ گفتند شش ماه هم نمی ماند، ولی این داروها را خورد و جواب داد حالا می گویند اگر این داروها را ادامه بدهد، شاید سه چهار سال بماند. می توانیم رهایش کنیم؟ بچه 10 ساله اش چه می شود؟ پدر و مادرم چه کنند؟ کاندیدای بعدی سرطان
فرهنگ در رسانه
و گاه این منِ تاریخی در یک سربزنگاه های وجودی، روحی و روانی ما رفتارهایی را باعث می شود که شاید بعد از انجام آنها بسیار تعجب کنیم. ما ایرانی ها معمولا موجودات بی قراری هستیم و دل آشوبه داریم و برای مثال اگر چهار اتفاق خوب برایمان بیفتد مدام نگران این هستیم که نکند بعد از اینها یک اتفاق بد برایمان بیفتد. فکر می کنید اینها از کجا می آید؟ اگر به طور دقیق در این زمینه جست وجو کنیم متوجه می شویم که همه
اولین سرمشقی که از استاد میرخانی گرفتم
شود . این اولین سرمشقی بود که در تاریخ معاصر ایران به خط شکسته نوشته شد، و در حقیقت استاد میرخانی با نوشتن این سطر، می خواست این پیام را به من بدهد که این مسیر، خون جگرهای بسیار دارد. همان یک سرمشق را از استاد میرخانی گرفتم و بعد هم دنبال فتوکپی تازه ای بودم تا از روی آن مشق بنویسم. * از چه زمانی به صورت جدی خط شکسته را آموزش دادید؟ خط شکسته بعد از سید
ماجرای ارادت شهید ادواردو آنیلی به فرمانده مشهور آذری زبان ایران
کنند. می گفت ایران را خیلی دوست دارم و می خواهم به ایران بیایم آن شب حرفی از دیدارش با امام نزد بعد از شهادت باخبر شدم به دیدار امام رفته و امام پیشانی او را بوسیده است. ادواردو خیلی امام را دوست داشت و او را حقیقتا از زاویه ولایت می دیدد آن نگاه عارفانه ای که رزمنده ها از امام داشتند را او به نوعی دیگر داشت حتی گفته بود تعجب می کنم چطور بعضی به اشارات امام توجه نکردند. ادواردو خودش را آماده شهادت
رزمنده ای که همیشه خود را بدهکار انقلاب می دانست
. پدر دوشنبه همان هفته که شهید شدند با حضرت آقا دیدار داشتند. پس از آن دیدار عازم سوریه شدند و پنجشنبه به شهادت رسیدند. مادرم آن شب به حضرت آقا گفتند که شهید همدانی دوشنبه در محضر شما بودند و امروز هم که شما بازدید ایشان را پس دادید ما از شما خیلی ممنون هستیم. پدر در وصیت نامه خود خطاب به مادرم (در واقع خطاب به همه افراد) گفته اند که شما به نظام بدهکار هستید نه طلبکار. او در آغاز وصیت نامه
گفت وگوی آریان گل صورت، دبیر نقد"کافه سینما" در رادیو درباره "جامه دران" و مسئله اقتباس در سینمای ایران/ ...
