مالباختگان ، زنان و دختران جوانی هستند که همگی از طریق شبکه های مجازی بویژه سایت همسریابی با محمد آشنا شدند. این زنان پس از مواجهه حضوری با محمد و شناسایی دقیق وی ، در اظهاراتی مشابه عنوان داشتند که وی در زمان قرار ملاقات حضوری با آنها به بهانه های مختلف از جمله داشتن تماس تلفنی فوری اقدام به گرفتن گوشی های تلفن همراه از آنها کرده و با سوء استفاده از اعتماد و غفلت این افراد اقدام به سرقت گوشی
که کمیته اجتماعی شورای شهر را راهبری می کردم و خیلی از مسایل را از نزدیک دیده بودم؛ در سیاست گذاری ها، تصمیم سازی ها و برنامه هایی که برای مواجهه با این مشکلات بود مشارکت ندادند. بنابراین برنامه از نظر ما که درگیر ماجرا بودیم ایراد داشت. مثلا در خصوص جمع آوری زنان کارتن خواب، برخورد اردوگاهی کردند یعنی زنان را جمع کردند و به جایی به اسم شفق بردند و نتوانستند و عملا شفق طرحی شکست خورده شد.
غیر مشابه بالاخره به بایگانی منتقل شود و صورت های کبود و دنده های شکسته دختران ایرانی هم ترمیم شود . اما نظر وزارت بهداشت در این باره چیست و آیا دخترانی که قرار است مادران آینده شوند می توانند به فرزندان خود بگویند که گذشته ای در قفس خونین داشته اند و آیا اصلا می توانند مادر شوند؟ نتایج پژوهشهای صورت گرفته در دانشگاه تورنتو که در ژورنال پزشکی ورزشی آمریکا منتشر شده است نشان می دهد که طبق نظر
سیستان در این روز بعد از خواندن نماز صبح حمام می روند و لباس نو با رنگ های روشن بر تن می کنند به طوری که معتقدند که در ماه رمضان با زدودن تیرگی ها به استقبال عید فطر باید رفت، در شب پایانی ماه مبارک رمضان، زنان بلوچ با تهیه و آماده کردن حنا که معمولا حنای محلی آن منطقه است، خود را برای مراسم حنا بندان آماده می کنند. در این مراسم که شب قبل از عید فطر برگزار می شود، زنان و دختران با حنا نقش های
بودند. آن روز جسد مرا پشت یک وانت بار عبوری قرار داده و به امید نجات به بیمارستان برده بودند که در آنجا پس از معاینه و به دلیل آن که آثار و علائم حیاتی در من وجود نداشت، مرا تحویل سردخانه می دهند. چگونه متوجه شدند شما زنده هستید؟ ظاهرا 24 ساعت بعد یکی از کارگران سردخانه بیمارستان که مشغول جابه جایی اجساد بوده در یک لحظه متوجه می شود انگشت شست پایم تکان می خورد. او
اشاره اش را به نشانه تهدید به سوی مادر گرفت و گفت: "شما دخالت نکن مادر! همین شما باعث شدی که این دخترچشم سفید، این قدر گستاخ و پررو باربیاد. یه نگاه به ساعت بنداز. آخه کدوم دختر درست و حسابی این موقع شب برمی گرده خونه؟ کفرم از حرفها و اولدوروم، بلدوروم کردن های فرهام درآمده بود. با خشم گفتم: "نگاه کن تو رو خدا، ببین کی داره از آبرو و حیثیّت حرف می زنه؛ آقا فرهامی که صد تا دوست دختر داره
/> خوشبختانه قبل از اینکه جسی مارسل آن شب، تکه های یافته شده را به هنگر شماره 84 تحویل دهد، سری به خانه خود زد تا آنها را به پسر و همسرش نشان دهد. او می گوید: آن شب در جولای 1947 را که در رازول بودیم نمی توانم فراموش کنم؛ چون شب خیلی خاصی بود. آن شب، زندگی من را به دو بخش قبل از اتفاق و بعد از اتفاق تقسیم کرد. آن شب خوابیده بودم. حدود ساعت 1 یا 2 نیمه شب بود. پدرم داخل شد و من را بیدار کرد