سایر منابع:
سایر خبرها
نگاه علامه طباطبائی به انقلاب در گفتگو با آیت الله دوست محمدی
به گزارش مشرق، 24 آبان 1360 بود که علامه طباطبائی دیده از جهان فرو بست. در طول این 34 سال، درباره ی وجوه مختلف علمی و عملی ایشان بسیار گفته و نوشته شده اما بُعد سیاسی علامه طباطبائی و خصوصا نگاه ایشان به انقلاب، جزو اموری است که کمتر پرده از چهره ی درخشان آن کنار زده شده است. اهمیت و لزوم این رخ نمایی وقتی افزون می شود که می بینیم برخی ها بی باکانه سخنان بی منبع و سندی را در ضدیت با انقلاب به
این درد از سرطان هم دردناک تر است!
کشاورزیشان را فروختند و خرج خواهرم کردند. اما باور کنید سر هر ماه عزا می گیریم که ای وای این بار چه کنیم؟ زندگی مان جهنم شده، جهنم. اما مگر می شود زن 33 ساله را رها کنیم؟ گفتند شش ماه هم نمی ماند، ولی این داروها را خورد و جواب داد، حالا می گویند اگر این داروها را ادامه بدهد، شاید سه چهار سال بماند. می توانیم رهایش کنیم؟ بچه 10 ساله اش چه می شود؟ پدر و مادرم چه کنند؟ کاندیدای بعدی سرطان کیست
چهره به چهره با دو رزمنده | نشانی از برادر در تابوتی که می درخشید
خنثی کنند. مهدی و محمدرضا بعد از 28 سال همدیگر را در یک گعده بچه های مدرسه معرفت در دماوند می بینند. فرمانده، هم مدرسه ای و رزمنده اش را خوب می شناسد و آشنایی می دهد اما محمدرضا بهت زده او را فقط نگاه می کند و اشکی از گوشه چشمانش سرازیر می شود و همه آن روزی که هر دو کنار هم در شلمچه بودند و بعد از آن دیگر خبری نداشتند را مرور می کنند. مهدی تهرانی پس از جنگ به کلاس های دانشکده
چهره ها در شبکه های اجتماعی (185)
شده" که اگر کسی نشناسدش فکر میکند که بچه نافِ بارسلون است و از بچگی در کوچه های خاکیِ کاتالونیا، تورتیلا میفروخته است! یک بار سفر به بارسلون که این حرف ها را ندارد مهدی جان! جشن تولد 52 سالگی امیر قلعه نویی، پر افتخار ترین مربی تاریخ لیگ ایران. جشنی با حضور فراز کمالوند، ضیاءالدین درّی و امیر علی دانایی! حضور اقبال واحدی در جشن میتوانست پازل نامانوس میهمانانِ جشن تولد ژنرال را تکمیل کند
کاندیدای بعدی سرطان کیست؟
کشاورزی شان را فروختند و خرج خواهرم کردند. اما باور کنید سر هر ماه عزا می گیریم که ای وای این بار چه بکنیم؟ زندگی مان جهنم شده، جهنم. اما مگه می شود زن 33 ساله را رها کنیم؟ گفتند شش ماه هم نمی ماند، ولی این داروها را خورد و جواب داد حالا می گویند اگر این داروها را ادامه بدهد، شاید سه چهار سال بماند. می توانیم رهایش کنیم؟ بچه 10 ساله اش چه می شود؟ پدر و مادرم چه کنند؟ کاندیدای بعدی سرطان
فرهنگ در رسانه
است از زاویه دیگری مجددا برنامه را نگاه کند. باید برنامه را از قالب مسائل مختلف بررسی و فیلتر کند. متاسفانه این موضوع از نگاه من به عنوان تهیه کننده دور ماند و من تا همیشه از مردم کشورم عذرخواهی می کنم. آقایی در ادامه با بیان اینکه دوست دارد مردم بدانند که او متوجه اشتباه خودش شده، بر عذرخواهیش از همه مردم کشور تاکید کرد و گفت: روی واژه مردم کشورم تاکید می کنم چون فکر می کنم اگر اشتباهی رخ داده، این
اولین سرمشقی که از استاد میرخانی گرفتم
شناسی خوشنویسی ایرانی بوده که گاه با کارگاه های عملی سعی بر جذابیت انها برای بینندگان همواره بوده است. یکی از موفقیت های بزرگ و بین المللی من در سال 2000 در آمریکا و دانشگاه جورج واشنگتن بود که جناب پرفسور نصر محقق عالیقدر و پژوهشگر برجسته ایران افتتاحیه کننده این مراسم بودند و چون از طریق رسانه ها و مطبوعات خبر رسانی شده بود جمعیت کثیری از شهر واشنگتن و از سایر شهرهای دور و نزدیک حضور
