سایر خبرها
نقش های پیشنهادی کم ارزش است/ با هیچ بازیگری در ارتباط نیستم
در یک روستا ساکن شده اید. چطور توانستید از علایق و دلبستگی هایتان دل بکنید؟ فکر نمی کنید این دوری مسافت شاید شما را از مرکز جریان های هنری دور کرده باشد؟ من زیاد اهل معاشرت نیستم. اگر گوشی تلفن همراه من را ببینید فقط شماره دو بازیگر در آن وجود دارد. با هیچ بازیگری در ارتباط نیستم. نه در محافل شان می روم و نه در مهمانی هایشان شرکت می کنم؛ بنابراین چیزی را از دست نداده ام. تهران هم که
وقتی که صدای سیدمرتضی آوینی گوش هاشمی رفسنجانی را آزرد
بودند، لب باز کرد که؛ فلانی خودت که دیده بودی؟! یک ماه آزگار از کله سحر تا اذان صبح روز بعد، بکوب داشتیم توی استودیو تک و دو می زدیم که به هر والذاریاتی شده خنجر و شقایق را برای پخش رو به راه کنیم. دیشب که به خانه رفتم از فرط خستگی رمقی به تنم نمانده بود. شب قبلش هم، بعد از خوردن شامی مختصر، نشسته بودیم پای جعبه جادو و جناب مجری با کلی اهن و تلپ داشت برایمان بحر طویلی در معرفی سریال خیلی خیلی مهم
روایت فراهانی از روزگار نشر ایران: جنازه کتاب را می بینیم که بر دوش ناشران می رود
فراهانی بود که دوشنبه 24 فروردین ماه 1394 در سرای اهل قلم حاضر شد و در گفت وگویی صمیمانه به بیان خاطرات و پاسخگویی به سوالات نصرالله حدادی پرداخت. ابتدا خودتان را به طور کامل معرفی کنید. من متولد بهمن ماه 1314 در بخش 8 تهران، انتهای بازار مسگرها کوچه حاج ملا علی کَنی، پلاک 94 هستم؛ آنجا منزل پدری من بود که در آن متولد شدم، پدرم آن خانه را حدود 100 سال پیش به قیمت 12 هزار تومان
زن جوان و نوزاد 4 ماهه اش قربانی سوءظن
مرد بیست و چهار ساله ای که به سبب سوءظن، همسر و دختر چهار ماهه اش را کشته و اجساد آنها را دفن کرده بود، پس از 9 ماه دستگیر و راز این جنایت را افشا کرد. به گزارش جام جم، رسیدگی به این پرونده از بیست و ششم تیر سال گذشته زمانی در دستور کار پلیس آگاهی شهرستان گنبدکاووس قرار گرفت که مرد جوانی با حضور در آنجا با اعلام شکایتی عنوان کرد، همسرش الهه همراه دخترش الینا چهارماهه از خانه خارج شده و
مراسم قسامه یک قتل پس از 6 سال
عصر بود که از پسرعمه ام بهنام شنیدم به خاطر اینکه آینه خودرویش به آینه خودروی اصغر خورده بین آنان مشاجره لفظی در گرفته است. همان لحظه بود که اصغر، علی، میکائیل، ابوالفضل و حسین قمه به دست در خانه ما آمدند و شروع به عربده کشی کردند و رفتند. دوباره ساعت 12 بامداد شد که باز این کار را تکرار کردند. من نیز قمه ام را از خانه برداشتم و بیرون رفتم همزمان علی و حسین به بهانه آشتی کنان دست مرا
پاتوق های مخوف تهران
روزنامه جام جم در گزارشی از 4 پاتوق معتادان کارتن خواب در پایتخت نوشت: معذورم از گفتن نام ها، از آوردن اسامی محل ها، خیابان ها و اتوبان ها که معتادان در آن پاتوق کرده اند و نقاب از چهره اعتیاد برداشته اند و چم و خم مصرف مواد را به عریانی کشانده اند. اسامی پاتوق ها پیشم محفوظ است چون اهالی مشرف به این پاتوق ها با فاش شدن اسامی دچار سوءتفاهم می شوند و وقتی نام محله شان برده می شود مقابل