زمان ساخت این فیلم توضیح داد و گفت: جامه دران سال 90 با آقای کوثری پروانه ساخت گرفت، یکبار کستینگ را انجام دادیم و با مرکز گسترش سینمای تجربی صحبت کردیم، آن موقع باید به عنوان فیلم اول به ما کمک می کردند و با اینکه درخواست مشارکت کردیم متاسفانه درگیر پروژه ای به نام لاله بودند که همه پرونده اش را می دانند. به هرحال به ما پاسخ مثبت ندادند، همان زمان بنیاد فارابی می خواست این پروژه را کار کند و از
4آذر،صعود اندیمشک به قله مقاومت
اوضاع و احوال فراتر از یک موشک انداختن توسط دشمن هست! تا اینکه مدیر، مدرسه را تعطیل کرد . مدرسه شهید مطهری آن زمان که الان دبیرستان حضرت معصومه (س) است دقیقاً جنب بهشت زهرا بود آن موقع کانال هایی داشت که الان پوشیده شده اند بعضی از بچه ها داخل این کانال ها رفته بودند . من با دوتا از دوستاهایم با دوچرخه بودیم یکی از این دوستان مان پاهایش مشکل داشت و درست نمی توانست راه برود و دوچرخه
پروژه لاله مانع کمک فارابی به جامه دران شد
درباره دلایل طولانی شدن زمان ساخت این فیلم توضیح داد و گفت: جامه دران سال 90 با آقای کوثری پروانه ساخت گرفت، یکبار کستینگ را انجام دادیم و با مرکز گسترش سینمای تجربی صحبت کردیم، آن موقع باید به عنوان فیلم اول به ما کمک می کردند و با اینکه درخواست مشارکت کردیم متاسفانه درگیر پروژه ای به نام لاله بودند که همه پرونده اش را می دانند. به هرحال به ما پاسخ مثبت ندادند، همان زمان بنیاد فارابی می خواست این
درفتنه 88 می گفت نگران قلب آقا هستم
را به سمت خودش جذب می کرد. این جاذبه کمبود را پر می کرد. آنقدر با بچه ها بازی می کرد که بچه ها با آن همه انرژی و تحرک شان خسته می شدند. حاج حسین سختگیری های پدرانه هم داشتند؟ حاج آقا روی بچه ها کنترل داشت و در جای خودش سختگیری های پدرانه را هم اعمال می کرد. در انتخاب شغل و انتخاب همسر میدان را برای ما باز می گذاشت، راهنمایی های لازم را انجام می داد و در نهایت انتخاب بر عهده
شهیدهمدانی در فتنه 88 می گفت نگران قلب آقا هستم
همه صحنه های زندگی مان به خوبی حس می شد. مادر با احساسات مادرانه و همان صلابت مردانه ای که در وجودشان است در سخت ترین شرایط همه چیز را برای مان مهیا می کرد و اجازه نمی داد دشواری بکشیم. از تربیت بچه ها گرفته، تا درس و تأمین امکانات اولیه زندگی در آن شرایط سخت جنگ و ازدواج و... به حق گفته اند که همیشه پشت یک مرد موفق یک زن خوب است. همان فرموده امام خمینی (ره ) که: از دامن زن، مرد به معراج می رود
شهید همدانی در فتنه 88 می گفت نگران قلب آقا هستم
خوبی حس می شد. مادر با احساسات مادرانه و همان صلابت مردانه ای که در وجودشان است در سخت ترین شرایط همه چیز را برای مان مهیا می کرد و اجازه نمی داد دشواری بکشیم. از تربیت بچه ها گرفته، تا درس و تأمین امکانات اولیه زندگی در آن شرایط سخت جنگ و ازدواج و... به حق گفته اند که همیشه پشت یک مرد موفق یک زن خوب است. همان فرموده امام خمینی (ره ) که: از دامن زن، مرد به معراج می رود. سردار در جریان
حضور 6 مرد از یک خانه در جبهه
به گزارش تابناک مازندران، پای صحبت های رزمندگان و خانواده های شهدا که می نشینی، خاطرات تلخ و شیرینی را بیان می کنند که می توان از این خاطرات منشوری از سیره شهدا به نسل جدید و آینده ارائه کرد، آنها که چه از کودکی و چه در دوران رزمندگی با شهید مأنوس بودند، می توانند بهترین راوی در معرفی شهیدشان باشند. این رسانه به عنوان یکی از رسانه های ارزشی و متعهد به آرمان های انقلاب اسلامی در سلسله
قدرشناسی زاده عشق است نه وظیفه!