ماجرای ارادت شهید ادواردو آنیلی به فرمانده مشهور آذری زبان ایران
این عمار پدر من را درآورده زمانی که کمونیست بود عکسهای رهبران کمونیست را به در و دیوار می زد وقتی مائویست شد عکسهای رهبران انها، بعد هم مسلمان شد و حالا هم که شیعه شده عکسهای دیگر. به عمار گفتم بعد از این چیز دیگری هم هست؟ گفت نه به خدا این آخری اش است چون بعد از تشیع چیزی دیگری نیست. عمار رو به بچه های دانشجو کرد و گفت ایشان رو پیش آن بنده خدا برده اید. گفتند نه من نمی دانستم منظورش چیست
رزمنده ای که همیشه خود را بدهکار انقلاب می دانست
بودیم. به این خاطر که فرمانده بودند و در عملیات های مختلف مقدمات عملیات را هماهنگ می کردند همیشه در جبهه بودند. فقط زمانی به مرخصی می آمد که مجروح می شد و مجبور می شد که برگردد و ما تنها در آن زمان اورا می دیدیم. شبی که رهبر معظم انقلاب می خواستند به منزل ما تشریف بیاورند، با ما تماس گرفتند و خبر دادند که حضرت آقا قرار است شرفیاب شوند. مشی حضرت آقا این طور است که به خانواده شهدا سرکشی می کنند
گفت وگوی آریان گل صورت، دبیر نقد"کافه سینما" در رادیو درباره "جامه دران" و مسئله اقتباس در سینمای ایران/ ...
بودن شیرین برایم خیلی ملموس است چون از بچگی از خانواده جدا شده و با خانواده مادرش مشکل داشته است و سردی گوهر هم چون بچه کسی دیگر را بزرگ کرده برایم ملموس است ولی این را نقص می دانم که یک کاراکتر مرد هست که موقعیتش خیلی خوب است اما از یک طرف یک زنی دارد که هم طبقه خودش است و جایگاه عاشق و معشوق دارند اما بچه دار نمی شوند و حالا شاید الان این کمرنگ تر باشد اما وقتی به حساسیت های آن دوره برمی گردیم
4آذر،صعود اندیمشک به قله مقاومت
اوضاع و احوال فراتر از یک موشک انداختن توسط دشمن هست! تا اینکه مدیر، مدرسه را تعطیل کرد . مدرسه شهید مطهری آن زمان که الان دبیرستان حضرت معصومه (س) است دقیقاً جنب بهشت زهرا بود آن موقع کانال هایی داشت که الان پوشیده شده اند بعضی از بچه ها داخل این کانال ها رفته بودند . من با دوتا از دوستاهایم با دوچرخه بودیم یکی از این دوستان مان پاهایش مشکل داشت و درست نمی توانست راه برود و دوچرخه
پروژه لاله مانع کمک فارابی به جامه دران شد
که تماشاگر با او همذات پنداری می کند و من این برداشت را ندارم، سرد بودن شیرین برایم خیلی ملموس است چون از بچگی از خانواده جدا شده و با خانواده مادرش مشکل داشته است و سردی گوهر هم چون بچه کسی دیگر را بزرگ کرده برایم ملموس است ولی این را نقص می دانم که یک کاراکتر مرد هست که موقعیتش خیلی خوب است اما از یک طرف یک زنی دارد که هم طبقه خودش است و جایگاه عاشق و معشوق دارند اما بچه دار نمی شوند و حالا
درفتنه 88 می گفت نگران قلب آقا هستم
/> خانم نوروزی چطور شد که سرنوشت شما به شهید همدانی گره خورد؟ من و حاج آقا با هم نسبت فامیلی داشتیم. ایشان پسرعمه من بودند. بنابراین آشنایی قبلی وجود داشت و سال 1356با هم ازدواج کردیم. آن زمان من 18سال داشتم. مادرم علاقه شدیدی به حاج آقا داشت و می گفت حسین بچه نمازخوان و مؤمنی است. در آن زمان که خبری از انقلاب نبود، نماز و روزه حسین ترک نمی شد. مادرم هم به این چیزها خیلی اعتقاد داشت.