تقلب درشخصیت؛آسیب این روزهای شبکه های اجتماعی
تهران، درست مقابل دادگاه خانواده. جایی که حتی فکرش را هم نمی کرد روزی سروکارش به چنین محکمه هایی بیفتد و قرار باشد از عشقی که برایش شب و روز نداشت، جدا شود. اما حالا بعد از 4 ماه فهمیده است که علی دیپلمه ای بیش نیست و تا به امروز حتی پایش را هم از کشور بیرون نگذاشته. حالا یک ماهی می شود که برای طلاق پله های دادگاه خانواده ونک را بالا و پایین می رود تا شاید بتواند اغفال شدنش توسط مهندس قلابی را ثابت
پیش رفت! یا پس رفت؟ نقد الگوی غربی از منظر رهبر معظم انقلاب اسلامی
حوضچه یا منبع آبی برای شُرب مردم، در محلّی ایجاد کنید. در و دیوارش را محکم سازید، تمام منافذش را ببندید، دریچه ی ورود و خروج آب منبع را تعبیه کنید و دیگر هیچ نگرانی ای از این بابت که آب وارد محفظه خواهد شد و در آن جا باقی خواهد ماند، نداشته باشید. اما در مجاورت قرار گرفتنِ منبع آب را، با فلان ماده ی مسموم کننده، پیش بینی نکنید. مسلماً این آب، زلال و خنک هم خواهد بود و انسان وقتی بنوشد، لذّت هم
دوستی خاله خرسه برای سرقت های طلایی
خانه ام رفت وآمد کرد تا اینکه با او صمیمی تر شدم و یک روز درباره مشکلات زندگی ام با او درد دل کردم. او هم یک دعا نویس را معرفی کرد و گفت او می تواند مشکلاتم را برطرف کند. شاکی ادامه داد: روز حادثه لیلا با من در آرایشگاه قرار گذاشت تا با هم سراغ دعانویس برویم. من هم طبق قرار به آنجا رفتم اما هرچه صبر کردم او نیامد. من هم ساعتی بعد به خانه ام برگشتم و فهمیدم طلا و جواهراتم از خانه سرقت شده است.
نامه دختر8ساله به فیتیله ای ها،پدرش را از قصاص رهانید
سلامت نیوز :تلاش های دادستانی کرمان آخرین روزنه امیدی بود که باعث شد پس از 5 سال لبخند بر لبان دو کودک خردسال که هر روز با بیم و امید در انتظار بازگشت دوباره پدر به خانه بودند بنشیند. به گزارش سلامت نیوز به نقل از روزنامه ایران،برگ های تقویم بسرعت ورق می خوردند و مرد زندانی به آخرین روزهای زندگی اش نزدیک می شد. آذرماه سال 89 تلخ ترین روز زندگی اش بود. روزی که به دلیل عصبانیت نتوانست
من شهرام جزایری به اقتصاد باز خواهم گشت
امروز می خواستید بین اعدام و ماندن 13 ساله در زندان یکی را انتخاب کنید، کدام را ترجیح می دادید؟ خب اگه دست من بود، واقعا اعدام رو. حقیقتا من در طول 4749 روز و حدود 113هزار و 976 ساعت حبس فشارهای سنگینی داشتم، در حقیقت هر لحظه اعدام می شدم دوباره زنده می شدم تا زجر و سختی رو مجددا متحمل شوم. جواب عجیبی است. فکر نمی کنم کسی این انتخاب شما را قبول داشته باشد. به من خیلی
پاسخ عباس سلیمی نمین به مصاحبه محمدرضا خاتمی
