خاطرات بانو دباغ از شب دهشتناک مادر و دختر در زندان کمیته مشترک ضدخرابکاری - آنا
سایر خبرها
واکنش مرضیه دباغ در زندان به شکنجه ساواک
اطلاعات روز# به مناسبت درگذشت مرضیه دباغ از زنان مبارز پیش از انقلاب مروری بر خاطرات وی از شکنجه گاه ساواک داشتیم. ساعت 4 صبح که چون مرغی پرکنده هنوز خود را به در و دیوار سلول می زدم. ... صدای زنجیر در را شنیدم... به طرف سلول خیز برداشتم. وای خدایا این رضوانه است که تکه پاره با بدنی مجروح، خونین، دو مامور او را کشان کشان بر روی زمین می آورند. آن قطعه گوشت که به سوی زمین ها رها شده
حسن روشن و حمید درخشان از خاطرات فوتبالی گفتند/ روشن: من بودم با پاره آجر سر کی روش را می شکستم!
می گوید. حشمت مهاجرانی خیلی حواسش جمع بود. 10 صبح تمرین داشتیم اما او از ساعت 6 در محل تمرین حاضر بود. * اگر فرض را بر این بگیریم که کی روش در سال 2019 و بعد از جام ملت ها کارش با تیم ملی ایران تمام می شود، قطعا همه شما منتقدین با انتخاب جواد نکونام یا هرکسی که دستیار اولش باشد به عنوان سرمربی تیم ملی مخالفت می کنید و می گویید او جوان است. روشن: نه. 2 سال دیگر این حرف را نمی
ماجرای نمازی که مقام معظم رهبری برای مرحوم شایانفر خواندند
مرا فرا گرفت چون آن سفر را برای شفای آن مرد بزرگ می رفتم. الآن هم درست در همان جا و همان روز و لحظات خبر درگذشت شاگرد قدیمی حاج آقا مجتبی، حاج حسن شایانفر را شنیدم. و به هم ریختم. چرا که این سفر را هم برای شفای این دوست، برادر، استاد و همراه این 25 سال اخیر گام می زدم. راستش صبح بعد نماز وقتی اینستا را چک کردم دیدم شخصی زیر یکی از پستهایم درباره حاج حسن جمله تسلیت نوشته. اما
واکنش ها به درگذشت شایان فر
هم ریختم. چرا که این سفر را هم برای شفای این دوست، برادر، استاد و همراه این 25 سال اخیر گام می زدم. راستش صبح بعد نماز وقتی اینستا را چک کردم دیدم شخصی زیر یکی از پستهایم درباره حاج حسن جمله تسلیت نوشته. اما گذاشتم به حساب متلک هایی که در این فضا رایج است و اصلاً به ذهنم هم خطور نمی کرد که این مرد بزرگ فرهنگ و سیاست انقلاب را از دست داده باشیم. یک هفته قبل از آمدن که به عیادتش
اربعین را نباید در اربعین زندانی کرد؛ راهپیمایی اربعین یعنی مرگ بر آمریکا و آمریکاپسندان / فرهنگ ...
، از بی معجری و توهین و جسارت و تشنگی و گرسنگی و تازیانه و شتران بی جهاز و سر بریده و ... همه اینها بعلاوه تحقیر، آن عظمت حضرت آن کرامت اهل البیت (علیهم السلام) در دربار یزید. یکی گفت یزید اجازه بده این دختر زیبا را به عنوان کنیز با خود ببرم!، که حضرت زینب جلوی ام کلثوم ایستاد، گفت: غلط کردی. دست تو به خاندان رسول خدا نمی رسد. مگر از خون ما بخورید. یزید که این برخورد حضرت را دید، به آن مرد گفت
درس مرضیه حدیدچی برای مدیران نجومی بگیر
به همراه دخترش در زندان های ساواک می گفتم و اینکه سخت ترین شکنجه برایش زمانی بود که صدای ضجه و ناله دخترش را زیرشکنجه های وحشیانه ساواکی ها می شنید. از پایبندی اش به حجاب می گفتم و اینکه چون چادر برای حفظ حجاب نداشت، در زمان حرکت به سمت اتاق شکنجه و سلول از پتو استفاده می کرد. اما این همه خاطرات از زندگی سراسر مبارزه او نیست. و البته همه مبارزه او هم به زمان انقلاب و یا بعد از
تسبیح گرانبها
حاجی تمام نشده، قبول کردم. حاجی برای اطمینان باز تکرار کرد که من چهل روز و چهل شب غذا و لباس و منزل می دهم. تو هم باید یک روز هر کاری را بخواهم، بکنی. داوطلب زیاد بود، ولی من زودتر از بقیه دست بالا کرده بودم و حاجی مرا قبول کرد و برد به خانه. تو منزلی که به من دادند، همه جور وسایل راحتی بود. طوری که چهل روزه چاق و سردماغ شدم و روزشماری می کردم که کی این چهل روز تمام می شود و چون خیلی خوش می گذشت، دعا
من، رضا یک پایان نامه فروشم!