شهیدهمدانی در فتنه 88 می گفت نگران قلب آقا هستم
گره خورد؟ من و حاج آقا با هم نسبت فامیلی داشتیم. ایشان پسرعمه من بودند. بنابراین آشنایی قبلی وجود داشت و سال 1356با هم ازدواج کردیم. آن زمان من 18سال داشتم. مادرم علاقه شدیدی به حاج آقا داشت و می گفت حسین بچه نمازخوان و مؤمنی است. در آن زمان که خبری از انقلاب نبود، نماز و روزه حسین ترک نمی شد. مادرم هم به این چیزها خیلی اعتقاد داشت. حاج حسین از چه زمانی وارد سپاه شد؟ گویا شما
شهید همدانی در فتنه 88 می گفت نگران قلب آقا هستم
/> من و حاج آقا با هم نسبت فامیلی داشتیم. ایشان پسرعمه من بودند. بنابراین آشنایی قبلی وجود داشت و سال 1356با هم ازدواج کردیم. آن زمان من 18سال داشتم. مادرم علاقه شدیدی به حاج آقا داشت و می گفت حسین بچه نمازخوان و مؤمنی است. در آن زمان که خبری از انقلاب نبود، نماز و روزه حسین ترک نمی شد. مادرم هم به این چیزها خیلی اعتقاد داشت. حاج حسین از چه زمانی وارد سپاه شد؟ گویا شما هم حاجی را در این
حضور 6 مرد از یک خانه در جبهه
به گزارش تابناک مازندران، پای صحبت های رزمندگان و خانواده های شهدا که می نشینی، خاطرات تلخ و شیرینی را بیان می کنند که می توان از این خاطرات منشوری از سیره شهدا به نسل جدید و آینده ارائه کرد، آنها که چه از کودکی و چه در دوران رزمندگی با شهید مأنوس بودند، می توانند بهترین راوی در معرفی شهیدشان باشند. این رسانه به عنوان یکی از رسانه های ارزشی و متعهد به آرمان های انقلاب اسلامی در سلسله
قدرشناسی زاده عشق است نه وظیفه!