داشته باشد و در حوزه عمومی و حکومت داری علم روز سیاست مبنای عمل قرار گیرد، این سؤال پیش می آید که اگر دین در حوزه عمومی جامعه و حکومت نقش نداشته باشد ممکن است کم کم تأثیر و ضرورت وجودی خود را در حوزه خصوصی نیز از دست بدهد و جامعه برخلاف خواسته ایشان سکولار (بی دین) شود؟ (سکولاریسم اجباری، روزنامه شرق، شماره 160، 19/1/1383، ص4) هرچند از این دست مطالب بسیارند، اما به ذکر نمونه دیگری بسنده
واقعیاتی هولناک درباره مناطق آلوده به مین
در منطقه کنجان چم شهرستان مرزی مهران زندگی می کنند. پسر بچه 12 ساله ای که وقتی دوان دوان با دوستانش از مدرسه به سمت خانه می دویدند شاید اصلا در فکرشان هم نمی گنجید که بازیگوشی شان، خانواده هایشان را داغدار کند . محمد و چهار دوستش آن روز به مین ناخوانده ای برخورد کردند که محمدهادی را راهی دیار باقی کرد. آن روز پای محمدهادی را قطع کردند. پزشکان مجبور شدند یک پای او را بعد از انفجار قطع
سخت ترین کار در بحران، توازن بین انسان و عکاس بودن است؛ افشین والی نژاد در گفت وگو با شفقنا رسانه مطرح ...
دهد. من در سونامی تمام سعی ام بر این بود که نگاهم به مسایل با دید خاص خودم باشد تا شرایط بر من غلبه نکند و مرا به نوعی تحت تاثیر قرار دهد که نگاهم غیراحساسی و جامد شود. همچنین در شرایط بحران مهم ترین مساله خود انسان است. یعنی در درجه اول خود انسان باید غذا بخورد، لباس گرم بپوشد، مریض نشود و ... . اگرنه چطور ممکن است که یک عکاس بتواند به خوبی کار کند. وقتی شما به عنوان یک عکاس هفت روز در
چهره شوم زن تبهکار پشت نقاب دوستی
لیلا تحت تعقیب بود که سرقت مشابهی در میدان تاریخ شهرری رخ داد. مالباخته در این شاخه به کارآگاهان گفت: با زنی به نام لیلا در آرایشگاه زنانه آشنا شدم و روز 21 اسفندماه سال 93 با وی قرار گذاشتم تا همدیگر را ببینیم، وقتی به محل قرار رفتم خبری از لیلا نشد و جوابگوی تماس هایم نیز نبود وقتی به خانه برگشتم دیدم طلا و جواهراتم به سرقت رفته اند. وی افزود: چندی پیش و در یک آرایشگاه زنانه با لیلا
عکاسی از پرنده سعادت!
نمی دادند و با همان غذا شکم شان را سیر می کردند. 4روز گذشته بود و من در آن گودال 4روز را گذرانده بودم. روز چهارم مرد روستایی به سراغم آمد و به اصرار ازمن قول گرفت که غروب آفتاب به خانه اش بروم برای صرف یک شام گرم و تازه کردن نفس. پیشنهادش را قبول کردم. غروب آفتاب دوربین را برداشتم و به خانه مرد روستایی رفتم. اهالی روستا کنجکاو بودند تا ببینند دوربینم چه چیزهایی در این چند روز کاسب شده. من از تمام
پیام های دروغینِ شبکه های موبایلی که جامعه را تهدید می کند
خیلی سریع شایعه بودن آن توسط مسئولین در رسانه های معتبر اطلاع رسانی شد باید گفت مردم کشورمان می بایست با هوشیاری و دقت نظر بیشتری با چنین پیام هایی برخورد کرده و هرگونه صحت و سقم اخبار را از طریق رسانه های معتبر از صدا و سیما گرفته تا روزنامه ها، خبرگزاری ها و سایت های دارای مجوز و رسمی پیگیری کرده و با پذیرش بعضی پیام های غیرمعتبر و کوچه و بازاری بی جهت خود و خانواده شان را نگران نکنند.