من بود کار پرسشگری بود. شغلی که شاید یک آدم دیپلمه هم از پس آن بر بیاید یادم می آید یک بار هم توی پرسشنامه مدرکم را کارشناسی ارشد زدم که باز هم برای پرسشگری پذیرفته شدم، یعنی من اگر دکتری هم بگیرم تهش باید برم پرسشگری کنم! فشار زندگی اجازه نمی دهد به ایده آل هایم فکر کنم همه آدم ها کمابیش در طول زندگی شان برای خودشان ایده آل و خیال می سازند. ایده آل هایی که با وجود کمرنگ بودن هنوز
به مناسبت درگذشت مرضیه دباغ؛ زنی که به جای چندین مرد مبارزه کرد
نامحرم نمی نشینم هر چه می گذشت زمان به نفع شان نبود، بالاخره همان طور که من می خواستم شد. به نزدیکی های توپخانه (میدان امام خمینی) که رسیدیم، عینک دودی کاملاً ماتی به من دادند، گفتم من عینکی نیستم گفتند عجب دیوانه ای است این...! خلاصه عینک را به چشمم زدم و حرف های بی ربطی می زدم، تا خودم را بی خبر نشان دهم و گفتم آقا هر چه زودتر سؤال های مرا بپرسید، باید زود برگردم، بچه هایم هنوز شام نخورده اند، صبح زود باید برای رفتن به مدرسه بلندشان کنم.
اعتراف ناپدری به قتل دختر 18ماهه
فردی که دختر بچه ای 18ماهه را به قتل رسانده بود، در بازجویی های پلیسی به جرمش اعتراف کرد. زن و مردی روز 18 آبان دختر بچه ای 18ماهه را به بیمارستان امام رضا (ع) شهرستان بیرجند بردند و مدعی شدند، بچه هنگام بازی کردن داخل جوی آب افتاده است. به گزارش شرق، با توجه به جراحات وارده بر بدن دختربچه، پزشکان موضوع را به مأموران مستقر در بیمارستان اطلاع دادند و سپس کارآگاهان اداره جنایی پلیس آگاهی
روزهای پر مرارت این سه زن در توالت های عمومی شهر: کسی نمی داند شغل واقعی ما چیست
زمینو تی می کشم، آشغال ها رو برمی دارم. اینجا عمومیه، خیلی شلوغه. همه مغازه دارهای اطراف هم میان اینجا. اکرم با صدای گرفته حرف می زند. می گوید، بوی جوهر نمک خیلی اذیتش می کند اصلاً این روزها احساس سلامت نمی کند، آخه کی دلش می خواهد صبح زود با معده خالی و دهان خشک دستشویی عمومی بشوید؛ اما اکرم هر روز صبح زود با معده خالی مجبور است، بوی جوهر نمک و مایع سفیده کننده را تحمل کند. پولی هم
لوسیانو ادینیو: نیمی از قلبم ایرانی است
اندازه ای یاد بگیرم. بعد به من گفتند که چرا مرا دوست دارند. چرا؟ دلیل اینکه مردم ایران از تو خوش شان می آید چیست؟ - همه از این می گفتند که برزیلی ها را دوست دارند. مردم ایران خیلی به برزیل علاقه دارند و من به این خاطر است که همیشه می گویم ایران وطن دوم من است. این را در برزیل هم گفته ای؟ - بله! من بارها در مصاحبه هایی که در برزیل داشتم در این باره حرف زدم و
بخش های خواندنی کتاب توجیه المسائل کربلا
حضور داشت، از او پرسیدم: چرا چشمانت کور شده است؟ گفت: من در کربلا در روز عاشورا (در میان لشکر عمر سعد) حاضر بودم، ولی نه نیزه ای انداختم و نه شمشیر زدم و نه تیری افکندم. آن روز فراموش نشدنی به پایان رسید و من به خانه ام بازگشتم و شامگاهی پس از خواندن نماز خوابیدم و در عالم خواب، دیدم که مردی به سوی من آمد و گفت: پیامبر خدا تو را خواسته است، زود باش خودت را معرفی کن گفتم: شگفتا من و پیامبر خدا! مرا با