بودند اما نسرین نخستین دختر بود که بعد از بیماری پدر به خانه بخت می رفت. همزمان با کارهای ازدواج نسرین، من فرزند آخرم یعنی نجمه را باردار بودم. از همان زمان کم کم بیماری شروع شده بود؛ وقتی نسرین ازدواج می کرد، 3 ماه بود بچه ام را به دنیا آورده بودم. در این سال ها بیماری چقدر پیشرفت کرده است؟ از وقتی خانه قبلی مان را فروختیم و به خانه جدید آمدیم انگار بدتر شد. اینجا برایش
کدام سبک زندگی؟
امامزاده است؛ و او کلا سر قبر نمی رود؛ این بار هم تا می رسد برمیگردد. و: امامزاده به قدری کوچک است که حتا نمی شود توش نماز خواند. هوای مه آلود کلاغ ها را به قار قار انداخته. مرده های زیادی پشت ساختمان امام زاده خوابیده اند.... (140). این سمت امامزاده می نشینم روی قبری که بچه دوسه ساله ای را تویش گذاشته اند و رفته اند...آدم هایی امده اند و از نداری آلونک هایی ساخته اند ....با این خیال که شاید بشود از
جزییات جدید از زندگی خصوصی و شب قتل تختی
* شهلا توکلی از شما مقداری بزرگ تر بودند. بله 7 سال بزرگتر بود. *با توجه به همین تفاوت سنی می خواهیم بدانیم شهلا توکلی خواهر بودن خود را به معنای واقعی برای شما ترجمه کرد؟ صد درصد، خیلی زیاد. اینکه مفهوم این خواهر و جایگاهش چه تفاوتی با خواهرهای دیگر داشت خیلی زیاد بود. اولین تصاویری که از او در ذهن دارم مربوط به پنج سالگی ام است. یک دختر بشاش و شاداب. زمانی که ایشان هفده-هجده ساله بود و من هم بزرگتر شدم، پشتیبانی و رسیدگی اش به من خیلی زیاد بود. برخلاف خیلی از خانواده های آن زمان که خیلی جر و بحث درآنها زیاد بود، من شاهد هیچ جر و بحث آنچنانی در خانواده نبودم. نه از سوی پدر و نه کل خانواده. شهلا بی ریا در خانه به مادرم کمک می کرد. زمانی که به کلاس هفتم رفتم و وارد دبیرستان شدم شهلا با من همراه بود و می رفتیم با هم کتاب می خریدیم. دفترها ...
داستان دنباله دار /ماهنامه راز شقایق
: امسال چند سالت میشه؟ منصور با تعجب گفت: 33سال ! کربلایی از جایش برخواست وبه سمت زیر زمین حرکت کرد و با خود زیر لب گفت: شد 33 سال پس کی این انتظار لعنتی تموم میشه؟ منصور هاج واج به رفتار پیرمرد نگاه می کرد و طاقت نیاورده و قبل از اینکه او وارد زیر زمین شود گفت:دایی چرا هر سال قبل محرم سن منو می پرسی؟ کربلایی بدون اینکه پاسخی بدهد وارد زیر زمین شد و با صدای بلند گفت: منصور به
همزمان با انتشار آلبوم جدیدش، وارد زندگی گذشته و امروز ادل شوید و از جزئیات ترانه های آلبوم بخوانید/ ...
. شاید به نظر می رسید این مسخره ترین زمان برای بچه دار شدن باشه اما من کم کم از همه چیزهای دور و برم ترسیدم." و آنجلو این ترس ها را از او گرفت: "وقتی اون رو به دنیا آوردم همه چیز خوب شد. و به همه چیز اعتماد کردم چون دنیا به من یک معجزه داده بود. در واقع نمی دونم در صورت نداشتن بچه می تونستم دوباره به دنیای موسیقی برگردم." تاثیر مستقیم این اتفاق در ترانه های آلبوم جدید ادل به سختی قابل
ماجرای گفتگوی آخر سردار همدانی با آقا
