سایر خبرها
اعتراف رییس دفتر [...] به ملاقات با مستر سوروس
چی... خیلی طولانی است اسمش. که به تازگی امانت گرفتم و به صاحبش گفتم پس نمی دهم. کتاب طنز خیلی قشنگی است. خارجی است. یک پیرمرد صدساله ای است که روز تولدش از خانه سالمندان فرار می کند و تمام کشور را به هم می ریزد. شهیدی: تا حالا شده در قرعه کشی جایزه بگیرید؟ اصلا در قرعه کشی شرکت کردید؟ - ابطحی: نه اصلا شرکت نکردم. شهیدی: اگر به عقب برگردید کدام کار را دیگر انجام نمی
ردیابی سوژه های دفاع مقدس در میان خانواده های شهدا/ سوژه های زنده ای که می سوزند
احمد رضایی که در عملیات حاج عمران در سال65 به شهادت رسیده است با اشاره به این که در هنگام شهادت همسرش تنها 15 سال سن داشته است و یکسال و سه ماه از آغاز زندگی مشترکشان بیشتر نمی گذشته، درباره علت رفتن همسرش به جبهه می گوید: شوهر من از 15 سالگی مرتب به جبهه می رفت و در جنگ حضور داشت. حتی قبل از ازدواج با من هم دست راستش را از دست داده و جانباز بود. وی ادامه می دهد: خاطره های زیادی از او
ستایش نامه کوثر (س)؛ از کتاب آسمانی تا سپهر تحقیق / کتابشناسی نگارش های زهرایی در سال های 92 و 93
(علامه محمدباقر مجلسی)، ترجمه و شرح عباس قمی، عبدالحسین امینی، محمدباقربن محمدتقی مجلسی، بی زمان، 460 صفحه، رقعی (شومیز)، چاپ 1 سال 1393، 500 نسخه، 250000 ریال. • نگرشی در اسناد و مدارک هجوم به خانه صدیقه طاهره از قرن اول هجری تا کنون مهدی عبدالزهراء، نشر تک، 256 صفحه، رقعی (شومیز)، چاپ 6 سال 1393، 1500 نسخه. • سیده النساء العالمین: زندگانی حضرت فاطمه زهرا (س)
شیرمردهای افغانی مدافع حرم، غریبانه و مظلومانه تشییع می شوند
مرحله مانده به آزادسازی خرمشهر، چراغی از ناحیه پا به شدت مجروح می شود. 20 روز پس از آزادسازی خرمشهر به همراه تیمی به سوریه اعزام می شود اما با دستور امام بازمی گردند. در نهایت برای عملیات رمضان آماده می شوند که او معاون حاج همت در این عملیات بود. در عملیات مسلم بن عقیل نیز فرمانده لشکر بود. بعد از آن عملیات، والفجر مقدماتی در فکه آغاز می شود که محل معراج آوینی و یزدان پرست است. وی تاکید
چمچه مار شهید شد مثل شیر + عکس
جمیل حسین معروف به چمچه مار است که پیش از این دلاوری های زیادی را در منطقه پاراچنار پاکستان نشان داد و در نهایت در حین دفاع از حرم حضرت زینب (س) به شهادت رسید. چَمچه مار سهیل کریمی از مستندسازان برجسته ایران است. او چندین سفر به پاکستان، سوریه، افغانستان و کشورهای مختلف داشته و با حضور در میان مردمان این کشور ها مستندهای زیادی با محوریت اقوام و جبهه مقاومت اسلامی ساخته است
تبریز- سرویس فرهنگی آناج : اگر بارها زمان به عقب برگردد بازهم فرزندانم را قربانی می دهم
درست تمام شده بیا باهم کار کنیم؛ اما اصغر قبول نکرد و گفت: قرار نیست که همیشه برای خودمان کار کنیم؛ من قصد دارم به نظام خدمت کنم. برای همین اصغر عضو سپاه شد و پس از یک سال فعالیت در سپاه جنگ درگرفت؛ اصغر گفت می خواهم به جبهه بروم. وقتی این جمله را شنیدم گریه ام گرفت و اعتراض کردم اما اصغر گفت: مادر جان امروز وقت رفتن است و باید برویم. او در تصمیمش مصمم و قاطع بود برای همین فردای روز عروسی برادرش او
شعری که استاد آهی دوست داشت روی کفنش نوشته شود
بحث تعطیل پیش میاد که امام هادی روحی و روح العالمین له الفداه، که سوم این ماه که روز جمعه بود روز شهادت اون بزرگوار بود، حضرت عبدالعظیم حسنی اومد خدمتش اون دم درنشست، سادات راه بهش ندادن بیاد بالا، حضرت یه مسئله از بغل دستیش پرسید بلد نبود به حضرت عبدالعظیم گفت: جواب می داد یکی یکی تا اومد کنار حضرت هادی(علیه السلام) گرفت نشست گفت: آقا من می خوام دینمو عرضه کنم فرمود: عرضه کن، گفت خدا را اونطور
رضا عمادی؛ شهیدی که دو بار جانبازی را تجربه کرد
گوید: سال 57 تیری به نخاع رضا اصابت کرد که تا آخرین لحظه زندگی همراهش بود و پزشکان نتوانستند از بدنش خارج کنند؛ رضا بعد از حادثه 10 دی تا 45 روز بیهوش بود؛ بهوش که آمد وضعیت خوبی نداشت؛ فلج شده بود و اعضای بدنش قادر به حرکت نبودند اما به خواست خدا و امام رضا(ع) یک طرف بدنش شفا پیدا کرد و حس داشت. سال 64 و جانباز شیمیایی سال 59 از طریق بیمارستان امام رضا(ع) به جبهه رفت و بعد از
شوخی های رزمندگان در جبهه
محمدزاده رزمنده دفاع مقدس، خاطره ای را چنین نقل می کند: در پادگان آموزشی بسیج نور مسئول گروه مان سید علیرضا نام داشت، رو به من گفت؛ بچه! تو برای چی آمدی اینجا؟ گفتم: شما برای چی آمدی؟ گفت: من برای پیاده کردن اسلام. گفتم: من هم برای تماشای آن چیزهایی که شما همیشه با آب و تاب از جبهه برای مان تعریف می کنید. خندید و بعد با هم راه افتادیم طرف شالیکوبی پدرش - حاج سید ابراهیم ماجرای پادگان را
یادی از شهدای فصل بهار ابرکوه / امنیتی که امروز وامدار خون شهداست
همدیگر را نمی دیدیم. حاج حسن غلام زاده که رزمنده باتجربه ای بود، از سنگر بیرون رفت و برگشت پرسیدیم چه خبر؟ گفت: نگران نباشید انفجار خمپاره 120 بوده است. به مرور بچه ها کنجکاو شده و فهمیدند که خمپاره داخل سنگر بچه های ابرقویی خورده و عزیزان مجید چاکرالحسینی، علی دارایی، علی فاتحی و چند نفر دیگر به فیض شهادت نائل آمده اند. هرچند احمد شیخی هم با آنان بود ولی چون آن لحظه بیرون از سنگر بود، به