کاری که امام خانم دباغ را از انجامش نهی کردند
نگر بودند که انسان در باورش نمی گنجد. همان طور که پیش تر گفتم، خرید مایحتاج خانه به عهده من بود، هر روز فرصتی از مایحتاج بیت و آن چه که امام لازم داشتند تهیه می کردم و برای خرید می رفتم، برای این منظور مبلغی به عنوان تنخواه گردان- از امام می رفم و مبالغ قبلی را هم تسویه می کردم. یک بار خدمت امام رسیدم و خواستم حساب هزینه را مشخص و تصفیه کنم. وقتی عدد و رقم را برای امام جمع زدم
بلایی سر مربی ام آوردم که از خجالت آب شدم/ هرگز گذشته ام را فراموش نکرده و نمی کنم
کوفته به تهران برگشتیم. * الان این خاطره است یا استندآپ کمدی؟ - (خنده کمال) هر دو...شاید اگر به خندوانه دعوت شوم هم این را تعریف کنم. ما صبح ها باید ساعت 6 به محوطه ای سرسبز می رفتیم تا تمرینات مان را استارت بزنیم. درست جایی که ما جمع می شدیم یک سگ بزرگ شکاری بسته شده بود که خیلی وحشتناک بود و همه تیم از آن سگ می ترسیدند. یک روز که پایین رفتیم تصمیم گرفتم تا کمی سر به سر بچه های
فقط کافی است پا پس نکشی!/ آداب تبلیغ چهره به چهره
شب درهای حرم را بستند و چراغ ها را خاموش کردند اما در خارج از حرم مینی بوس ها مردم را به موکب ها برای استراحت می بردند و ساعت 5 دوباره همه را به حرم برمی گرداندند. گویا این مینی بوس ها با هماهنگی دولت ایران آماده شده بود و لذا با خاطری آسوده سوار شدیم و رفتیم. ماشینها ما را به خانه ای بزرگ بردند که حدود 150 نفر در آن خوابیده بودند. شب را استراحت کردیم و صبح بیدار شدیم. می خواستم بروم دست
اعتراف ناپدری به قتل دختر 18ماهه
سلامت نیوز : فردی که دختر بچه ای 18ماهه را به قتل رسانده بود، در بازجویی های پلیسی به جرمش اعتراف کرد. به گزارش سلامت نیوز به نقل از روزنامه شرق، زن و مردی روز 18 آبان دختر بچه ای 18ماهه را به بیمارستان امام رضا (ع) شهرستان بیرجند بردند و مدعی شدند، بچه هنگام بازی کردن داخل جوی آب افتاده است. با توجه به جراحات وارده بر بدن دختربچه، پزشکان موضوع را به مأموران مستقر در بیمارستان اطلاع
شرحی بر زیارت اربعین+صوت
، راضی به قتل آن حضرت شدند ، چنانکه عامربن مجمع بعیدی به امام گفت: "امّا رؤساؤهم فقد اعظمت رشوتهم و ملئت غرائزهم ؛ اما رؤسای آنها که رشوه فراوان به آنان داده شده و خورجین هاشان پر شده است، لذا همه یکدست علیه تواند." علاوه بر رؤسا تعدادی دیگر در لشکر دشمن بودند ، علی رغم آگاهی به حقانیت و مظلومیت حسین علیه السلام ، به خاطر از دست ندادن دنیا و زن و بچه در قتل حسین شرکت نمودند؛ البته آنها کسانی بودند که
"مرضیه دباغ" الگویی که شاهکارهای مبارزاتی، دفاعی و سیاسی را زنانه رقم زد