بودند اما نسرین نخستین دختر بود که بعد از بیماری پدر به خانه بخت می رفت. همزمان با کارهای ازدواج نسرین، من فرزند آخرم یعنی نجمه را باردار بودم. از همان زمان کم کم بیماری شروع شده بود؛ وقتی نسرین ازدواج می کرد، 3 ماه بود بچه ام را به دنیا آورده بودم. در این سال ها بیماری چقدر پیشرفت کرده است؟ از وقتی خانه قبلی مان را فروختیم و به خانه جدید آمدیم انگار بدتر شد. اینجا برایش
کدام سبک زندگی؟
آخر سال است رمانی از نسیم مرعشی است در نشر چشمه. رمان در دو فصل با عنوان های تابستان و پاییز نوشته شده که هرکدام سه تکه دارند و هر تکه توسط یک زن روایت می شود: لیلا که همسرش میثاق او را رها کرده و برای ادامه ی تحصیل و زندگی به کانادا مهاجرت کرده؛ شبانه که در ارتباطی نامطمئن با ارسلان به سر می برد و در ازدواجِ با او مردّد است؛ و روجا که در صدد تکمیل مدارک و گرفتن پذیرش دانشگاه و ویزای فرانسه است و
جزییات جدید از زندگی خصوصی و شب قتل تختی
* شهلا توکلی از شما مقداری بزرگ تر بودند. بله 7 سال بزرگتر بود. *با توجه به همین تفاوت سنی می خواهیم بدانیم شهلا توکلی خواهر بودن خود را به معنای واقعی برای شما ترجمه کرد؟ صد درصد، خیلی زیاد. اینکه مفهوم این خواهر و جایگاهش چه تفاوتی با خواهرهای دیگر داشت خیلی زیاد بود. اولین تصاویری که از او در ذهن دارم مربوط به پنج سالگی ام است. یک دختر بشاش و شاداب. زمانی که ایشان هفده-هجده ساله بود و من هم بزرگتر شدم، پشتیبانی و رسیدگی اش به من خیلی زیاد بود. برخلاف خیلی از خانواده های آن زمان که خیلی جر و بحث درآنها زیاد بود، من شاهد هیچ جر و بحث آنچنانی در خانواده نبودم. نه از سوی پدر و نه کل خانواده. شهلا بی ریا در خانه به مادرم کمک می کرد. زمانی که به کلاس هفتم رفتم و وارد دبیرستان شدم شهلا با من همراه بود و می رفتیم با هم کتاب می خریدیم. دفترها ...
داستان دنباله دار /ماهنامه راز شقایق
: امسال چند سالت میشه؟ منصور با تعجب گفت: 33سال ! کربلایی از جایش برخواست وبه سمت زیر زمین حرکت کرد و با خود زیر لب گفت: شد 33 سال پس کی این انتظار لعنتی تموم میشه؟ منصور هاج واج به رفتار پیرمرد نگاه می کرد و طاقت نیاورده و قبل از اینکه او وارد زیر زمین شود گفت:دایی چرا هر سال قبل محرم سن منو می پرسی؟ کربلایی بدون اینکه پاسخی بدهد وارد زیر زمین شد و با صدای بلند گفت: منصور به
همزمان با انتشار آلبوم جدیدش، وارد زندگی گذشته و امروز ادل شوید و از جزئیات ترانه های آلبوم بخوانید/ ...
