قبل از شهادت، حبیب برای بچه ها جوجه خریده بود. وقتی گربه آن ها را کشت، دخترم نارین، چنان بی تابی کرد که حبیب با مهربانی قول داد فردایش برایش بخرد. حالا نارینِ کوچک، هر روز چشم به در دارد و سراغ جوجه هایی را می گیرد که قرار بود پدرش برایش بیاورد، اما افسوس که قول پدر در میان آتش و خونِ پاسگاه گم شد. فریادی که از دلم برخاست همسر شهید درباره لحظه انفجار پاسگاه گفت : ساعت یازده و نیم ظهر بود که راهی خانه خواهرم شدیم. دلم بی قرار بود و مدام می خواستم از حبیب خبر بگیرم، اما گوشی به دستم نمی رسید. ناگهان صدای انفجاری مهیب لرزه ای بر اندامم انداخت. بی اختیار جیغ زدم و به خواهرم ...
...> آن روز من از حرف پدرشان خنده ام گرفت و زدم زیر خنده. همان موقع مادرم و بقیه بیرون بودند. حاج آقا و خاله شان هم برای دیدن یکی از اقوام بیرون رفته بودند. وقتی مادرم برگشت، من با خنده گفتم: مامان! عمو به من می گوید: عروس من می شوی؟ در راه برگشت به شهرستان، پدرشان به اهل خانه گفته بود: من عروسم را پیدا کردم. از همان جا رفت وآمدهای خانوادگی بیشتر شد. آن زمان حاج آقا هم در دوره فرماندهی در دانشگاه امام حسین (ع) بودند. کم کم خواهر و برادرهایشان با خانواده ما صحبت کردند و چند بار از شهرستان آمدند و رفتند تا بالاخره قسمت شد و ما در 13 دی سال 1364 ازدواج کردیم. خوب یادم است همان ابتدای ...
طرف باشگاه کارگران به سالن هفت تیر می بردند، آن موقع اسم دیگری داشت، به اسم بدیع زادگان. وقتی به آنجا می رفتیم و کشتی می گرفتیم 8_9 تا کشتی می گرفتیم و تازه فینالیست می شدیم؛ آن زمان که ما نوجوانان و جوانان بودیم. زمان هر کشتی 2 تا تایم 3 دقیقه ای بود و گاهی کشتی ها تا ساعت 9 شب طول می کشید. خاطره بدی هم از آن دوران دارید؟ چند سال بود کشتی می گرفتم که خانه مان آتش گرفت و تمام زار و زندگی ما سوخت. آن روز مادرم توی حیاط داشت توی تشت لباس می شست، خانه مان شمالی بود. یک خانه دو طبقه و نیم بود. یک کوچه خیلی بزرگ بود که شاید 200 خانه در آن وجود داشت و شاید تنها خانه ما و 2 خانه ...