درس خواندن جمع کنم. زمانی که با هم بودیم گذر زمان را فراموش می کردم. خانه مان را ساواک به آتش کشید پیش از پیروزی انقلاب اسلامی همسرم در نیروی هوایی خدمت می کرد ولی مخفیانه فعالیت های انقلابی داشت. در دوران حکومت نظامی، شبی همسرم را برای پاسبانی در یکی از میادین اصفهان انتخاب کردند. عباس از این دستور سر باز زد و گفت من مردم بی گناه را نمی کشم. شب ها با یکدیگر عکس
تازه شب هفتم است می خواهی زودتر وارد مناجات شویم تا یک مقداری باخدا حرف بزنی این یعنی انس به خدا پیدا کردی، ولی در ابوحمزه می گوید اهل دنیا اصلا نمی تواند کارش را رها کند، وقتی رها می کند که ورشکست شده باشد. می گوید همه ی زندگیم رفت آمده ام در خانه ی خدا، باز خدا دوستش داشته که آمده. مگر کسی که از دنیا لذت می برد و دنبال دنیاست می تواند در این گرما تشنگی و گرسنگی روزه را تحمل کند؟ حضرت می فرمایند
آن سال کار آشپزخانه چند برابر شد. عراقی ها افطار و سحر غذای یخ کرده می دادند. حال و حوصله نداشتند نصف شب غذا گرم کنند. حالا آشپزخانه دست مجید بود که برای هر چیز تا جان داشت، دل می سوزاند و این همه آدم روزه که منتظر بودند بینند مجید برای آن روز چه کار کرده. توی هر آسایشگاه چند نفر مریض داشتیم. این ها باید صبحانه می خوردند، نهار می خوردند، دسر بعدازظهرشان به راه بود. کار خیلی سخت شده بود. بچه های
استراحت نمی کرد. می گفتیم حالا شما خسته ای آمده ای خانه بیا استراحت کن. اما بابا قبول نمی کرد. نگاه به چهره بابا نکنید که محاسنش سفید است . ماها جوان ها در مقابلش همیشه کم می آوردیم. خیلی فعال بود. همین چند وقت پیش یکی از دوست های بابا آمده بودند اینجا می گفتند پدر شما در ورزش های صبحگاهی چند دور دور زمین ورزشی می دویدند. ما مانده بودیم که چه جانی دارد. تازه به ما هم می گفت بدوید. حالا ما همه خسته شده