فرصت مناسب آن را در سالن سخنرانی ول کنند و نظم جلسه را بهم بریزند.] را در جیب های بغل جاسازی کردم. کمی زودتر رفتیم که بتوانیم در جای مناسبی وسط سالن بنشینیم. ملکی [یکی ازدوستان علی، شخصیت اصلی داستان] گفته بود که در چنین مواقعی تعدادی از ماموران ساواک داخل سالن می نشینند. به ردیف وسط رفتیم؛ جایی که مطمئن بودیم در اطراف ما تعدادی دانشجو می نشینند. مراسم شروع شد، با سرود شاهنشاهی که همه بلند
وسجاده ام را می گشایم. نماز که تمام می شود. گوشه ی دنجی را می یابم. می نشینم در کنار یکی از آخرین حجره ها. رو به روی پنجره ی فولاد و سقاخانه . جایی که دقیقا مرا ببینی! چشم می دوزم به همان نقطه ی طلایی. تلاقی نگاه من و گنبد طلایی تو، جایی نزدیک آسمان است. خیره میشوم به ایوان طلا و چشمانم را می بندم و به قعر زمان سفرمی کنم. جایی نمی روم...نه...همین جا هستم...روبروی
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از یزد رسا، سردار شهید حسن انتظاری ، فرزند غلامحسین ، متولّد محلّة گنبد سبز یزد ، و برادر شهید علی اصغر انتظاری . وی تحصیلات دورة ابتدایی را در مدرسة شیخ حسن کرباسی به پایان رساند و دورة متوسّطه را در رشتة اقتصاد در دبیرستان آزادی سپری کرد . امشب میخواهم در خلوت تاریک شب، برگی از دفتر زندگی ات(شهید انتظاری) را ورق بزنم تا بیاموزم چگونه زیستن را
خواند. شب 4محرم بود که حاج آقا منصور دعا کرد خدایا مرگ ما را در محرم قرار بده همه بلند آمین گفتند من هم گفتم اما اصلش را بخواهید در دلم گفتم خدایا امسال نه! شب چهارم محرم که از روضه برگشتیم، مادرم خبر داد که یکی از اقوام به رحمت خدا رفته است. گفتم خوش به سعادتش، عزایش با امام حسین(ع) هم زمان شد. خواهرم کاملا رک و بی مقدمه از پدرم سوال کرد بابا تو چطور دلت می خواهد بمیری؟! پدر پیراهن