سفرنامه لوت؛ سال تحویل در بزرگترین ناشناخته ایران
سالها پیش در یک برنامه صبحگاهی تلویزیون شما تصویری نشان دادید که ظاهرا به لوت رفته بودید، مارمولک یا عنکبوتی را در لوت پیدا کرده بودید. ارزش این بیابان بی آب و علف چیست که قرار است ثبت ملی و جهانی شود؟ چیزی که شما گفتید، پیش فرضی غلط است. یکی از دلایلی که من را کشاند به لوت، همین پیش فرض عمومی بود؛ لوت، عاری از حیات است. این پیش فرض غلط را از زمان دبستان و دبیرستان و حتی در دانشگاه به
پس از دعوت حمید گودرزی، او بارها تهدید شد/ ترورها هنوز متوقف نشده!
کرده باشد. یعنی خودش بداند فیلمی را که قرار است بسازد، الزاما با یک موضع مشخص باید تماشاچی را با مساله جنگ روبه رو کند، آن شجاعتی که در ذات جنگ است، خودش نسبت به موضوع جنگ داشته باشد. * شما اگر فیلم جنگی بسازید چه جوری می سازید؟ می خواهم فیلم جنگی ام را سه بعدی بسازم. * خیلی جاه طلبید. پای خودتان را گذاشته اید روی پدال جاه طلبی؟! همین جاه طلبی نشان می دهد می خواهم از
انکار قتل مادرزن در دادگاه
همسرم از من تمکین نمی کرد تا اینکه یک شب یکی از دوستانش به خانه ما آمد. همسرم بعد از رفتن میهمانش به من گفت می خواهی همین زن را برایت خواستگاری کنم. خیلی ناراحت شدم و با همسرم بحث کردم و فردای آن روز به خانه مادرزنم رفتم تا به او گله کنم. وقتی موضوع را گفتم ناراحت شد و با من بحث کرد. او چاقو برداشت و چند ضربه به خودش زد من هم نتوانستم جلویش را بگیرم بعد از خانه بیرون رفتم وقتی برگشتم دیدم
راز شهادت سردار شوشتری/ نگرش معتدل وحدت گرا شهید خواهد شد/ ره آوردی از سرزمین برادری
ژرفای فاصله غور کرده بودم و عاقبت دریافته بودم که فاصله ی واقعی یک فاصله ی تمدنی است در تعریف هویت ملی. در افغانستان معمولا کسی خود را افغانستانی نمی داند. یکی خود را پشتون می داند و دیگری هزاره و دیگری ازبک و دیگری تاجیک و دیگری بلوچ و دیگری ترکمن... از نگاهی دیگر که وارد شوی کسی خود را سنی می داند و دیگری شیعه... این که ما ام روز پیش از هر صفت و مضاف الیه دیگری خود را ایرانی می دانیم یک دست آورد
همسر مدافع حرم، شهید سردار حاج عبدالله اسکندری از لحظه دیدن سربریده همسرش در دستان تکفیری ها می گوید
نزدم. چون اصولاً هرگز روی حرف ها و تصمیمات ایشان حرفی نمی زدم. من همسرم را کامل قبول داشتم و هر تصمیمی که در طول 33سال زندگی گرفته بودند من هم همراهی شان می کردم. دو سه روز بعد از اعتکاف بود که صبح زود از خانه خارج شدند. یک ساعت بعد تماس گرفتند و به من گفتند: ساک من را آماده کن می خواهم به تهران بروم. به خانه آمدند ساکشان را برداشتند من هم همراهشان تا فرودگاه رفتم. بچه ها هم همراه ما بودند. در
کوثر نهالی که سحابی کاشت/دکتر گفت کار سیاسی آخر و عاقبت ندارد، باید مدرسه بسازیم
بهشتی، جلال الدین فارسی، سیدمحمد خامنه ای و... بودند. می گوید: در سال 1334، دانشجوی دانشگاه تهران بودم. روزی دکتر ستوده، استاد جغرافیای تاریخی، گفت دکتر سحابی با شما کار دارد. به دانشکده علوم رفتم و فردی را درحال وضوگرفتن در زیرزمین دانشکده دیدم و از او سراغ دکتر سحابی را گرفتم. خود دکتر بود و ما با هم به آزمایشگاه سنگ شناسی رفتیم. دکتر سحابی گفت من سراغ دانشجوی شهرستانی، باحجب و حیا و درس خوانی را
مقتول پیشنهاد قتل داد!
