سایر منابع:
سایر خبرها
برداریم. وی با اشاره به داستان دهقان فداکار در کتاب های درسی اظهار کرد: این داستان در ذهن و خاطره همه کسانی که دوره دبستان را گذرانده اند، مانده است. اگر دهقان فداکار، لباسش را آتش نمی زد، ده ها نفر در حادثه برخورد قطار با کوه کشته می شدند؛ در حالی که دهقان فداکار، زنده ماند و بچه های آتش نشان، خود در حادثه پلاسکو، جانشان را از دست دادند. اگر آتش نشانان در واقعه پلاسکو، فداکاری نمی کردند
در همان خاطرات گفتید که مواردی که از رفتار برخی فرماندهان گردان ها دیده اید، باعث می شود که بخواهید دیالوگی با شهید همت برقرار کرده و جزوه فرمانده کیست و فرماندهی چیست را بنویسید. آیا این جزوه انتقادی بوده است از رفتارهایی که در سطح فرماندهان دیده بودید؟ در واقع می خواهم بدانم چه رفتارهایی دیده بودید؟ من در آن مقطع دو نوع رفتار را مشاهده کردم. یکی که فقط همت و چند نفر دیگر آن رفتار را داشتند
ن صحبتی که من با دوستان داشتم در همان جلسه سه نفره، در واقع برداشت یک نفر از صحبت های من است. من نسبت به این برداشت هم خیلی ایراد دارم. آن جلسه سه نفره ضبظ نشد. آقای نوری زاده در خارج از کشور می گوید من نوار آقای پروازی را گوش کردم، در حالی که اصلا نواری وجود ندارد. آن متن منتسب به سخنرانی، برداشت یک نفر است؛ یعنی مفهومی است که او برداشت کرده و به همین جهت دارای ایراداتی است؛ نکته دوم اینکه آنچه به من نسبت داده شده من از قول فرد دیگری مطرح کرده ام. این فایل را نگه می دارند. در اینجا چند کار امنیتی اتفاق می افتد. این فایل 16 ماه بعد از آنکه من حرف زدم، باید برود در یک سخنرانی توزیع شود... . ...
چهره شان دگرگون می شود و با حسرت به گوشه ای خیره می شوند. گویی در این دنیا نیستند و روحشان با روح مطهر فرمانده و یاران شهیدشان ارتباط برقرار کرده است. دلتنگی شدید آن ها را می شود با حرکات دست و صورتشان احساس کرد، آن قدر که حس عمیق یک جا مانده از کاروان شهدا را به خوبی تبیین و ترسیم می کنند. در عین حال بیانی پرشور و گیرا دارند و هنگام یادآوری خاطرات دوران دفاع مقدس، سخن آن ها
فعالیت های برون مرزی دارد. یک روز به قصد حضور در مرز افغانستان رفت و گفت: دو روزه برمی گردم اما این مأموریت 18 روز طول کشید و ما هم هیچ اطلاعی از ایشان نداشتیم. بعد از 18 روز وقتی به خانه آمد گفت: من مدتی به اسارت نیروهای حکومت کمونیستی افغانستان درآمده بودم تا اینکه توسط یکی از مجاهدین افغانی آزاد شدم. محمد چندان از فعالیت هایش در جبهه صحبت نمی کرد. فقط گاهی اوقات از شهادت بچه ها و خاطرات دوستانش
امیرمرتب فریاد می زد هدایتی شلیک کن، بزن... گلوله دوم را هم درون لوله ی آرپی جی گذاشتم تا خواستم شلیک کنم دیدم انگشت دست راستم حرکت نمی کند. نفسم بندآمد. فکرکردم شیمیایی شدم. صدایی ازامیر هم نمی شنیدم. افتادم پائین خاکریز. آرپی جی هم ازدستم افتاد ازامیردیگرخبری نبود عراقی ها قاطی بچه های ما شدند... به گزارش شلمچه نیوز، علی اکبر هدایتی رزمنده بسیجی جانباز ایام دفاع مقدس گردان مسلم بن
برنامه مشهد را ببینید که سپاه گهگاهی می برد، اما بنیاد خیلی وقت است که نمی برد. نه مشهد و نه شمال؛ چون حیف و میل می کنند و دیگر به جانبازان چیزی نمی رسد. الان به نامه های بنیاد شهید که نگاه کنید این عبارت امام که می فرمود نگذارید پیشکسوتان جنگ و شهادت در پیچ و خم زندگی فراموش شوند. ما که پیچ و خم را رد کردیم. فاش نیوز: فکر می کنید چند نفر از جانبازان مثل شما به دلیل نبود امکانات دیگر ورزش را
ارتباط خوبی با بدنه نسل سوم و چهارم انقلاب در قزوین داشت. حدود 150 تا 200 نفر از بچه هایی که زیر بال و پر ایشان رشد کردند الان مشغول به انجام کارهای فرهنگی هستند و از امروز به بعد موجی که از نفحات این شهید در کشور و خصوصا استان قزوین جاری و ساری می شود را خواهیم دید . دوست شهید حجت اسدی از انگیزه های حضور شهید در سوریه سخن گفت و افزود: یکی از انگیزه های شهید در اواخر حضورش پیوستن به خیل
بود که با آن گروه پارتیزانی، عازم عملیاتی در عمق خاک عراق می شدم. وقتی فرمانده گروه همه چیز را دقیق وارسی کرد، سوار تویوتاها شدیم و از نَقَده رفتیم به سوی عراق. جاده خیلی خطرناک بود. گاهی که به پایین نگاه می کردی، سرگیجه می گرفتی. اما جمع، جمع بسیار خوبی بود. تویوتاها پشت سر هم، پرچم ها در اهتزاز و بچه ها با شور و اشتیاق، مشغول نوحه خوانی و سینه زنی بودند و کوه ها، دشت ها و
تحمیلی برایش عرصه آزمون دیگری را رقم می زند و تا آنجا پیش می رود که جانش را کف دست گرفته و راهی جنوب می شود و در این مسیر تا پای شهادت پیش می رود. این مبارز انقلابی و جانباز جنگ تحمیلی معتقد است خط به خط زندگی حماسی اش را مدیون رشادت های همسرش، سردار شهید مصطفی میرفندرسکی از شهدای دفاع مقدس است. در ادامه بخش نخست مصاحبه با این بانوی فعال و انقلابی از خطه اصفهان از نظرتان می گذرد. از چه
پدربزرگ از شدت گریه می لرزید. همه خاطرات روزهای انقلاب مثل فیلمی از مقابل چشماش می گذشت. صورت خیس از اشکش را به سمت چشم های زل زده نوه اش چرخاند و گفت: پسرم، درسته که من چندتا از بهترین دوستامو در راه انقلاب از دست دادم، اما خدا رو شکر می کنم که خون دوستام به ثمر رسید و انقلاب پیروز شد. این انقلاب با سختی های زیادی پیروز شده پسرم، اگه خون این جوونا نبود ما هنوز باید زیر بار ظلم و ستم این شاه و اون شاه زندگی می کردیم.