. گفت کردی؟ گفتم تقریبا. چون عربی صحیح که حرف نمی زدم. تقریبا حدسم درست بود که نباید صریح می گفتم. دانشجوی شریعت اسلامی دانشگاه مدینه بود. به هر حال به مکتبه الرشد رفتم. تعدادی کتاب خوب انتخاب کردم. تصاویر برخی را در کانالم گذاشتم. انتشار کتابهای فراوان در رد بر داعش چندین کتاب رد داعش بود. کتابی از این دست به اسم مناظره سنی و خارجی. نام خوارج را برای افراطی ها و جهادی ها
افتاد آن بود که شاید دامن زد به این پدیده و پاسخ داد به آن انتظار و توقعی که نهان بود و مخاطب نمی دانست چیست؛ این اتفاق هیجان بود، سرگرمی، کشمکش. در این طرف این طور نشان داده می شد که همه چیز سر جایش است و همه چیز درست و امن است و همه اخلاق مدارند و کسی دست از پا خطا نمی کند. درصورتی که این طور نبود. در شروع کار، دو رویداد پیش از انقلاب بود که به ذهن من رسید که می توان با آنها نشریه را
بردن از زندگی خودش چلچراغه که من و تو داریم! اصلا بی برق رمانتیک ترم هست هانی! داخلی- زندان- غرووب زندانی اول: بالاخره اومدی؟ حکمت چی شد؟ زندانی دوم: تف تو این زندگی. برام حبس ابد برید. دیگه روی بیرون رو نمی بینم. چه غروب گندی زندانی اول: برو بابا بی سواد. اگه سواد لذت بردن از زندگی داشتی، می فهمیدی حبس ابد خیلی هم شیرینه. لذت ببر ازش. وزیر گفته. بیخود
مشتری های دست به نقد: شریکم واقعاً تنبل بود. آنقدر اذیت می کرد و سر قرار با مشتری نمی رفت که ازش جدا شدم. فقط می کشید و می خورد. بعد از اون دیگه خودم رفتم سمت خرید. یکی رو پیدا کردم که بار عمده می فروخت. 5 میلیون می خواست. بالاخره دار و ندارم که 5 میلیون بود رو گذاشتم رفتم خونه اش. گل خریدم گرمی 20 هزار تومن ولی چه گلی! هنوز رو دستش ندیدم. همین طور که سیگاری علف را گوشه لبش گرفته، مثل فیلم ها
کشیدم. اگه چرب بود باید چهار بار این کار رو تکرار می کردم. چند روز بعد همون مربی منو صدا زد و گفت اگه از موضوعی که اتفاق افتاده به مسئول مرکز حرفی بزنی بلای بدی سرت میارم. بهم گفت تو افغانی و اصلا برام اهمیتی نداری. برخوردهایی مشابه این چندین بار دیگر برای سعید اتفاق افتاد و این مسئله عامل بروز فشارهای روانی و افسردگی ماه های بعد او شد. مددکار سعید که از فعالان حقوق کودک است دراین باره می
هزار تومن دادن به مربی استخرش تابهش شنا یاد بده! اونوقت من بچه بودم بابام منو هل داد تو استخر گفت: سعی کن زنده بمونی. 19. مصلحت خدارو میبینی سمیه من و تو رو توشهر غریب بهم رسونده (رابطه ها_هفته ی اول مهر_دانشگاه های سراسر کشور) 20. حیوون خونگی فقط پشه، نه میره بیرون نه رسیدگی میخواد نه تغذیه ش گرونه بلاخره چارتا قطره خون تو هر خونه ای پیدا میشه. شب امتحان
آشنایی و فوران احساسات زده شد. محمد امین که نمی دونم چطور اینقدر بردباری کرده بود 2 سال بعد درخواست ازدواج بهم داد و بعد برام تعریف کرد که از همون روز اول که منو دیده از من خوشش اومده و چیزی نگفته بوده. خلاصه اینکه با خانواده اش این قضیه رو در میون میذاره و با خانواده به خواستگاری من اومدن. شما (داماد) چطور با خانواده درمیون گذاشتین؟ داماد: خونه بودیم، با کلی استرس مادرم رو صدا
دیده بودن. قبلش باورم نداشتن. بعد از اون مصاحبه زنم زنگ زد و اومد سر خونه و زندگی. الان همه چی را به دست آوردم. زمان اعتیاد به زن و بچه ام توجهی نمی کردم ولی حالا بعد از کار می برمشون پارک. اون موقع همه چی را سیاه می دیدیم الان خوب و بد را فهمیدیم. بعد از اینکه پاک شدم با داداشم که اعتیاد داشت حرف زدم و اون هم اعتیادش رو کنار گذاشت و همینجا کار می کنه. زمان رفتن آقا محمد خیاط کارخانه
و کلی خواهش و التماس کرد. یکی هفته ای به خاطر اون و دخترم مواد نکشیدم ولی دوباره وسوسه شدم و یکی دوماه بعد که شوهرم پایپ رو توی دستم دید و دعوامون شد. یک هفته دخترمو برداشت و رفت. این بار من به پاش افتادم و التماس کردم. منو پیش دکتر برد و چند مدتی تحت درمان بودم ولی نمیدونم چرا نمی خواستم دست از مواد بکشم. اصلا به بچم نمی رسیدم، نه ناهار درست می کردم نه شام. بنده خدا شوهرم همه کارها رو انجام می