کردم اما وقتی پیدایش کردم و دوباره سراغش رفتم، مرا در خانه پذیرفت اما خواست مواد را ترک کنم؛ شیشه می کشیدم. به مادرم قول دادم ترک کنم. او هر روز از خانه بیرون می رفت و پیش مادربزرگم زندگی می کرد. خانه را برای من گذاشته بود، برایم غذا می گذاشت، درها را قفل می کرد و می رفت، تا اینکه یک روز وقتی مادرم خانه نبود به کیانا زنگ زدم و گفتم یک انبردست بیاور و به آدرسی که می گویم بیا. او هم آمد، با خودش مواد
گفته ها و ناگفته های شنیدنی فیلم محمد(ص)-ناگفته های شنیدنی آهنگساز فیلم محمد(ص) و خبرهای مرتبط با فیلم ...
میان تپه و کوه ها عبور می کنیم. اینکه کوه می گویم قامت کوه بلندی را را تصور نکنید بلکه کوهچه هایی که نه می توان تپه شان نامید و نمی توان به آنها کوه گفت. اینها کوه های مرکزی ایران است که سال هاست برای امروز منتظر مانده اند. از این بلندی ها که می گذری در سرازیری روی جاده سُر میخوری. به سمت چپ خود نگاه می کنی اولین نشانه های فیلم را می بینی. خانه های کاهگلی سفید رنگی که با دستان هنرمندی از
بالاخره کی روش ماندگار شد. 70 تیتردرمورد رفتن وماندن کی روش مطلب ویژه
کافی است یک ماه از اخبار ورزش دور بوده باشی ،دلیلش با خودتان ، آن وقت ساعت 7 بعد ازظهرروز شنبه رادیو ورزش را روشن بکنی وصدای کی روش رابا اون لهجه زمخت پرتقالی که انگلیسی حرف می زندبشنوی که خبرنگار رادیو ترجمه اش می کند. که در مورد جلسه ای حرف می زند و توضیحات را به کفاشیان وا می گذارد. می رسی خانه و سراغ سایت خبر گذاری خبرآنلاین می روی که از سربند فعالیت خبر ورزشی ، روزنامه ورزشی هم
شهرام شکوهی: باید به همسرم جایزه بدهم
فردا به خانه رفتم. یعنی طوری نشد که خبری پخش شود و بخواهد به حواشی برسد. بهار به شما چه حسی می دهد و چه چیزهایی را به ذهنتان می آورد؟ بهار برای من از سه تا بیست ودو سالگی معنی خوبی داشت. نمی گویم حالا معنی بدی دارد، اما آن وقت ها حس خیلی خوبی داشت. موقعی که مدرسه می رفتیم که عالی بود. من از اوایل بهمن روزشمار آمدن بهار را داشتم. چون همیشه عیدها می رفتیم شیراز خانه پدربزرگم، کل
23 سال کلاه قرمزی: برای تداوم شیرین کودکی!
. دختر همساده لوس است و نخود در دهانش خیس نمی ماند. نمی فهمد که نباید حرف های داخل خانه را جای دیگر برد. والدین بی خیالی دارد که مدام بچه شان را به خانه آقای مجری می فرستند و دشمنی غریبی بین او و پسرعمه زا وجود دارد. در طول این سال ها شخصیت عروسک ها کم کم شکل گرفت و با آشنایی با جنبه ی تازه ای از روحیاتشان، دقایقی شاد برای مان خلق شد. شیطنت های شان و اینکه مدام در پیِ شادی و آواز و رقص