سینما بدبین نشوید. چندین زوج از هم جدا شدند و دقیقا مثل یک انسان با فرهنگ به خاطر خاطراتشان و فرزندانشان هرگز سعی بر بی آبرو کردن و ضربه زدن به همسر سابق شان و مادر بچه شان را فقط به خاطر لختی دیده شدن نداشتند. سینماگران خوب ارزش ها را حس می کنند.. هنرمندان انسان های شریفی هستند. سینماگران غیرت و شرف و وجدان دارند... در برابر توطئه؛ "ضربه را با ضربه پاسخ می دهیم" فرمایش حضرت آقا رهبر معظم
تن و احمد دل است/کائنات اعراضو حیدر جوهر است مصطفی چرخ هدی را کوکب است/مرتضی بحر کرم را گوهر است مصطفی دیوار شهر حکمت است/مرتضی آن شهر حکمت را در است هر کسی کاندر دلش بغض علی است/ده پدر دارد گرش یک مادر است حبذا حیدر که بر یاد خوشش/زهر قاتل به ز شهد و شکّر است بعد از او شبیر و زین العابدین/بعد از او باقر، پس از وی جعفر است باز کاظم
نبود از اشک. در همین زمان، ناگهان صدایی با لهجه آبادانی در سالن پیچید کسی صاحب این عکس را می شناسد؟ وقتی داشت می رفت پسرش یک هفته بعد از شهادتش به دنیا آمد... دنبال رفیقم می گردم، کسی او را نمی شناسد...؟ و مادری بلند نالید: منم دارم دنبال پسرم می گردم دیگر کسی شرمی نداشت از صورت پر از اشکش... یوسف بختیاری، همان هنرمند با لباس خاکی و چفیه بر گردن ادامه داد
بر نمی داشت . ساتی شمشیر را روی زمین انداخت و به همراه رادا وارد قلعه شدند . خدا می دانست که اگر شکست می خوردم چه اتفاقی می افتاد . مسلما ساتی آرام نمی ماند و در چنین صورتی ، آیا داکشا به کمک دخترش می آمد یا همچنان به تماشای دریا ادامه می داد ؟ تصمیم داشت تا هنگام مبارزه از جلوی ورودی قلعه تکان نخورم . آرزو کردم که ای کاش معجزه ای می شد و کاووس از راه می رسید . رییس و پسرش را از دور نگاه کردم
الراحمین . فرزندان عزیزم، محبوبه، امیرحسین و محمدکاظم، حتماً همان گونه که در هنگام سفر سفارش کردم، بچه های بسیار خوبی بوده اید و خوبتر شده اید. حتماً مامان را اذیت نکرده اید. حتماً محبوب و امیر، محبوب و کاظم، امیر و کاظم و به هر حال هر سه با هم خوب و مهربان بوده و گوش به فرمان مادر بوده اید. چه، رضای من و رضای خدا از شما، در رضای مادرتان هست. مادرتان را احترام کنید. به حرف او گوش
بچه من زیاده. غصه نخور مادر، می ریم خواستگاری دختر منیژه خانوم. حقیقی: نه مامان .. اونو یه بار رفتیم نتونستم بگیرم. مادر داماد: عیبی نداره مادر، جهتشو که درست رفتی. حتی به نوک انگشتهاتم خورد. عروس: لیاقتتون همون دختر منیژه خانومه. پدر جان نظر من عوض شد، زنگ بزن بگو وحید طالب لو اینا بیان. حقیقی(با بغض): یعنی قیافه اصلا براتون مهم نیست؟ عروس: به