کرد تا بتواند سر نخی- از فعالیت های من- پیدا کند. یکی از دانشجویان علم و صنعت مراسم عروسی اش را در منزل ما گرفت و در کارت دعوت، آدرس خانه ما لو رفت. فردای روز عروسی، دم در رفتم تا آشغال های مراسم را بیرون بگذارم. یکی از ساواکی ها پشت در منتظر بود .تا در را باز کردم پایش را لای در گذاشت و بعد هم ،همه ساواکی ها ریختند توی منزل و چند نفر را که خواب بودند با خود بردند آنها از فامیل همسرم بودند متاسفانه
دختر را به انباری تعویض روغنی برده بود و ... / چاره جز تلافی با دوستم نداشتم + عکس
جاساز کنیم. سپس خودم به تنهایی جنازه را به بیابان های منطقه قلعه گبری بردم و با ریختن بنزین روی ماشین و جنازه،هردو را آتش زدم. حالم خیلی بد بود چند کیلومتری قدم ردم و با برادرم تماس گفتم تا اینکه رضا با موتورسیکلت دنبالم آمد و مرا به خانه برگرداند. سپس رضا که با قرار وثیقه آزاد است در جایگاه ویژه ایستاد و منکر معاونت در شد. او گفت: من از نقشه برادرم برای قتل مجتبی بی خبر بودم و فقط در
شمشیر زنگ زده
عروسی کنی، بیا مرا از پادشاه فرنگ خواستگاری کن. چشم به راه تو می مانم. حسن نامه را تو جیب گذاشت و از رفتن دختر خیلی ناراحت شد. به لشکری که همراهش آمده بود، دستور داد که آماده ی برگشت بشوند. وقتی به پایتخت رسید، به مادرش خبر داد که برای برادرهایش چه اتفاقی افتاده. عزای برادرها را گرفت و وزیر را سر جای خودش به تخت نشاند و پس از خداحافظی از مادر، یکه و تنها روانه ی فرنگ شد تا دختره را به دست
عاشق شدن پسر وزیر با دیدن عکس دختر
هرچه سعی کردند، نتوانستند قفس را بردارند. همه حیرت می کردند که پسره چه طور می تواند قفسی به این بزرگی را ببرد. پسر پادشاه جلو رفت و با یک دست قفس را برداشت و گذاشت پشت اسب و رفت. همه با دیدن این کار حیرت زده و مات ایستادند. پسر پادشاه رفت و رفت تا رسید به کنار دریا. تو ساحل با لشکر همراهش خداحافظی کرد و زد به دریا. لشکر پسره اسبش را گرفتند و با چشم گریان برگشتند پیش پادشاه. پسر پادشاه تا
خاطرات تکان دهنده رضوانه میرزا دباغ فرزند مرضیه حدیدچی(دباغ) از دوران شکنجه در زندان
گو ش می دادم و به دقت می نوشتم و چون دستگاه تکثیر نداشتیم، با استفاده از کاربن اعلامیه ها را رونویسی می کردم و صبح به مدرسه می بردم و قبل از اینکه بچه ها به مدرسه بیایند، با کمک دوستم، خانم حداد عادل، آنها را داخل میز بچه ها می گذاشتیم. زمانی که مامورین ساواک وحشیانه به منزل ما ریختند و مسائل ما برایشان رو شد، مرا دستگیر کردند. ابتدا زیر بار نرفتم و همه چیز را انکار کردم. خداوند لطف
پیام رهبر انقلاب برای درگذشت مرحومه دباغ+روایت تکان دهنده از ایشان
و گفتم آقا هر چه زودتر سؤال های مرا بپرسید، باید زود برگردم، بچه هایم هنوز شام نخورده اند، صبح زود باید برای رفتن به مدرسه بلندشان کنم . به کمیته مشترک رسیدیم، در کمیته فهمیدم ساواک اطلاعات زیادی از من در دست دارد، این که من با این تعداد بچه و مشکلات زیاد زندگی و با وجود زن بودنم دارای ارتباطات و فعالیت های سیاسی گسترده بودم، حساسیت شان را بیشتر برمی انگیخت. شکنجه ها با سیلی
مرده ای که زنده شد
