. واقعیت هم همین بود. به دلم غم راه ندادم و نمی دادم. فقط گاهی قلبم مثل برگ گلی که غبار روی آن بنشیند، غبار گرفت. می خواستم بدانم که اسماعیل بعد از شهادت چشم هایش را بست یا نه، آیا دیگر نگران انقلاب نبود و آیا می توانست تفاوت شب و روز را از هم تشخیص بدهد. وقتی اسماعیل را بعد از 19 سال آوردند، یک جسد کوچک در اندازه قنداق بچه به دست من دادند. آن هم اسماعیل من که قد و قامتی داشت، برو و بیایی داشت. او