ایستاد. او خاطره از رهبر معظم انقلاب دارد مبنی بر این که در جلسه ای حضرت آقا درباره کتاب های همپای صاعقه و ضربت متقابل سه بار فرموده بودند: این ها خیلی خوب است. او می گوید حاج حسین همدانی به ما می گفت: شما چقدر آدم های بی احساسی هستید. ما نظامی ها اگر آقا یک خوب بهمان بدهد کلاهمان را هوا می اندازیم. سال ها دوستی و همراهی فرهنگی گلعلی بابایی با سردار شهید حسین همدانی دلیل خوبی بود تا با
جوجه اردک زشت
. منظورشان همان جوجه اردک زشت بود. یکی از آنها پرید و به گردن آن جوجه اردک بی چاره نوک زد. مادرش ناراحت شد و گفت: چی کار داری به بچه ی من؟! مگه اون به تو آزاری رسونده. اردکه گفت: اون چون این قدر بی ریخته حقش است که کتک بخورد. خانم اردکه گفت: ممکن است از شما زشت تر باشد ولی خیلی مهربون تر از شماست و تازه خیلی قشنگ تر از شما هم شنا می کند. همه چی که به زیبایی نیست! مادر و جوجه ها دوباره در
کفش قرمزی
رفت و به او گفت: اگه این بچه را به من بدهید حاضرم او را بزرگ کنم قول می دهم که رفتار خوبی با او داشته باشم. پس پیرزن کارن را به خانه اش برد به خدمتکارهایش گفت که لباس ها و کفش های کهنه اش را درآورند و بریزند توی بخاری تا بسوزند. کارن بسیار تعجب کرد چون فکر می کرد که آن پیرزن به خاطر کفش های قرمزش از او خوشش آمده. بعد از آن به دخترک خواندن و نوشتن یاد دادند. دخترک خیلی زیبا بود و همه از
چهره ها در شبکه های اجتماعی
بامزه از نگاه خانم یگانه در مقابل تابلو فرشِ خودش و پدرش. آرمین زارعی در مراسم سالگرد مرتضی پاشایی شرکت کرد و خود را به قطعه هنرمندان بهشت زهرا رساند. رامتین خداپناهی بازیگر کهنه کار سینما و تلویزیون با چیدن عکس هایی مربوط به هنرنمایی هایش در سال های دور و نزدیک به دور عکسی از خودش در حال حاضر، به صورت غیر مستقیم به همه ما گوشزد کرد که هیچگاه از گذر عمر و زمان غافل نشویم.
کودک مرده
هنوز مادر، بچه اش را نداده بود که دفن کنند. در آن چند روز هرچه شوهر و دخترهایش با او صحبت می کردند او به حرف های آنها گوش نمی داد. آن بینواها در آن چند روز مجبور بودند همه ی کارهای خانه را خودشان انجام دهند چون او فقط بچه را بغل می کرد و نازش می کرد و به یک جا زل می زد. گاهی هم رو به آسمان می کرد و حرف های کفرآمیز می زد: ای خدا! تو چرا با من این جوری کردی؟ چرا بچه ی نازنینم را از من گرفتی؟ تو که
آوارگی مجنون های امام در دشت خون/ داغ لاله ها و شکیبایی مادر رضیعی ها
به همین دلیل اولین اعزام او از ایلام بود. * پس از 8 ماه او را دیدیم تمام ایران را زیر پا گذاشتیم، هر جا نشانه ای از او می دیدم به سرعت به آن منطقه می رفتم اما هیچ نشانه ای از او پیدا نکردم، بعداً خودش گفت چند بار مرا در جبهه ها دید اما چون فکر می کرد من مخالف حضور او در جبهه ها هستم، جرأت نداشت خودش را به من نشان دهد اما نمی دانست در آن روزها بر من و مادرش چه می گذشت.
محمدسعید مهدوی کنی: بازجویان ساواک برای فرار از ایران پیش حاج آقا استخاره کردند
، برای اینکه خودش را نجات دهد. از جمله سخت ترین دوران آن سال ها، مربوط به همین دوره ای است که حاج آقا را از تبعید گرفتند و به زندان کمیته مشترک آوردند. وقتی حاج آقا را گرفتند، والده من از تهران همان روز حرکت کرده بود و وقتی به آنجا رسیده بود، دیده بود که در اتاق ایشان همه چیز به هم ریخته است و به ایشان گفته بودند که حاج آقا را گرفتند و بردند. در همان زمان بود که نزدیک چند صد صفحه دست