سمت خانه مان آمدم، مشاهده کردم که در کوچه مان پرچم های سیاه نصب کرده اند و از داخل خانه مان صدای قرآن خواندن می آید. زدم زیر گریه ، گفتم بلایی بر سر پدر و مادرم آمده است. نمی توانستم خودم را ببخشم. مقابل خانه که رسیدم با دیدن اعلامیه شوکه شدم. من زنده بودم، اما اعلامیه من را بر روی در زده بودند. صدای شیون مادرم و خواهرانم لحظه ای قطع نمی شد و مدام نام مرا صدا می زدند. وارد خانه شدم. چند نفری از
مرضیه حدیدچی: صوت زیبای تلاوت میخکوبم کرد
و تحرک نداشتم، بهت زده به جسم بی جان دخترم از آن سوراخ در می نگریستم... ولی هنوز از قلبم شرحه شرحه خون می جوشید. ساعت 7 صبح آمدند و پیکر بی جانش را داخل پتویی گذاشتند و بردند. تصور اینکه رضوانه جان از کالبد تهی کرده و مرده باشد، منفجرم می کرد، چنان که اگر کوه در برابرم بود متلاشی می شد، به هر چیز چنگ می زدم و سهمگین به در می کوفتم و فریاد می زدم: مرا هم ببرید! می خواهم پیش بچه ام بروم
خاطراتی از مرضیه حدیدچی دباغ
نیستم گفتند عجب دیوانه ای است این...! خلاصه عینک را به چشمم زدم و حرف های بی ربطی می زدم، تا خودم را بی خبر نشان دهم و گفتم آقا هر چه زودتر سؤال های مرا بپرسید، باید زود برگردم، بچه هایم هنوز شام نخورده اند، صبح زود باید برای رفتن به مدرسه بلندشان کنم . به کمیته مشترک رسیدیم، در کمیته فهمیدم ساواک اطلاعات زیادی از من در دست دارد، این که من با این تعداد بچه و مشکلات زیاد زندگی و با وجود
کامبیز درم بخش: حرف هایم را با تصویر می گویم
های شما هم سراغ گرفت. خود شما قایل به این نوع نگاه هستید؟ این نگاه از کجا می آید؟ البته. این نگاه یک دلیل دارد و آن هم اینکه قبل از اینکه طراح باشم یک ژورنالیستم، درست ترش اینکه ژورنالیستی هستم که حرف هایش را با تصویر بیان می کند. بیش از پنجاه سال با مطبوعات بزرگ ایران و جهان کار کرده ام و الان هر چه دارم از همین کارها و به اصطلاح استخوان ترکاندن در مطبوعات است. در طول این سال ها همه کاری
زنی که دربرابر شکنجه های وحشیانه ساواک لب باز نکرد
همه جا را فراگرفت. به خود می لرزیدم، بغضم ترکید و گریستم، به خدا پناه بردم و از درگاهش برای رضوانه، تحمل در برابر این همه شدت و سبعیت التماس کردم. رفته رفته زخم ها و جراحت های من عفونت کرد و بوی مشمئز کننده آن تمام سلول را فراگرفت، به طوری که ماموران تحمل ایستادن در آن سلول را نداشتند. ماموران که از مقاومت ما عصبانی بودند، شبی آمدند و با درنده خویی رضوانه را با خود بردند و فریادها و
ماجرای گریه مرضیه دباغ در فتنه 88
که در خواب بودند گرفت و برد. متاسفانه آنها زیر شکنجه دوام نیاوردند و اطلاعات را لو دادند. دو سه روز بعد هم ساواکی ها آمدند و مرا بردند. چند روز بعد، بعد از گشتن خانه، رضوانه را هم دستگیر کردند. از ساواک بگویید. از شکنجه هایی که می شدید. ساواک تشکیلاتی بود که شاه برای آزار و اذیت و از بین بردن مردمی که علیه دستگاه حکومت حرف و برنامه ای داشتند راه اندازی کرده بود. به همین دلیل