می خواهد که برای همدیگر دعا کنیم. دعایمان کلّی باشد، فقط خودم نباشم. شما در ماه مبارک رمضان می گویی: اللَّهُمَّ أَدْخِلْ عَلَی أَهْلِ الْقُبُورِ السُّرُورَ خدایا! اموات من و پدر و مادر من را بیامرز نه، همه را بیامرز. اللَّهُمَّ أَغْنِ کُلَّ فَقِیرٍ خدایا من گرفتارم و فقر و مشکلات دارم نه، همه. اللَّهُمَّ اشْفِ کُلَّ مَرِیض همه این ها کلّ است. خدا این طوردوست دارد.
داند از کدام سمت طلوع کند تا نم پایین این برج خشک شود و یا از کدام سمت بیشتر بتابد تا مبادا به رشد علف های بالای برج آسیبی برسد. مثلا انتظار اینکه در ورودی شهر به این بنای عظیم اهمیت داده شود و حدقال تابلویی برای راهنمایی به سمت آن وجود داشته باشد هم الکی است مگر نه اینکه هر که طاووس خواهد جور هندوستان کشد ؟ بی شک این دست نیافتنی بودن این برج هم به علت شأنیت بالای آن است تا دوست داشتنی تر شود. دیگر وقت بالیدن من هم تمام شد... یادداشت به قلم طنز ماریه البرزی انتهای پیام/ ...
قدس سه شنبه 9/4/94 از مرزهای افغانستان تا پاوه و دزفول دوست و همرزم او می گوید: همیشه پیش از اذان برنامه اقامه نماز را خودش آماده می کرد، در اتاق فرماندهی بود و به محض اینکه مقدمات اذان شروع می شد، می دیدی کفشها و جورابها را درآورده و آستینها را بالا زده و جلو مسجد در یک جای عمومی بین رزمنده ها صف می گیرد. او زمانی که در کردستان نیروهایش در محاصره شده بودند، به نماز شب می ایستاد
توانستم آن ها را بگشایم. همه آنچه در سفر اول در خانه ایشان دیدم در ذهنم نقش بسته است. مهم ترین ویژگی آقا افزون بر رعایت واجبات، اجرای مستحبات و دروی از مکروهات بود مهم ترین ویژگی آقا افزون بر رعایت و اجبات، اجرای مستحبات و دروی از مکروهات بود که نزد ایشان اعتبار ویژه ای داشت به گونه ای که گاهی مرا شگفت زده می کرد؛ مثلاً در حیاط یک دست شویی چینی سفید بسیار کوچک وجود داشت
عشقِ نماز هستم و الان می خواهم نماز بخوانم و به حرف تو گوش نمی کنم! مثل ابلیس که عشق نماز بود و به آدم سجده نکرد! این بد است که انسان یک طوری به زندگی عشق بورزد که از خدا غافل شود و یا اینکه به یک جاهایی از زندگی عشق بورزد که حتی موجب نفرتش از خدا و اولیاء خدا بشود ولی دوست داشتن اصل زندگی در یک حد معقول، در یک حد نشاط آور و یک حدی که به انسان بینایی بدهد، یک امر بسیار مطلوب است.
از کار آفرینان موفق هم هست. با اینکه هفتاد و اندی سال دارد، هنوزصبحها اول وقت در کارخانه حاضر می شود. با همه کسالتی که دارد ( پدر از دوچرخه افتاده و کمرش سخت آسیب دیده، اما پیش از آن روزانه 36 کیلومتر پیاده روی می کرد.) یعنی ساعتشان پس و پیش نشده است. سپس از خصلت مادر خود می گوید: ما در هر برهه از زندگی، مادر را صبور دیدیم. هفت بچه قد و نیم قد را با صبوری بزرگ کردند. به پدرم، ما بچه ها
در ذهنشان بود. هم پدرم میخواست، هم مادرم میخواست، خود من هم میخواستم. من دوست میداشتم و از کلاس پنجم دبستان، عملاً درس طلبگی را در داخل مدرسه شروع کردم. معلّمی داشتیم که خودش طلبه بود و سالهای پنجم یا ششم دبستان - به نظرم هر دو سال - معلم کلاس ما بود. او پیشنهاد کرد که به ما درس جامع المقّدمات بدهد. میدید که من و یکی، دو نفر از بچه ها علاقه مندیم و استعدادمان هم خوب بود؛ فکر کرد که به