! خیلی باحال می شه. خدایا، اون خودش دنیایی داره. خیلی دوستش دارم." ادل از چهارده سالگی به همراه مادرش، پنی، در طبقه بالای آپارتمانی زندگی کرد. پدر ادل از وقتی که او کودکی خردسال بود از آن ها جدا شده بود. پدر ادل آخرین موضوعی است که او علاقه دارد درباره اش حرف بزند و ادل هیچ اهمیتی به غیبت پدرش در زندگی خود نمی دهد. ادل در کنار یک آپارتمان آجری سه طبقه در کنار پمپ بنزین تگزاکو می ایستد و
ماجرای گفتگوی آخر سردار همدانی با آقا
کردیم. سال بعد گفت باز بروید سراغ مریوانی ها چرا که مغفول مانده اند. همچنین ما هر سال یادواره شهید شهبازی را در سالن دعای ندبه بهشت زهرا(س) برگزار می کردیم. یک سال همان برنامه ها را در همدان برگزار کردیم و یاد شهید محمود شهبازی و بچه هایی که از همدان به تیپ 27 آمده بودند را گرامی داشتیم. سردار همدانی نگاهش همه جانبه بود و جزئی نبود. دنبال کار تاثیرگذار بود و حقیقتا چند کاری هم که انجام داد
جوجه اردک زشت
جور که مایلی. بعد هم خداحافظی کرد و رفت. بالاخره آن تخم هم شکست و جوجه ای از آن بیرون آمد. او پسر بود و خیلی هم از جوجه اردک های دیگر بزرگ تر بود، در ضمن خیلی هم زشت و بدترکیب بود. اردک مادر می خواست که امتحان کند ببیند او بچه ی خودش است یا این که یک جوجه بوقلمون است. یک روز صبر کرد تا کمی جان بگیرد. بعد او را با جوجه اردک های دیگرش در آب فرستاد. همه ی آنها توانستند در آب شنا کنند و آن
کفش قرمزی
رفت و به او گفت: اگه این بچه را به من بدهید حاضرم او را بزرگ کنم قول می دهم که رفتار خوبی با او داشته باشم. پس پیرزن کارن را به خانه اش برد به خدمتکارهایش گفت که لباس ها و کفش های کهنه اش را درآورند و بریزند توی بخاری تا بسوزند. کارن بسیار تعجب کرد چون فکر می کرد که آن پیرزن به خاطر کفش های قرمزش از او خوشش آمده. بعد از آن به دخترک خواندن و نوشتن یاد دادند. دخترک خیلی زیبا بود و همه از
چهره ها در شبکه های اجتماعی
بامزه از نگاه خانم یگانه در مقابل تابلو فرشِ خودش و پدرش. آرمین زارعی در مراسم سالگرد مرتضی پاشایی شرکت کرد و خود را به قطعه هنرمندان بهشت زهرا رساند. رامتین خداپناهی بازیگر کهنه کار سینما و تلویزیون با چیدن عکس هایی مربوط به هنرنمایی هایش در سال های دور و نزدیک به دور عکسی از خودش در حال حاضر، به صورت غیر مستقیم به همه ما گوشزد کرد که هیچگاه از گذر عمر و زمان غافل نشویم.
کودک مرده
، شوهرش، یعنی پدر بچه گفت: دیدم که خوابت برده گفتم بچه را بگذارم توی تابوت. مادر که خیلی دلخور شده بود گفت: وقتی خدایی که فکر می کردم این قدر بزرگ است با من این کار رو کرد از تو دیگر چه توقعی می شود داشت؟! آن شب شوهرش با هزار زحمت توانست که راضی اش کند تا فردا بچه را به خاک بسپارند. بچه را خاک کردند و همه سر خاکش نشستند و گریه کردند. مادر از غصه توی خودش فرورفته بود و به هیچ چیز جز بچه ی
آوارگی مجنون های امام در دشت خون/ داغ لاله ها و شکیبایی مادر رضیعی ها
قول گرفتم تا آمدن من صبر کند و به جبهه نرود، پس از راضی کردن او به ماندن، به جبهه رفتم و کمتر از یک هفته مجروح بودم، چون نیاز به مراقبت داشتم مرا در بیمارستان امام (ره) بهشهر بستری کردند. همین که مرا روی تخت بیمارستان گذاشتند، از منزل زنگ زدند که حجت الله به همراه گروه اعزامی سپاه بهشهر به جبهه رفت و من دیگر او را ندیدم. چند روز قبل از شهادتش مادرش خواب دید که چند خانم
محمدسعید مهدوی کنی: بازجویان ساواک برای فرار از ایران پیش حاج آقا استخاره کردند
، برای اینکه خودش را نجات دهد. از جمله سخت ترین دوران آن سال ها، مربوط به همین دوره ای است که حاج آقا را از تبعید گرفتند و به زندان کمیته مشترک آوردند. وقتی حاج آقا را گرفتند، والده من از تهران همان روز حرکت کرده بود و وقتی به آنجا رسیده بود، دیده بود که در اتاق ایشان همه چیز به هم ریخته است و به ایشان گفته بودند که حاج آقا را گرفتند و بردند. در همان زمان بود که نزدیک چند صد صفحه دست