حاجی مثل همیشه آبروداری می کرد که کیکاووس و بقیه به حرمت مسجد و قرآن و سیدیحیی، صدایشان را پایین بیاورند. سلیم نگاهش را از جمع دزدید و رفت گوشه حیاط تکیه داد و دست گذاشت به زانو. بی بی برکت و چندتا از زن ها هم قرآن و مفاتیح به دست، آمده بودند که انگار به مراسم شب بیست و سوم برسند. حیاط شلوغ بود. مردم یکی درمیان صلوات فرستادند که سلیم و مراد میانه شان خوب شده. آن شب، همه اهالی نشستیم و تا سحر جوشن